|
دعوت از نخبگان , آزادیخواهان , فعالین حقوق بشر و همه بلوچهای آزادیخواه
|
|
|
|
||||
|
دؤستين واجه همل
درؤت ؤ ستا
متن پيشنهادیء "سينگل" پارٹی را که در بعضی جملات قصور ديده ميشد تصحيح کردم که در اينجا ملاحظه ميفرمائيد. متن مذکور بصورت مايکروسفت داکومنت نيز پيوست است
خواهشمندم در صورت امکان آنرا با متنی که زحمت کشيده و در سايت محترم بلوچ چی ميخواهد قرار داده ايد، تعويض نمائيد
قبلا از زحمات شما سپاسگزارم
برای وطن و ملتمان آرزوی پيروزی و سعادت را دارم
سؤبين بات اِت
الس پهره ای ـ هـ . س. براهوئی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توجه! نوشته های ذيل پيشنهادی ميباشند.
چگونگی تشکيل و اهداف يک جريان سياسی ـ ملی برای به ثمر رسانيدن آرزوی مشترک ملت بلوچ
( ســــيـنـگل پارٹی )
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ ايجاد (سينگل پارتی) يا (مزن بلوچستان نيشنل کنگرس) يا (اهداف مشترک ملی ـ سياسی در يک پارتی) يا هر نامی که سازمانها و احزاب ملت بلوچ برای يک همبستگی ِ ملی، آزادی، استقلال و نجات بلوچستان عزيز انتخاب ميکنند، نميبايست وابسته به دولتها، ممالک و يا قدرتهای ديگرجهان باشد.
2 ـ پارتی ِ متحد کنندهء ملت بلوچ، ميبايست از مأسـسين، احزاب و دانشوران بلوچ و در داخل بلوچستان تشکيل گرديده و متکی بر ارادهء ملت بلوچ در راه استقلال، پيشرفتهای علمی ـ اجتماعی و منطبق با اشکال نوين دموکراسی و انساندوستانه بوده و مبارزه کند.
3 ـ اجرای فعاليتهای پارتی با اکثريت آرای پارتی يا حد اقل 1 + 50 حاصل آراء باشد. پارتی، برای حفظ منافع بلوچستان ميبايست در سراسر جهان فعاليت و کوشش داشته باشد.
4 ـ نام وطن ملت بلوچ، بلوچستان ميباشد. هر بلوچی در راه خوشنامی، دموکراسی و آبادانی وطن مشترک با علاقه و فداکاری کار کرده و پيشرفت خود را جدا از پيشرفت بلوچستان بر نشمارد.
5 ـ استقلال طلبی و خواستن استقلال برای وطن ملی خود حق انسانی، مدنی و دمکراتیک هر فرد می باشد. همان طور که لیبرال بودن، فمینیست بودن، مسلمان بودن، کمونیست بودن و غیره، حق دمکراتیک انسانهاست، استقلال طلب بودن هم حق انسانی هر شخص می باشد. این حق براساس پرنسیـپهای دمکراتیکِ وسیعی همچون «آزادی سخن» و «حق تعیین سرنوشت خود» قابل درک هست.
6 ـ پارتی ميبايست بالاترين مرجع را ارادهء عموم مردم بلوچستان شناخته و بدور از وابستگيهای صنفی و عقيدتی، از منافع عموم و عقايد مشترک ملت بلوچ دفاع نمايد.
7 ـ پارتی متناسب با زمان، مکان، شرايط ، علنی و يا مخفی، برای آحاد ملت بلوچ فعاليت نمايد.
8 ـ شيوه مبارزه و کار پارتی با توجه به زمان و ضرورتها، دموکراتيک، ديپلماتيک و يا انقلابی باشد.
9 ـ پارتی رژيمهايی را که ضد استقلال و حاکميت مردم بلوچ بر منابع، جغرافيا و سرنوشتشان بوده و ميباشند، دشمنان ملت بلوچ دانسته و با اشخاص يا گروههايی که با ارگانهای سرکوبگر رژيمهای دشمن همکاری کرده و يا متأسفانه ميکنند، نبايد هيچ نوع همکاری داشته باشند.
10 ـ پارتی به وجدان ملی، اخلاق انسانی ، اخلاق سياسی ـ اجتماعی و صداقت، فوق العاده اهميت داده، مفسدين و اپورتونيستها را در صفوف خود راه ندهد.
11 ـ پارتی از کليه اشخاص و گروههای سالم که از حقوق ملت بلوچستان دفاع ميکنند حمايت نموده و با آنها همکاری نمايد.
12 ـ پارتی با همسايگان بلوچستان روابط محترمانه و مبتنی بر آحاد انسانی و منشور جهانی سازمان ملل متحد برقرار نمايد.
13 ـ پارتی دولتهای مرکزی "پاکستان"، "ايران" و "افغانستان" را که ساختهء انگليس بوده و وطن ملت بلوچ را بزور در اشغال دارند، تحت هيچ نام و ماهيتی نبايد بپذيرد.
14 ـ پارتی با ملل و تشکلهای مللی که با شويونيزم پنجابی، فارس و افغانی و در راستای حقوق انسانی مبارزه ميکنند، همکاری نمايد.
15 ـ پارتی به ملتهای اسير نگهداشته شده تحت لوای تماميت ارضی "پاکستان"، "ايران" و "اوگانستان" در مبارزاتشان بر عليه مرکزگرايان شويونيست پنجاب، فارس و اوگان ياری نمايد و برای موفقيت مبارزه مشترک، تشکيل جبهه استقلال اين ملل را پيشنهاد بنمايد.
16 ـ شويونيست پنجاب، فارس و اوگان بمعنای ملل محترم پنجابی، فارس و اوگان نيست، بلکه مقصود از شويونيزم پنجاب، فارس و اوگان سياستی هست که سيستم دولت مرکزی "پاکستان، ايران و اوگانستان انگليس ساخته" را بر اساس پنجابيت و زبان هندی، فارسيت و زبان فارسی، اوگانيت و زبان اوگانی(پاکستان = پنجاب ، ايران = فارس، اوگانستان = اوگان) بنا نهاده شده و استقلال ملل ديگر را سرکوب، هويت و موجوديت ملی آنها را انکار، زبان آنها را ممنوع و تاريخشان را جعل کرده، الويت پنجابی، فارس و اوگان بودن و زبان هندی، فارسی، اوگانی را بر ملل تحميل نموده و با تطبيق سياست آسيميليشن آنها را فارسيزه، پنجابيزه و اوگانيزه ميکند. اشخاص يا نيروهايی که اين سيستمهای دولتی را رهبری و چنين سياستهای ضد آزادی و انسانی را اجرا می کنند حتی اگر غير پنجابی، غير فارس و غير اوگان هم باشند تغييری در مسئله نخواهد کرد. زيراکه ماهيتاً عامل و خدمتگزاران شويونيزم فارس، پنجابی و اوگان هستند. لذا پارتی ميبايست ضمن احترام به ملل پنجابی، فارس و اوگان با شويونيسم اين ملل و عوامل آن قاطعانه مبارزه کند.
اهداف مفيد و پيش روی
1 ـ ملت بلوچ و پارتی مشترک ملی برای برقراری جمهوری مستقل بلوچستان در جغرافيای تاريخی بلوچستان مبارزه و مرحله گذار را به عهده گرفته از طريق حکومت موقت، دولت را منتقل نمايد.
2 ـ پارتی تعهد محکم و قانونی و بين المللی را بپذيرد که، در جمهوری مستقل بلوچستان شهروندان بدون درنظر گرفتن جنـسـيـت، زبان، دين، تفکر، و مقام از حقوق مساوی برخوردار باشند.
3 ـ زبان های رسمی دولت جمهوری بلوچستان، بلوچی و براهويی بوده، آموزش زبان انگليسی را برای ارتباطات مردم بلوچستان با ملل جهان در دروس آموزش اجباری مدارس دولتی قرار داده، نيز امکان فراگيری ساير زبانهای معتبر جهان را برای دانش آموزان مهيا نمايد.
4 ـ اقليت های ملی که در جمهوری بلوچستان سکونت دارند علاوه بر زبان بلوچی ميبايست حق تحصيل به زبانهای مادری خود را نيز داشته و بنا به ميزان جمعيت اين اقليتها، بودجه ای جهت رشد فرهنگ ملی اشان درنظر گرفته شود. از جمله زبانهای جدگالی(سندی)، پشتون، هندی، دری(فارسی) و غيره.
5 ـ افکار ارتجاعی رژيمهای اسلام آباد، تهران و کابل حقوق زنان را به طرز فجيح و غير انسانی سرکوب و زنان را از حوضه فعاليتهای سياسی ـ اجتماعی محروم کرده اند. برای جبران اين خسارت بسيار وحشتناک، مسئولين جمهوری مستقل بلوچستان موظفند با ايجاد شرايط مناسب جهت فعاليت همه جانبهء زنان، برابری تمام معنای زن و مرد را تضمين و اجرا نمايند. فعاليت زنان در تمامی تشکلها از جمله دولت، ادارات، ارتش، قوه قضائيه، امور علمی، سياسی، اجتماعی و غيره بدون هيچگونه تبعيض و مانعی تأمين شود.
6 ـ ضمن تنظيم قانون کار، متناسب با آخرين تحولات انسانی، دموکراسی و ملی، از حقوق کارگر، برزگر و طبقه فقير به طور شايسته بايد دفاع گردد.
7 ـ ضمن مبارزه برای از بين بردن بيکاری، بايد به بيکاران در موقع بيکاری حقوق پرداخت گردد.
8 ـ پارتی ميبايست بپذيرد که، حکومت مستقل بلوچستان با سيستم اقتصادی آزاد اداره گرديده و امنيت سرمايه تأمين خواهد شد.
9 ـ برای حمايت از فرزندان بلوچ بی سرپرست ميبايست محل زيست شايسته تأسيس، هزينه زندگی و تحصيل آنها با بودجه دولتی تأمين گردد.
10 ـ برای معلولين، مراکز مخصوص تحصيل و محيط زيست مناسب و شايسته، و برای سالمندان امکانات متناسب، با بودجه دولت تأسيس گردد.
11 ـ تأمين سلامتی کليه شهروندان، معالجه و معاينه مجانی بوده و بيمارستانها جهت خدمت رسانی با هزينه دولت اداره شود.
12 ـ تحصيل تمامی شهروندان تا مدرک ديپلم متوسطه ميبايست مجانی و اجباری باشد.
13 ـ در جمهوری مستقل بلوچستان اعدام و شکنجه قطعاً بايد ممنوع گردد.
14 ـ آزادی عقيده و آزادی انديشه به تمام معنای آن تأمين و زندان سياسی برای هميشه لغو گردد.
15 ـ تمامی منابع طبيعی بلوچستان ملی اعلام شده و با نظارت دولت مردمی اداره شود.
16 ـ حاکميت و ارگانهای مربوطه، از طريق دموکراتيک ترين نوع انتخابات تعيين گردد.
17 ـ جمهوری مستقل بلوچستان، جمهوری لائيک اعلام گردد.
حکومت موقت
1 ـ پارتی مشترک ملت بلوچ پس از ايجاد، بلافاصله ميبايست حکومت موقت را تشکيل دهد.
2 ـ حکومت موقت بايد ارتش ملی را تأسيس نمايد.
3 ـ حکومت موقت موظف است در مدت حد اکثر سه ماه از طريق ديوان نمايندگان ملتِ بلوچ قانون اساسی را تنظيم و به تصويب رفراندم ملت بلوچ بگذارد.
4 ـ سه ماه بعد از تصويب قانون اساسی از طريق رفراندم، بايد انتخابات ديوان ملت و رياست جمهوری با شرکت عموم ملت بلوچ و در شرايط دموکراتيک برگزار شود.
5 ـ بعد از آنکه رئيس جمهور و مجلس، کابينهء دولت را تشکيل دادند، پارتیء برگزيده يا سينگل پارتی بايد دولت را تحويل دهد.
شرايط عضويت در سينگل پارتی يا « مزن بلوچستانءِ راجی کنگرس» و يا هر نامی که انتخاب گرديد
1 ـ اشخاصيکه نظامنامهء پارتی را قبول ميکنند ميتوانند از طريق سازمانها و احزابی سياسی که در آن عضو هستند، همچنين از طريق انجمنها، سنديکاها و مراکز علمی، هنری و يا آزاد خود را جهت عضويت در پارتی که کتباً ميفرستند عضو نمايند.
2 ـ اشخاصی که با ارگانهای غير قانونی و غير انسانی رژيمهای اسلام آباد و تهران همکاری کرده و يا بنوعی در سرکوب مطالبات ملت بلوچ دست داشته اند، نميتوانند عضو اين پارتی ِ ملی بشوند.
3 ـ تشکلات سياسی که با سينگل پارتی همکاری نميکنند، اعضايش برای آنکه بتوانند به عضويت سينگل پارتی درآيند، بايد عضويت سياسی قبلی خود را مستعفی و لغو کامل نمايند.
4 ـ اشخاصيکه مرتکب جنايات شده اند، نميتوانند در سينگل پارتی عضو بشوند.
5 ـ سينگل پارتی با تشخيص کميتهء تفتيش، عضويت را قبول يا رد ميکند.
6 ـ اشخاص بلوچيکه در خارج از بلوچستان زندگی ميکنند، بدون توجه به مکان و سکونتشان ميتوانند عضو پارتی ملی يا سينگل پارتی بشوند.
حقوق اعضاء مرکزی:
1 ـ اعضاء با پيشنهادات، مذاکرات و رأی دادن، سينگل پارتی را رهبری ميکنند.
2 ـ تمامی اعضاء حق انتخاب شدن و انتخاب کردن را دارند.
وظايف اعضاء:
1 ـ پرداخت حق عضويت. ( حد اقل 2% از درآمد ماهيانه در هر ماه )
2 ـ فعاليت برای تحقـق اهداف سينگل پارتی.
3 ـ تابعيت از نظامنامه و انضباط سينگل پارتی.
4 ـ اجرای شايسته مسئوليت های واگذار شده از طرف سينگل پارتی.
ديسيپلين:
1 ـ اعضائيکه نظامنامه پارتی مشترک ملی (سينگل پارتی) را زير پا ميگذارند، از طرف کميته انضباطی تحقيق و در موردشان تصميم گرفته ميشود.
2 ـ قرارهای صادره کميته عبارت از توقيف و اخراج ميباشند.
کـنـــگـره:
1 ـ عاليترين مرجع قانونگذاری سينگل پارتی، کنگرهء آن ميباشد.
2 ـ کنگره عمومی با شرکت ⅔ اعضاء و يا نمايندگان انتخابی اعضا جهت کنگره عمومی رسميت پيدا ميکند.
3 ـ قرارهای کنگره با ⅔ رأی مثبت شرکت کنندگان، رسمی شناخته ميشود.
4 ـ کنگره هر دو سال يکبار برگزار ميشود.
5 ـ هيـئـت مديره با ⅔ رأی مثبت می توانند فراخوان برای کنگره فوق العاده صادر کنند.
**** آسـر****
ــــــــــــ
موارد فوق صرف جنبهء پيشنهادی دارد و از جانب راجءِ کستر الس پهره ای و سنگتان عرضه ميشود. اميدواريم يکايک افراد ملت محترم بلوچستان در نقد و بالندگی اين آرزوی ملی همکاری نمايند. با سپاس.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+
نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 14:52 توسط همل بلوچ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
چگونگی تشکيل و اهداف يک جريان سياسی ـ ملی برای به ثمر رسانيدن آرزوی مشترک ملت بلوچ
ســــيـنـگل پارٹی
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ ايجاد (سينگل پارتی) يا (نيشنل کنگرس) يا (اهداف مشترک ملی ـ سياسی در يک پارتی) يا هر نامی که سازمانها و احزاب ملت بلوچ برای يک همبستگی ِ ملی، آزادی، استقلال و نجات بلوچستان عزيز انتخاب ميکنند، نميبايست وابسته به دولتها، ممالک و يا قدرتهای ديگر در جهان باشد.
2 ـ پارتی ِ متحد کنندهء ملت بلوچ، ميبايست از مأسسين، احزاب و دانشوران بلوچ و در داخل بلوچستان تشکيل گرديده و متکی بر ارادهء ملت بلوچ در راه استقلال، پيشرفتهای علمی ـ اجتماعی و منطبق با اشکال نوين دموکراسی و انساندوستانه مبارزه کند.
3 ـ فعاليتهای پارتی با اکثريت آرای پارتی يا حد اقل 1 + 50 حاصل آراء باشد. پارتی، برای حفظ منافع بلوچستان ميبايست در سراسر جهان فعاليت و کوشش داشته باشد.
4 ـ نام وطن ملت بلوچ، بلوچستان ميباشد. هر بلوچی در راه خوشنامی، دموکراسی و آبادانی وطن مشترک با علاقه و فداکاری کار کرده و پيشرفت خود را جدا از پيشرفت بلوچستان بر نشمارد.
5 ـ استقلال طلبی و خواستن استقلال برای وطن ملی خود حق انسانی، مدنی و دمکراتیک هر فرد می باشد. همان طور که لیبرال بودن، فمینیست بودن، مسلمان بودن، کمونیست بودن و غیره، حق دمکراتیک انسانهاست، استقلال طلب بودن هم حق انسانی هر شخص می باشد. این حق براساس پرنسیپهای دمکراتیک وسیعی همچون ?آزادی سخن? و ?حق تعیین سرنوشت خود? قابل درک هست.
6 ـ پارتی ميبايست بالاترين مرجع را ارادهء عموم مردم بلوچستان شناخته و بدور از وابستگيهای صنفی، از منافع عموم ملت بلوچ دفاع نمايد.
7 ـ پارتی متناسب با زمان، مکان و شرايط، علنی و يا مخفی برای آحاد ملت بلوچ فعاليت نمايد.
8 ـ شيوه مبارزه و کار پارتی با توجه به زمان و ضرورتها، دموکراتيک، ديپلماتيک و يا انقلابی باشد.
9 ـ پارتی رژيمهايی را که ضد استقلال و حاکميت مردم بلوچ بر منابع، جغرافيا و سرنوشتشان بوده و ميباشند، دشمنان ملت بلوچ دانسته و با اشخاص يا گروههايی که با ارگانهای سرکوبگر رژيمهای دشمن همکاری کرده و يا متأسفانه ميکنند، نبايد هيچ نوع همکاری داشته باشد.
10 ـ پارتی به وجدان ملی، اخلاق انسانی و ملی، اخلاق سياسی ـ اجتماعی و صداقت فوق العاده اهميت داده، مفسدين و اپورتونيستها را در صفوف خود راه ندهد.
11 ـ پارتی از کليه اشخاص و گروههای سالم که از حقوق ملت بلوچستان دفاع ميکنند حمايت نموده و با آنها همکاری نمايد.
12 ـ پارتی با همسايگان بلوچستان روابط محترمانه و مبتنی بر آحاد انسانی و منشور جهانی سازمان ملل متحد برقرار نمايد.
13 ـ پارتی دولتهای مرکزی "پاکستان"، "ايران" و "افغانستان" را که وطن ملت بلوچ را بزور در اشغال دارند تحت هيچ نام و ماهيتی نبايد بپذيرد.
14 ـ پارتی با ملل و تشکلهای مللی که با شويونيزم پنجابی، فارس و افغانی و در راستای حقوق انسانی مبارزه ميکنند، همکاری نمايد.
15 ـ پارتی به ملتهای اسير نگهداشته شده تحت لوای تماميت ارضی "پاکستان"، "ايران" و "اوگانستان" در مبارزاتشان بر عليه مرکزگرايان شويونيست پنجاب، فارس و اوگان ياری نمايد و برای موفقيت مبارزه مشترک، تشکيل جبهه استقلال اين ملل را پيشنهاد بنمايد.
16 ـ شويونيست پنجاب، فارس و اوگان بمعنای ملل محترم پنجابی، فارس و اوگان نيست، بلکه مقصود از شويونيزم پنجاب، فارس و اوگان سياستی هست که سيستم دولت مرکزی "پاکستان، ايران و اوگانستان انگليس ساخته" را بر اساس پنجابيت و زبان هندی، فارسيت و زبان فارسی، اوگانيت و زبان اوگانی(پاکستان = پنجاب ، ايران = فارس، اوگان = اوگانستان) بنا نهاده و استقلال ملل ديگر را سرکوب، هويت و موجوديت ملی آنها را انکار، زبان آنها را ممنوع و تاريخشان را جعل کرده، الويت پنجابی، فارس و اوگان بودن و زبان هندی، فارسی، اوگانی را بر ملل تحميل نموده، با تطبيق سياست آسيميليشن آنها را فارسيزه، پنجابيزه و اوگانيره ميکند. اشخاص يا نيروهايی که اين سيستمهای دولتی را رهبری و اين سياست را اجرا می کنند حتی اگر غير پنجابی، غير فارس و غير اوگان هم یاشند تغييری در مسئله نخواهد کرد، زيراکه ماهيتاً عامل و خدمتگزاران شويونيزم فارس، پنجابی و اوگان هستند. لذا پارتی ميبايست ضمن احترام به ملل پنجابی، فارس و اوگان با شويونيسم اين ملل و عوامل آن قاطعانه مبارزه کند.
اهداف مفيد و پيش روی
1 ـ ملت و پارتی مشترک برای برقراری جمهوری مستقل بلوجستان در جغرافيای تاريخی بلوچستان مبارزه و مرحله گذار را به عهده گرفته از طريق حکومت موقت، دولت را منتقل نمايد.
2 ـ پارتی ِ متشکل از اهداف ملت بلوچستان تعهد محکم و قانونی و بين المللی را بپذيرد که، در جمهوری مستقل بلوچستان شهروندان بدون درنظر گرفتن جنـسـيـت، زبان، دين، تفکر، و مقام از حقوق مساوی برخوردار باشند.
3 ـ زبان های رسمی دولت جمهوری بلوچستان، بلوچی و براهويی بوده.
4 ـ اقليت های ملی که در جمهوری بلوچستان سکونت دارند علاوه بر زبان بلوچی ميبايست حق تحصيل به زبانهای مادری خود را نيز داشته و بنا به ميزان جمعيت اين اقليتها، بودجه ای جهت رشد فرهنگ ملی اشان درنظر گرفته شود.
5 ـ افکار ارتجاعی رژيمهای اسلام آباد، تهران و کابل حقوق زنان را به طرز فجيح و غير انسانی سرکوب و زنان را از حوضه فعاليتهای سياسی اجتماعی محروم کرده اند. برای جبران اين خسارت بسيار وحشتناک، مسئولين جمهوری مستقل بلوچستان موظفند با ايجاد شرايط مناسب جهت فعاليت همه جانبهء زنان، برابری تمام معنای زن و مرد را تضمين و اجرا نمايد. فعاليت زنان در تمامی تشکلها از جمله دولت، ادارات، ارتش، قوه قضائيه، امور علمی، سياسی، اجتماعی و غيره بدون هيچگونه تبعيض و مانعی تأمين شود.
6 ـ ضمن تنظيم قانون کار متناسب با آخرين تحولات انسانی، دموکراسی و ملی از حقوق کارگر، برزگر و طبقه فقير به طور شايسته بايد دفاع گردد.
7 ـ ضمن مبارزه برای از بين بردن بيکاری، بايد به بيکاران در موقع بيکاری حقوق پرداخت گردد.
8 ـ پارتی ميبايست بپذيرد که، حکومت مستقل بلوچستان با سيستم اقتصادی آزاد اداره گرديده و امنيت سرمايه تأمين خواهد شد.
9 ـ برای حمايت از فرزندان بلوچ بی سرپرست ميبايست محل زيست شايسته تأسيس، هزينه زندگی و تحصيل با بودجه دولتی تأمين گردد.
10 ـ برای معلولين مراکز مخصوص تحصيل و محيط زيست مناسب و شايسته، و برای سالمندان امکانات متناسب با بودجه دولت تأسيس گردد.
11 ـ تأمين سلامتی کليه شهروندان، معالجه و معاينه مجانی بوده و بيمارستانها جهت خدمت رسانی با هزينه دولت اداره شود.
12 ـ تحصيل تمامی شهروندان تا مدرک ديپلم متوسطه ميبايست مجانی و اجباری باشد.
13 ـ در جمهوری مستقل بلوچستان اعدام و شکنجه قطعاً بايد ممنوع گردد.
14 ـ آزادی عقيده، آزادی انديشه به تمام معنای آن تأمين و زندان سياسی برای هميشه لغو گردد.
15 ـ تمامی منابع طبيعی بلوچستان ملی اعلام شده و با نظارت دولت مردمی اداره شود.
16 ـ حاکميت و ارگانهای مربوطه از طريق دموکراتيک ترين نوع انتخابات تعيين گردد.
17 ـ جمهوری مستقل بلوچستان، جمهوری لائيک اعلام گردد.
حکومت موقت
1 ـ پارتی مشترک ملت بلوچ پس از ايجاد، بلافاصله ميبايست حکومت موقت را تشکيل دهد.
2 ـ حکومت موقت بايد ارتش ملی را تأسيس نمايد.
3 ـ حکومت موقت موظف است در مدت حد اکثر سه ماه از طريق ديوان نمايندگان ملت بلوچ قانون اساسی را تنظيم و به تصويب رفراندم ملت بلوچ بگذارد.
4 ـ سه ماه بعد از تصويب قانون اساسی از طريق رفراندم بايد انتخابات ديوان ملت و رياست جمهوری با شرکت عموم ملت بلوچ و در شرايط دموکراتيک برگزار شود.
5 ـ بعد از آنکه رئيس جمهور و مجلس کابينهء دولت را تشکيل دادند، پارتیء برگزيده يا سينگل پارتی بايد دولت را تحويل دهد.
شرايط عضويت در سينگل پارتی يا کنگره ملی يا جبهه متحد ملت بلوچستان و يا هر نامی که انتخاب گرديد
1 ـ اشخاصيکه نظامنامهء پارتی را قبول ميکنند ميتوانند از طريق سازمانها و احزابی سياسی ـ بلوچی که در آن عضو هستند، همچنين از طريق انجمنها، سنديکاها و مراکز علمی، هنری و يا آزاد خود را جهت عضويت در پارتی که کتباً ميفرستند عضو نمايند.
2 ـ اشخاصی که با ارگانهای غير قانونی و غير انسانی رژيمهای اسلام آباد و تهران همکاری کرده و يا بنوعی در سرکوب مطالبات ملت بلوچ دست داشته اند، نميتوانند عضو اين پارتی ِ ملی بشوند.
3 ـ تشکلات سياسی که با سينگل پارتی همکاری نميکنند، اعضايش برای آنکه به عضويت سينگل پارتی درآيند، بايد عضويت سياسی قبلی خود را مستعفی و لغو کامل نمايند.
4 ـ اشخاصيکه مرتکب جنايات شده اند، نميتوانند در سينگل پارتی عضو بشوند.
5 ـ سينگل پارتی با تشخيص کميتهء تفتيش، عضويت را قبول يا رد ميکند.
6 ـ اشخاص بلوچيکه در خارج از بلوچستان زندگی ميکنند، بدون توجه به مکان و سکونتشان ميتوانند عضو پارتی ملی يا سينگل پارتی بشوند.
حقوق اعضاء مرکزی:
1 ـ اعضاء با پيشنهادات، مذاکرات و رأی دادن، سينگل پارتی را رهبری ميکنند.
2 ـ تمامی اعضاء حق انتخاب شدن و انتخاب کردن را دارند.
وظايف اعضاء:
1 ـ پرداخت حق عضويت. ( حد اقل 2% از درآمد ماهيانه )
2 ـ فعاليت برای تحقق اهداف سينگل پارتی.
3 ـ تابعيت از نظامنامه و انضباط سينگل پارتی.
4 ـ اجرای شايسته مسئوليت های واگذار شده از طرف سينگل پارتی.
ديسيپلين:
1 ـ اعضائيکه نظامنامه پارتی مشترک ملی (سينگل پارتی) را زير پا ميگذارند، از طرف کميته انضباطی تحقيق و در موردشان تصميم گرفته ميشود.
2 ـ قرارهای صادره کميته عبارت از توقيف و اخراج ميباشند.
کـنـگره:
1 ـ عاليترين مرجع قانونگذاری سينگل پارتی، کنگرهء آن ميباشد.
2 ـ کنگره عمومی با شرکت ⅔ اعضاء و يا نمايندگان انتخابی اعضا جهت کنگره عمومی رسميت پيدا ميکند.
3 ـ قرارهای کنگره با ⅔ رأی مثبت شرکت کنندگان، رسمی شناخته ميشود.
4 ـ کنگره هر دو سال يکبار برگزار ميشود.
5 ـ هيـئـت مديره با ⅔ رأی مثبت می توانند فراخوان برای کنگره فوق العاده صادر کنند.
موارد فوق صرف جنبهء پيشنهادی دارد و از جانب راجءِ کستر الس پهره ای و سنگتان عرضه ميشود. اميدواريم يکايک افراد ملت محترم بلوچستان در نقد و بالندگی آن همکاری نمايند. با سپاس.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+
نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 15:40 توسط همل بلوچ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
امشب می خواهم باز بنویسم اما نه برای ایران ،نه بلوچستان ،نه آزادی، نه بند بلکه برای برادرانم
آن غیور مردان درویش صفت که جانشان را در کف دست نهادند، آنانی که نه برای خود که برای پا برجا ماندن غیرت بلوچ و حرمت خاکشان و دفاع از دین و ناموسشان اینچنین عاشقانه جام شهادت نوشیدند.
آن کبوتران سبک باری که عاشقانه به سوی نور پر کشیدند، آنانی که تا آخرین قطره خون پاکشان از خون کثیف این سگ صفتان بیت رهبری ریختند و تا آخرین گلوله سینه عاری از قلبشان را نشان رفتند آن بی پروا مردان عاشق. آری آن روز با شمار بی شماری از این مزدوران که به هلاکت رسانیده بودند و با گلوله هائی که با تنشان از آنان به غنیمت گرفته بودند هنوز در دلشان دردی سنگین باقی بود که با دیدن خون آنان هم سبک نمی شد چرا که این جلادان نه مستحق یک مرگ ننگین بلکه هزار بار مردن هم برایشان کافی نیست آری هنوز نیمه جانی باقی مانده بود و چندین نارنجک. دوبرادر چشم در چشم هم دوخته بودند.. 1 :گلوله ای برایمان باقی نمانده. 2: از خونمان اندکی مانده پس بگذاریم نزدیک شوند آنقدر که هراسشان را در نفسهایشان حس کنیم. آری و بعد از دقائقی صدای انفجاری عظیم اشکمان را جاری کرد چرا که دانستیم برادرانمان مردانه رفتند ولی بدانید این صدای نارنجک نبود ای بی شرفان صدای انفجار قلب بلوچ بود. ای گرگ خویان بد سیرت، ای ناجوانمران بی غیرت، ای بی شرفان یک دست بدانید که قلب هر بلوچ چنین انفجاری دارد و برای قطره قطره خون پاک این شهیدان جان بی ارزشتان می ستانیم و با خون کثیفتان بر صحرای بلوچستان می نگاریم:بلوچ برای دین، شرف ،غیرت و ناموسش زنده است و برای آن آسان جان می سپارد. دلاوران روحتان شاد ، شهادتتان مبارک
یارمحمدزهی از واش
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 9:57 توسط همل بلوچ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بحثی در موازات شورای جديد حقوق بشر و جنبـشهای ملی بلوچستان
هـ . س . براهوئی ( الـس پهره ای)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از سال 1945 که اعلاميه جهانی حقوق بشر اعلام گرديد، تا قبل از تشکيل شورای اخير، برخی اعضا و نمايندگان کميسيون حقوق بشر طی ساليان گذشته تحت تأثيرات کشمکشهای سياسی و در مواردی گروهی و شخصی، از راستای بنيادين قانونی و اخلاقی سازمان خارج و به سمت وسوهای مختلف کشانيده شده و در مواردی به انحراف منجر شده بودند، از اينرو سازمان ملل متحد به رياست آقای کوفی عنان و اکثر نمايندگان کشورها، همچنين شکايات پيگيرانه ی ملل دربند، واقليتهای قومی و مذهبی، سازمان ملل متحد را بر آن داشت تا کميسيون قبلی را منحل نمايند و کار رسيدگی به امور بين المللی را از اين پس از طريق و تحت نام « شورای حقوق بشر » ادامه دهند.
نمايندگان 195 کشور جهان در اين شورا شرکت داشتند. حدود يکماه قبل از اين گردهمائی، جهت برگزيدن اعضای شورا رای گيری بعمل آمده بود که برخی رژيمهای ديکتاتور و تک سليقه ای از قبيل رژيمهای تهران و اسلام آباد رأی نياورده و از عضويت باز ماندند. اما در جلسه عمومی اخير که اهداف آينده شورا در آن اعلام و بررسی ميگرديد، افرادی چون مرتضوی جلاد اعدامها، سنگسارها، ترورها، بستن روزنامه ها و قاتل آزادی های اجتماعی نيز شرکت کرده بودند. (طبق گزارشاتی که از دوستی حاضر در جلسه در اين باره بدستم رسيد، وجود تعجب آور مرتضوی در آن جمع، بسياری را به درگوشی صحبت کردن با يکديگر و نگاه کردن به سمت او مشغول کرده بود. برخی سايه شوم و سنگينی از وجود او در فضای آنجا احساس ميکردند و برخی از شرکت چنين اشخاصی و همنشينی با آنها در خود و اهداف انساندوستانه ای که در پيش روی داشتند احساس شرمندگی ميکردند. اما در مجموع همه با روح جلسه در اين نظر متفق بودند که شايد جلسه به چنين افرادی اطلاعات و دروس انسانی آموخته و کمک نمايد.)
در دوران کار کميسيون قبلی هرچند انحرافات برخی کارمندان، سازمان را به بد نامی کشيده بود، نيز سوء استفاده و قدرت نمائیهای يکجانبه ای که برخی کشورهای عضو در آن ايجاد کرده بودند، با وجود چنين مسائلی اما سازمان ملل متحد در برخی کارهای شايسته از کارنامه های انسانی و درخشانی نيز برخوردار بوده است. دراين باب مثالهای زيادی را ميتوان برشمرد. از جمله، پشتيبانی و کمکهای همه جانبه به کشور آفريقای جنوبی در ساقط نمودن رژيم آپارتايد و روی کار آمدن مبارزين انساندوستی از قبيل آقای نلسن ماندلا. مبارزات وسيعی عليه بيماريهائی از قبيل مالاريا و ايدز. جلوگيری از آلودگی محيط زيست و پاسداری از آبها و جنگلها. ممنوع کردن کار برای کودکان. محکوم نمودن اعدامها، سنگسارها، دفاع از زندانيان سياسی، سخن، قلم و بسياری کارهای شايستهء ديگر را نيز ميتوان بر شمرد.
آقای کوفی عنان در سخنرانی جام جهانی مسابقات ورزشی امسال(2006) گفت، اميدوارم « جام جهانی حقوق بشر» نيز هر چند سالی يکبار شکل بگيرد.
کلمات « اميدواريم ، آرزو ميکنيم و از اين قبيل » در حقيقت ايجاد کننده ی فضای فرهنگ والا و پيشبرد اخلاق نيک هر انسانی است که با عشق و علاقه، جهانی مملو از صلح و آرامش را ميطلبد.
کليه قوانين و دستآوردهای حقوقی بشر که امروز در اعلاميه جهانی حقوق بشر مشاهده ميشود، برای آنکه بتواند در جامعه جهانی نهادينه گردد، فقط و فقط از طريق معتقد بودن، آموزش دادن و آرزو کردن حقوق انسانی ميسر است. از آنجائيکه اساس اعلاميه مذکور را تعقل جمعی، صلح و احترام متقابل تشکيل ميدهد، لذا بانی آن، يعنی سازمان ملل متحد را، ميتوان تنها بنياد اخلاقی کره خاکی دانست.
ميدانيم که اساس پيشرفت بشر در گوناگون بودن تفکر و سليقه های مختلف آنها است. لذا اگر اساس پيشرفت و سليقه ی بشر مبتنی بر صلح و احترام متقابل ميبود، در آنصورت ما درجهانی قرار ميداشتيم که بشر ميتوانست به آرزوهای والاتری بيانديشد و کارهای فراينده تری انجام دهد. از اينرو برای آنکه ما انسانها بتوانيم به حيطه ی خوشبختی و اميال فراتر از آن برسيم، راهی جز پذيرفتن و اجرای قوانين موجود اعلاميه جهانی حقوق بشر، راه و يا آدرس ديگری را تا کنون نيافته ايم. بطور مثال يک زندانی که بخاطر پيشبرد زبان و فرهنگ خود در شرف اعدام قرار دارد، اگر ميليونها بار از خدايان و اشخاص مورد باورش کمک بطلبد، چيزی دستگيرش نميشود. اما چنانچه نامهء بيگناهیء وی بدست شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد برسد، امکان نجاتش وجود دارد.
آنچه در بالا ذکر شد آرزوهای جمعی، تجربی و تاريخیء يک جامعه انسانی است که انسانها در پيوند و کمک به يکديگر ميتوانند از زندگی خوشبخت تری برخوردار بشوند. چنانچه راهی جز آرزوهای قوانين جهانشمول و در غالب عقايد شخصی يا گروهی برگزيده شود، مواردی است که بطور خاص مربوط به خود آن شخص يا گروه ميشود. اگر اين دسته از اشخاص يا گروهها بخواهند آرزوها يا عقايد خود را به هر شکلی به ديگران(جامعه) تحميل نمايند، نتيجه اش جائی مثل بلوچستان امروزی خواهد شد که اگر با ديدهء تعقل، صلح طلبی و انساندوستی به آن نگريسته شود، همه ی جامعه ی جهانی ميبايست از تماشای آن شرمنده باشند. (سرزمين و مردمی با اشتراکات ملی، زبانی، فرهنگی و تاريخی که بدون آنکه مردمش مرتکب گناهی شده باشند، سه پاره شده و هر پاره ای از آن جبراً تحت شکنجه ها و ضايعات رژيمهای غير خودی قرار دارد. علاوه بر اشغال و تحميل فقر و اجبارات غير انسانی، مردم بلوچستان مجبور گرديده اند که ميهمانان ناخوانده و مزاحم، زبانها و فرهنگهای غيرخودی را نيز تحميلگرانه و مستبدانه بپذيرند!)
جز بلوچستان مثالهای ديگری نيز در جهان ما وجود دارد که معضلات هر کدام را از زاويه ی خاص و مربوط به خودش ميبايست بررسی نمود. زمانيکه پاسخ دهی به مجرم را به شورای حقوق بشر واگذار ميکنيم، ما نيز ميبايست از طريق پذيرفتن فرهنگ شورای حقوق بشر در حل معضلات با شورای حقوق بشر همياری و همکاری داشته باشيم.
اينکه نمايندگان رژيمهای تهران و اسلام آباد در شورای جديد حقوق بشر سازمان ملل متحد پذيرفته نشده اند، پاسخی ديپلماتيک توأم با فرهيختگی از جانب سازمان ملل متحد در انظار جهانی به اعمال غير انسانی رژيمهای مذکور بود. از طرفی رژيمهای بد نام مذکور نميتوانند بيش از حد در بی عاری و سرافکندگی دوام بياورند.
به تجربه دريافته ايم آنانکه در ميان آتش خشمهای اهريمنی رژيمهائی از قبيل تهران و اسلام آباد ميسوزند، زمانيکه با پاسخهای صبورانه، آرام و مدت دار شورای حقوق بشر در مقابل بيدادگری های دو رژيم مذکور روبرو ميشوند، امکان دارد سازمان ملل متحد را کم توجه و تنبل بـپـندارند. لذا بايد دانست از آنجائيکه اکثر کشورهای جهان را سلاطين سرمايه ها و مردم نا آگاه تشکيل ميدهد، لذا سازمان ملل متحد نيز با تنگناها و کم قدرتيهائی دچار ميگردد. با توجه به مسئلهء در تنگنا قرار داشتن سازمان ملل متحد چنانچه برخی انسانهای ستمديده دچار بی حوصلگی شده و بطور شخصی تصميم جنگيدن با ديکتانوران را بگيرند، لذا بجای آنکه ديکتاتور را تضعيف نمايند، نابودی اين مبارزان و آگاهان بر قدرت ديکتاتوران ميافزايد. تجربه بما آموخته است که بجای روبرو شدن با اهريمن و ايجاد عملهائی مشابه، بهتر است در آگاهی رسانی و نشر مفاهيم حقوق بشر به همنوعان انساندوست خود همت کرده و با ايجاد جمعيتی عظيم در جهت رسوائی و شکست اهريمن برآييم.
ما تا کنون جنبشهای کوچک و افراد بسياری را که به قوانين مترقی حقوق بشر معتقد بوده اند در تصميم گيری های شخصی در مصاف با اهريمنان از دست داده ايم. دهها هزار رزمنده بلوچ در راه رهائی و آزادی جانهای خود را باخته اند. اما هردو رژيمهای تهران و اسلام آباد همچنان بيش از پيش به اشغال، تهاجم و غارت اموالمان ادامه ميدهند. آيا از اين تجربه نبايد بياموزيم؟ آيا بهتر نيست با داشتن يک ملت به آگاهی رسيده و بدون اشتباه به مصاف با دشمن اشغالگر برخيزيم؟
مبارزات حقوقی هميشه سه شکل عمده داشته اند؛ شکل نخستين آن در گذشته از طريق خواستها و آگاهيهای شخص و يا گروه و بدون توجه به مفاد حقوقی جهانشمول و عدم تجربه از مبارزات ديگر مردم جهان، با دشمن به مصاف ميپرداختند که شانس پيروزی در اينگونه مبارزات بسيار کم بوده است. شکل دوم مبارزات از طريق باورهای مذاهب صورت ميگرفت. در اين نوع مبارزات که شانس بزرگی در پيروز شدن بر ديکتاتوران نهفته بود؛ اما مذهب که دارای قوانين اجتماعیء جديد نبوده و توان پاسخ دهی در امور پيچيدهء جهان مدرن، آزاديها و برابريها را نداشت، خود به ديکتاتورانی تبديل گرديده و نهايتا در همه جهان شکست خوردند. عدم کارائیء حکومتهای مذهبی نه تنها مردم را از باورهايشان دور نمود، بلکه اکثر آگاهان و روشنفکران را از هر اقدام و همکاری با گروههای مذهبی به نفرت انداخت. از اينرو با پيش گرفتن سپر مذهب و بجنگ ديکتاتور رفتن، جز ايجاد يک هژمونیء کهنه و فرسوده چيز ديگری را کسب نخواهيم کرد.
شکل سوم مبارزات اجتماعی که از تجربهء تلخ دو شکل فوق درسهايی گرفته است بعلاوه با بهره گيری از قوانين انسانی و شناخته شدهء منشور سازمان ملل متحد و برگزيدن منطق عقلانی ـ اجتماعی، پای به عرصه مبارزات گذاشت، اين شکل از مبارزه در بسياری کشورهای جهان به پيروزی رسيد. در برخی کشورهای ديکتاتوریء امروزی که اکثرا با سلاح و قوانين مذهب مسلح شده اند، از قبيل "ايران"، "پاکستان"، "عراق"، "سوريه"، "سعودی" ... هرچند تا کنون نتوانسته به پيروزی برسد، اما شکست نخورده و هميشه به طرفداران اين شکل از مبارزه افزوده ميگردد.
با توجه به آنچه در مبارزات آموخته ايم، يک مبارزهء ملی و اجتماعی بقول واجه شيرو مری، بايد از بازی بچگانه جدا تشخيص داده شود. همه ابعاد و مسائل مبارزه بايد جدی گرفته شود. هر ايدهء سياسی که نتيجه نميدهد، نبايد روی آن وقت گذاشت و ملت را همچنان در انتظار يک آرزوی واهی نگهداشت. زيرا هر روز که از چنين انتظارهای بيهوده بگذرد، دشمنان حقوق و آزاديهای بشری در ابعاد مختلف جامعه با ايجاد ترسهای مختلف نفوذ ميکنند و بسياری از ارکان مبارزاتی بطور مثال زبان و فرهنگ مردم را ضعيف ميکنند. ميدانيم که تمام اعمال و کارهای دشمن برای آن تحميل ميشود که روزی بتواند معادن و منابع اقتصادی را در دست گرفته و از آنها به طور دلخواه استفاده نمايد. و ميدانيم ملتی که منابع اقتصادی اش در جلو چشمانش به يغما برود، يک ملت ضعيف شده يا نا آگاه است.
مبارزات و جنگهای پراکنده و بی حاصل که منجر به از دست دادن نيروهای ملی بشود، بهتر است انجام نگيرد. بايد به توزيع دانستنيهائی پرداخت که در زندگی روزمرهء مردم زمينهء نياز دارد. قبل از هر عمل و سياستی ميبايست حقوق انسانی مندرج در منشور سازمان ملل متحد را برای مردم بلوچستان توزيح و تشريح کرد. متأسفانه چند گروه سياسی که تا کنون در بلوچستان تشکيل يافته اند، در اين راستای مهم عمل نکرده اند. تا زمانيکه مردم به اين مهم آگاهی نيابند، هيچ سازمان و گروه سياسی در بلوچستان طرفدارانی کسب نخواهد کرد. ملتی که آگاه به حقوق خود بشود، هرگزبه حکومت خود و يا حکومتی اشغال کننده اجازه نميدهد که يک گرم از منابعش که زندگیء آنها از آن تأمين ميشود، به يغما برود. اکنون بجای چند هزار مسجد در بلوچستان اگر يک ميليون مسجد ساخته شود و مردم هر روز نعرهء اله اکبر سر بدهند، هيچ شکمی را سير نخواهد کرد. اما اگر ملاهای مذهبی بلوچ مردم را از طريق تشريح مفاد منشور سازمان ملل متحد به حقوق قانونی اشان آگاه ميکردند، امروز حتی يک گرسنه، بيکار و آواره در بلوچستان وجود نداشت. با اين تفاصيل منظور من آن است که کار يک گروه مبارز و متکی به انديشهء شخصی، يک سازمان سياسی بدون مردم آگاه و يا ميليونها مسجد و ملا با يکديگر فرقی ندارند. مردمی که از حقوق خود و تاريخ سرزمينش آگاهی ندارند، مبارز نيستند. شجاعت اين قبيل مردم با شجاعت حيوانات اهلی فرقی ندارد. لذا بردن اموال چنين مردمی برای حکومتهای اشغالگر آسان است و استفاده بهر شکلی از چنين مردمی برای ديکتاتوران زياد مشکل نيست.
سازمان ملل متحد يک محل مراجعه بيش نيست. هيچ ملتی را که به آن مراجعه نکرده باشد نميشناسد. اما تا کنون آن عده از ملل که بصورت يکپارچه به آن مراجعه کرده اند، از گزند ملتهای بزرگتر و شونيست در امان نگهداشته شده اند و نهايتا به آزادی رسيده اند. سازمان ملل متحد ميتواند کشورهائی را که به حقوق ملل ديگر تجاوز ميکنند، برجای خود بنشاند؛ درصورتيکه ملتی بصورت يکپارچه شاکی باشد. از ملاهای بلوچ و نيروهای روشنفکر جامعه بلوچستان جز آگاهی رسانی حقوقی ـ ملی خواهش ديگری ندارم. در اين راه بدون شک ملت ما پيروز خواهد شد.
زنده باد بلوچستان.
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 9:51 توسط همل بلوچ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
حمله نظامی به "ايران" و ديدگاهای مختلف پيرامون آن
هـ. س. براهويی (الس پهره ای)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امروز اکثر مردم جهان ميدانند که نقش حکومت در بيکار و گرسنه نمودن و يا راضی نمودن مردم تا چه اندازه مأثر است. واضح است حکومتی که از خواستهای قانونی و اجتماعی مردم دفاع ميکند، در هيچ کجای جهان دشمنانی در مقابل خود ندارد. و پرواضح است حکومتهای يکدست که فقط يک ايده را تحميل ميکنند، نه تنها در ميان مردمی که بر آنها حکومت ميراند، بلکه در مقابل يک کمپانی کوچک غربی نيز دلسوزانی ندارد.
ديدگاههای حمله به "ايران" را اعتراض مردم، شدت عمل حکومت و کمپانيهای غربی، مشخص ميکند. برای اينکه در اين مبحث پيش برويم، اول از مسبب اصلی حمله و جنگ که همانا حکومت يکدست است شروع ميکنيم.
امروز بر هيچکس پوشيده نيست که رژيم اسلامی تهران در طول بيست و هشت سال عمرش نتوانست ابتدائی ترين پاسخهای مردم را بدهد. لذا مورد انتقاد و فشارهای مردم واقع گرديد. اين رژيم برای آنکه حکومت را از دست ندهد، بارها در تعويض آخوندهای با و بدون عمامه اش، گاهی با لبخند خالی و بی معنیء خاتمی، گاهی با رها کردن مردم به دست هرج و مرج، قاچاق، رشوه، دزدی، دروغ و.. برياست رفسنجانی و گاهی با قلدری و موج اعدام و کشتار و سانسور از قبيل خلخالی ها و احمدی نژادها دست يازيده و کوشش کرده است. با اين مجموعه از شگردهای رژيم تهران ديديم که نه تنها چيزی دستگير مردم نشد، بلکه حال و روز، کار، فرهنگ، وتلاشهای متعدد و بالنده مردم را آشفته کرده و بر زمين کوبيد و روی آن تف انداخت.(اين تند گوئی نيست بلکه عمل هر حکومت ديکتاتور و مذهبی بوده و ثابت شده است.) بطور مثال اگر رای اکثريت و بالانس معيارات مردم هندوستان را ناديده انگاشته و آنرا چون رژيم امامی "ايران" به انگاريم، در يکی از فرقه های مذهب هندو که زن باقی مانده از شوهر متوفی را زنده با جسد مردش ميسوزانند، هنوز ميتوانست بصورت قانون يکدست دوام داشته باشد. آنها در اينکه اين عمل گفتهء خدا است و دنيای ديگری نيز پس از مرگ هست، شکی ندارند.
از آنجائيکه رژيم تهران هنوز نميخواهد در مقابل مردم کوتاه بيايد، به هر گونه شگردی دست زده است. اکنون به آخرين حربه که تاکنون تمام ديکتاتوران جهان بعنوان آخرين چاره از آن برای درقبضه داشتن حکومت تلاش ورزيده اند، متوسل ميشود: يک حکومت تمام عيار نظامی با بهانه ايجاد جنگ افزار اتمی و فراهم آوردن زمينه های جنگ و حمله آمريکا و سپس خود بخود ايجاد حکومت نظامی از قبيل رژيمهايی مثل يا بدتر از پاکستان.
درصورت پيش آمدن چنين حالتی حتی زد و بندها با غرب نيز ميتواند تقويت يابد. آخوندها با يکی ـ دو حملهء آمريکا زمينه باقی ماندن رژيمشان را بصورت حکومت نظامی در اين جهانی که معيار مشخصی برای مردم وجود ندارد، ميتوانند در کنار زدوبندها به تثبيت چنين جهانی برسانند و در سايهء ژنرالی زورگو مثل پرويز مشرف به احکام شرعی و فتواهايشان به تحميل خود بر مردم ادامه بدهند.
اکثر مردم به سبب دنبال کار و زندگی دويدنها وقت آشنايی با مسائل سياسی را ندارند. لذا از هرچه که به کار و زندگی اشان صدمه وارد آورد، بصورت ساده، تجربی و حقيقی گناهش را نوع حکومت موجود ميدانند. از اينرو بسياری منتظر دستی قوی اند که تحميل و مزاحمت رژيم تهران را از سرشان کم کند. اين عده کثير از مردم که در انتظار جريان يکی دو حمله آمريکا هستند، به اينکه در چنين جريانی مسائل تحميلی و سياسی به کدام سو ميرود، کاری ندارند و فقط منتظر حمله اند تا بقول خودشان از شر آخوندهای با و بدون عمامه نجات يابند.
ميدانيم که "ايران" را کشورهای غرب بوجود آوردند و حتی وجب به وجب مرزهايش را غربی ها(امپراطوری انگليس) تعيين کردند. در اين مقوله نه رای و دست ترک آذری در کار بود و نه ساير ملل گنجانيده شده در"ايران". يکی از دلايلی که غرب گهی با نشاندن شاه، گهی آخوند و گهی دوستی ميکند و گهی حمله، به اين دليل است که "ايران" را خودشان بوجود آورده اند. لذا باز هم با همان شيوه و ميل خود ميخواهند در آن تغييراتی بدهند. در اين موضوع حکومتی که مردم اورا نميخواهند، اگر از دستورات غرب سرپيچی کند، مسلما سيلی محکم و يا گوشمالی کوچکی را در پيش رويش دارد.
با فراز و نشيبهایی که در طول 78 سالیکه از عمر "ايران" ميگذرد، گروههای سياسی "ايرانی" نيز در امر تصميمشان در قبال حملهء آمريکا به سه دسته بزرگ و کوچک تقسيم شده اند.
از دسته های کوچک شروع ميکنيم:
گروههای کمونيستی از آنجائيکه با امپرياليسم آمريکا بيش از هر جريان سياسی ای مخالفت دارند، در زير سايهء "ايرانی" که امپرياليستها بوجود آورده اند، شعر سرنگونی جمهوری اسلامی اشان يا پذيرفتـنـشان از جانب آخوندها در همين حکومت و همچنين شعار ضد امپرياليستی و نعره ضد جنگ عليه"ايران" را همزمان ميسرايند و از هر جا که توانستند پخش ميکنند. اين دسته، هم در کنار حکومت برخی ملاها که از آمريکا فاصله ميگيرند، قرار دارند، و هم برای پس زدن ملاها و روی کار آوردن حکومتی از قبيل کارمل، تره کی و يا نجيب الله در افغانستان برای "ايران" ساخته و دستپروردهء غرب، اما برای خودشان تلاش ميکنند. کمونيستها برايشان مهم نيست که "ايران" با قسمتی از سرزمين بلوچستان، و بخشی از خاک کوردستان، آذربايجان، احواز و ترکمنستان بزور تشکيل گردانيده شده است. آنها همين مجموعه فراهم شدهء غرب را ميخواهند در دست خودشان داشته باشند. از طرفی حد و مزر را هم برای کشورهای جهان قبول ندارند! به نظر آنها فرهنگها، زبانها، ساير ايده های سياسی و چيزهايی از اين قبيل با بوجود آمدن پرولتر بی معنی و مفهوم خواهد بود.
دستهء ديگر را فارسهای تمرکز گرای جمهوریخواه و مشروطه خواه تشکيل ميدهند. همهء کوشش اين دسته سرنگونی امپراطوری امامی تهران و در قبضه گرفتن امپراطوری و نيروی انتظامی کور و مطيع است. برای رسيدن بقدرت تمام کارهای آمريکا و اروپا را حاضرند انجام بدهند. چنانچه غرب و آمريکا جانب يک گروه و سازمانی خاص از آنها را بگيرد، مابقی آنها يا با خشم کور شروع به داد و فريادهای بی معنی عليه همديگر ميکنند، و يا در حالت دو دست بر سر مينشينند و ميگريند. گاهی که در درون "ايرانشان" سياست خود را بدون پايگاهی ميبينند طرفدار حمله آمريکا به "ايران" ميشوند. و گاهی که ملای با يا بدون عمامه ای چند روزی جنبشی بر وفق مراد آنها براه مياندازد، طرفداران صلح ميشوند.
بزرگترين دسته مقياس سنجـيـمان را در اين مبحث مردم ملل گنجانيده شده در "ايران" تشکيل ميدهند.
تمام اين ملل با آزاديها و رونقی که در کوردستان عراق مشاهده ميکنند، خواهان هرچه زوتر حمله آمريکا به "ايران" هستند.
اين دسته را دو طرز فکر بزرگ و کوچک در بر ميگيرد. گروه کوچک را فدراليسم خواهان تشکيل ميدهد. اين گروه به دليل عدم حمايت فارسها از يک "ايران" فدرال روزبروز رو به زوال ميرود. بنظر من چنانچه فارسها از تشکيل ايرانی فدرال و منقسم به جمهوريهای با مسمی حمايت ميکردند، کشوری شبيه سويس بوجود ميامد که جای انتقاد بر آن نميبينم. اما با عدم حمايت فارسها آنها کاری از دستشان ساخته نيست و نه تنها افرادشان را از دست ميدهند، بلکه خودشان همچنان در انتظاری واهی سرگردان بسر ميبرند. اين گروه فقط در انتظار آن ميباشد که شانس خود را با حمله آمريکا بيازمايد. آنهم اگر آمريکا بخواهد يک عراق و افغانستان ديگری با همه جنگهای داخلی اش در منطقه بوجود بياورد. زيرا فارسها در گروههای مختلف سياسی و مذهبيونشان با پيوستن به تروريست های اسلامی به آشوبهای منطقه خواهند افزود به گونه ايکه از دخالتهای خصمانه و ضد بشری اشان در عراق، افغانستان، پاکستان، ترکيه و اکثر کشورهای عربی و شمال آفريقا مشاهده ميشود.
اما خواست و ايدهء جمعيت بزرگتر اين دسته و عظيمتر نسبت به تمام ايده ها و گروههای سياسی منطقه که نام برديم را مردم مللی تشکيل ميدهند که خواهان آزادی و استقلال از همه مسائل و پروپاگنداهای سياسی و نظامی ميباشند. اين ملل همچنين خواستار حملهء آمريکا به زندانی بنام "ايران" و شکستن آن ميباشند تا بتوانند با بازپس گرفتن ازادی و سرزمينهای اشغالشدهء خود بدون دخالتهای ملتی ديگر و بدون استعمار و استثمار زندگی نمايند و با پشتوانه سازمان ملل متحد و کشورهای صلحدوست جهان که به حريم ملل احترام ميگذارند، به احدی اجازه دخالت و پا فراتر گذاشتن به محدودهء جغرافيايـی ديگران که در گذشته هميشه موجب تنش های بزرگ بوده است ندهند. زيرا از اينطريق ميتوانند از زير پوشش افکار شونيستی و امپراطوری سازی و سانتراليسم برحذر بمانند. در ميان مردم ملل دربند امپراطوريها احزاب و سازمانهايی با ايده های سياسیء مختلف وجود دارد؛ اما اين ملل پيش از هرموضوعی همچنانکه به صلح جهانی ميانديشند، به استقلال سرزمينهای تاريخی و واقعیء خود ميانديشند. تفکرات سياسیء چپ وراست و ميانه ای که در ميان ملل آزاديخواه وجود دارند، تاکنون مزاحمتی برای يکديگر بوجود نياورده اند. بلکه هرروز همهء آنها تلاش ميکنند تا همبستگی ملی و استقلال از دست استعمارگران را تقويت دهند. بطور مثال جز تعداد انگشت شماری که در "ايرانی" فدراليسم روبروی پارسهای ناراضی ميخواهند بمانند، و هر روز از تعدادشان کاسته ميشود، مردم شرق و غرب بلوچستان هرگز از ماندن و زجر کشيدن در زندانهايی بنام "ايران" و "پاکستان" راضی نبوده اند.
لذا آمريکا و غرب کارشان را چگونه و با چه تصميمی ميخواهند شروع کنند، همه در انتظارند. اما آمريکا و ملل جهان ميدانند که حقيقت در کجا نهفته است.
--------------------------------------------------------------------------
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 9:56 توسط همل بلوچ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
منطقه آزادچابهار به نام بلوچستان وبه کام دیگران بوده و است
(یعقوب مهرنهاد)
منطقه آزاد چابهار که می بایستی بخش بزرگی از مشکلات اقتصادی بلوچستان را رفع می کرد عملکرد آن نشان می دهد که نه تنها مشکلات را رفع نکرده است بلکه به مشکلات منطقه افزوده است .همچنین در حالی که باید نیروی انسانی آن بومی می بودند به جرات می توان گفت که بیش از هشتاد درصد نیروی غیربومی درآن فعالیت دارند.از دیگر موارد قابل توجه نیز آن است که تمرکز مدیریت منطقه آزاد درتهران آن را به یک منطقه اقتصادی تافته جدا بافته وحیات خلوتی برای تهران تبدیل کرده است . البته مظلومیت دیگر چابهاری ها وبلوچها را نیز در این مسئله می توان دید که مقرر است تا بخشی از درآمد های منطقه آزاد چابهار برای امور عمرانی منطقه هزینه شود که متاسفانه این مورد تا کنون شکل واقعی به خود نگرفته واین در حالی است که این منطقه از امکانات محلی مانند آب؛برق؛سوخت وخدمات شهری ویارانه ای بهره مند است . در حالی که امکانات بهداشتی ودرمانی در چابهار نسبت به دهه های اخیر تغییر قابل توجه ای نکرده است وبیکاری بیداد می کند و آموزش وتحصیل وامکانات مورد نیاز آموزشی در ابتدائی ترین سطح قرار دارد . وازاین مسئله می توان به عنوان یکی از نقاط مشترک جناحهای مختلف کشور یاد کرد چرا که نه دولت فعلی ونه دولتهای قبلی در بهبود وضعیت این منطقه تلاش در خور شان مردمانش انجام نداده اند .و به نظر من هر گاه جناحهای کشور درصدد یافتن نقطه ای مشترک برای خود باشند این یکی از مواردی است که می توانند از آن برای رسیدن به تفاهم بهره برند . اما ممکن است این سئوال در ذهن بوجود آید که پس نماینده مردم چابهار ویا اعضای شورای شهر که همه منتخبین مردم ومدافع حقوقشان هستند چی می کنند؟ به نظر من نیاز است پاسخ به این سئوال را مردم با تجدید نظر درنوع انتخابهایشان بدهند و انتخابات شوراهای شهر فرصت خوبی برای این امر است .
mehrnehad.blogfa.com
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 14:6 توسط همل بلوچ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
توجه! ـ نامهای رؤسای قبائل، انجمنهای ملی و فرهنگی، مولويهای مردمی و امضا کنندگان منفـرد، فاميلی و گروهی به دلايل ستمرسانیء رژيمهای ديکتاتور و همدست تهران و اسلام آباد، در اينجا محفوظ گرديده است. اما در نامه به آقای کوفی عنان و شورای حقوق بشرذکر گرديده است
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Mr. Kafi A. Annan
Office of the Spokesman for the Secretary-General
United Nations, S-378 New York , NY 10017 Letter in Persian language.
به : آقای کوفی عنان
به : شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد
به : کليه سفارتخانه های کشورهای جهان در اروپا و آمريکا
موضوع:
آقای کوفی عنان، اينجا در بلوچستان هر روز مردم بلوچ بدون آنکه گناهی مرتکب شده باشند، کشتار ميشوند. اينجا هر روز مردم کشتار ميشوند تا بايد با چشم وگوش و فکر بسته، از دستورات تهران، تفکر و فتواهای گروه حاکم، هويت، مذهب، زبان و فرهنگ فارسی و تابعيت اجباریء ايرانی پيروی نمايند. اينجا هرگز به کسی اجازه داده نميشود که به هويت غير ايرانی و بلوچیء خود فکر کند. ساحت بلوچستان آزمايشگاه سلاحها و نظاميان دو امپراطوری ايران و پاکستان است. در اينجا حق پيشرفت بگونه ايکه مردم بلوچستان ميخواهند، بر آنها اکيدا و اجباراً ممنوع گرديده است.
از چنين جايگاهی که وحشت و بی عدالتی به عمد و اجبار بر مردم آن تحميل شده است، با شما سخن ميگوئيم و در انتظار پاسخ شما ميباشيم.
امروز ملت بلوچ همچنان قرنهای گذشته مورد حملات و اشغالگريهای همسايگان خود قرار دارد. از آنجائيکه ملت ما در قرن ارتباطات سريع بين المللی هنوز مورد کم توجهی جامعهء جهانی قرار دارد، نيز فريادهای دادخواهیء ما به دليل سانسورهای وحشتناکی که اشغالگران بر ما تحميل کرده اند، همچنين از آنجائيکه قدرت دفاعیء مشابهی که همسايگانِ نامبردهء ما که از طريق بردن اموال ما دارا شده اند، نداريم، از اينرو با توجه به آنچه که در فوق بعرض رسيد و همچنان در ذيل به موارد مشابهی اشاره ميشود، تنها چارهء ما در اين بود که شکاياتمان از رژيمهای تهران را به حضور آقای کوفی عـنان و از جانب ايشان بگوش مهرورزان جامعه جهانی برسانيم.
شکايات ما از رژيمهای تهران و اسلام آباد که از هر دو طرف ملت بلوچ را در تنگناهای عديده قرار داده اند، کاملا همه جانبه است؛ بطوريکه موارد مندرج ذيل مشهود و انکار ناپذير است:
ـ ما مردم بلوچستان از آن جهت مورد چنين تظلم هائی قرار گرفته ايم که سرزمين ما دروازهء اقتصادیء شرق ميانه به آبهای گرم و کشورهای نفت خيز ميباشد! هرچند اختلاف نيات دول بزرگ جهان بر سر" اين دروازه"، ملت ما را در انتظار سرنوشتی طولانی مدت و جدا شده از جهان قرار داده است، از طرف ديگر فشارهای بيرحمانهء رژيمهای تهران و اسلام آباد در ابعاد مختلف سياسی، فرهنگی و غير مسئولانه، سبب نابودی موارد مهم جغرافيائی، جانی، مالی، فرهنگی و زبانی ملت بلوچ شده است.
ـ در سالهای 1927 و 1928 به خواست و نيات استعماری دولت آنزمان انگليس و حملات مشترک نظاميان انگليسی و خوانين پارس قسمتهای غربی بلوچستان به دو کشور تازه تأسيس افغانستان و ايران بزور و بدون آنکه حتی يک نفر بلوچ در اين سياست شوم شرکت داشته باشد، ملحق گردانيده شد. قسمت شرقی بلوچستان نيز بنا به نيات استعماری دولت انگليس و اسلام گرايان متعصب خالستان(پنجاب) و بنگال در سال 1947 بدون در نظر داشت رای مردم بلوچستان به کشوری تازه تاسيس بنام پاکستان ملحق گردانيده شد.
بلوچستان پيش از اينکه به مصيبت "دروازهء شرق ميانه" ناميده و گرفتار شود، متاسفانه "دروازه فتح هند" بوده که لشکريان امپراطوريهای قرون گذشته پارسها، ترکها و مغولها در طول بيش از سه هزار سال سرزمين و مردم بلوچستان را مورد عبور و بيگاريهای وحشيانه قرار داده اند؛ بطوريکه راه بازگشت لشکريان مذکور چه فاتح و يا شکست خورده نيز بوده ايم.
ـ موقعيت و استرتژی جهانی پنهان گذاشته شدهء بلوچستان امروز برای مردم بلوچ و بخصوص برای روشنفکرانش مشخص است. متأسفانه سازمان ملل متحد از بدو تشکيلش و نيز همه کشورهای جهان! تاکنون کوچکترين صدا و نوشته ای در باره اين موضوع پنهان نگاهداشته شده ابراز نکرده اند! امروز ملت بلوچ پس از قرنها تحمل بيعدالتيهای خارجی، از شما و انساندوستانی که در کنار شما وجود دارند خواهش ميکند برای نجات جان ميليونها انسان بيگناهء اين سرزمين و رهانيدن آنها از قيد و بندهای وحشتناک و عمدا روا داشته شده، از طريق راه حلهای انسانی و قانونی اقدام نموده و اين طلسم جانکاه را بشکنيد. لطفا از جانب سازمان ملل متحد و از طريق راه حلهای سياسی به چند هزار جمعيت خليج که از هرگونه تفريحی لذت برده و خسته شده اند هشدار فرماييد تا انصافا بيشتر سد راه خواستهای اوليه و آزاديهای ابتدائی و حقوقیء ملت بلوچ که بنادرش فقير و خالی است، نشوند.
ـ در ميان انسانهای جهان هيچ کس کافـر نـيـست.
در جهان امروز هيچ تشـخـيـصی فراتر از قوانين روزبروز بالنده ی حقـوق بشر وجود ندارد، تا بهتر بتواند ظالم و مظلوم را بشناسد. ملت بلوچ متاسفانه در ميان سه کشور پاکستان، ايران و افغانستان که تا کنون امپراطوريهايشان را از طريق مذهب اسلام به اين ملت تحميل کرده اند، گرفتار آمده اند. از آقای کوفی عنان و همهء قدرت سازمان ملل متحد تقاضا داريم در جلوگيری از ستيز زائیهای ضد بشری و سياستهای کشورهائيکه در پشت مذهب به فجايع غير انسانی ميپردازند، اقدام فرمايند.
ـ از آقای کوفی عنان و شورای محترم حقوق بشر سازمان ملل متحد مسراً تقاضا داريم، ميان مردم بلوچستان و رژيمهای "پاکستان و ايران" که با همکاری يکديگر هرروز صدها انسان فرهيخته و بيگناه بلوچ را کشتار ميکنند، ميانجـيـگری فرمايند تا حقوق کاملا قانونی مردم بلوچستان، بدست امپراطوريهای پاکستان و ايران ضايع نگردد.
ـ در تمام ساحت بلوچستان غربی تمام کارها به سرپرستی و نظارت عمدی فارسها واگذار گرديده و به هيچ بلوچی حق تصميم گيری در امور بلوچستان به عمد داده نميشود. کليه معادن و تجارتهای عمده به فارسها واگذار گرديده نيز هيچ بلوچی در امر تصميم گيری در توليدات صنعتی و ايجاد کارخانه اجازه شرکت را نداشته و بانکها، کمکها و راهنمائيهای اقتصادی فقط به فارسها داده ميشوند. در شهرها و شهرکهای بلوچستان همه گونه تصميمات را فارسها گرفته و سکونت دادن فارسها در بلوچستان و آواره و فقير کردن بلوچها از برنامه های هميشگی و عمدیء رژيمهای تهران در هفتاد و هشت سال اخير که بلوچستان را اشغال کرده اند، ميباشد.
ـ از آقای کوفی عنان و سازمان ملل متحد تقاضا داريم در بيرون راندن نيروهای نظامی، اداری و آموزش و پرورش فارس از بلوچستان اقدام جدی بفرمايند. زيرا با بيرون رفتن سه عنصر مزاحم نامبرده، مردم بلوچستان ميتوانند به کليه خواستهای انسانی و قانونیء خود پاسخ سازنده و مفيد داده و سريعتر رشد نمايند.
ـ بيش از چهار ميليون و پانصد هزار از مردم بلوچ ساکن غرب بلوچستان به عللی که در فوق ذکر گرديد ، نيز فشارهائی که باعث عقب ماندگی ميگردد، متاسفانه هنوز در بند مسائل طايفه ای و عشيرتی قرار دارند، درصورتيکه ملت بلوچ هميشه خواهان و آرزومند پيشرفت در همهء ساحات مترقی همگام با جامعهء جهانی بوده و خواستار برقراری دموکراسی در سرزمين خود ميباشند. با وجود سرکوبيهای مختلف و اجبارهای اطلاعاتی و اختناقی که رژيمهای مذکور بر مردم بلوچستان روا داشته اند، تهيه کنندگان موارد اين نامه توانسته اند تأييد و امضای بيش از يکميليون و پانصدهزار نفر را از طريق انجمنها و رؤسای طوايف بلوچستان حاصل کنند. در صورتيکه خواستها و شکايات بيش از نود درصد مردم بلوچستان مطابق با مواردی است که در اين نامه و به اختصار ذکر گرديده است.
ما پنچ نفر نماينده از اقشار مختلف ملت بلوچستان را برای ملاقات حضوری با جنابعالی و يا نمايندهء مخصوص شما در اينجا معرفی کرده ايم.
کليه رؤسای قبائل و گردانندگان سازمانهای سياسی و ارگانهای مردمی بلوچستان نيز با کمال ميل خواستار ملاقات با شما بوده تا موارد خلاصه شده در اين نامه را تأييد نمايند. هدف ملت بلوچ رسيدن به حقوق قانونی و انسانی شان مطابق با اعلاميه جهانی حقوق بشر ميباشد.
قبلا از توجه و وقت گرانبهای شما متشکريم.
با احترام طوايف، نهادهای فرهنگی، اجتماعی، سياسی و فعالان ملی بلوچستان.
کليه سران قبايل و نهادهای ملی بلوچستان آرزوی مراجعه و مذاکره مستقيم با سازمان ملل متحد را دارند.
پـنـج نـفـر اول لـيـسـت نمايندگان طوايف بزرگ و ارگانها و انجمنهای ملی بلوچستان بوده که به نمايندگی از کليه طوايف بلوچ و ساير نهادهای ملی داخل بلوچستان(غربی) حاضر و در انتظار ملاقات حضوری با آقای کوفی عنان و يا نماينده مخصوص ايشان ميباشند.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 11:13 توسط همل بلوچ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
شکست ننگين رژيم تهران و حزب الهـش در لبنان سـنـجی بلوچ
کشورهای عربی همچنين دولت خودگردان فلسطينی(در قالب حماس) خود را از جنگ اسرائيل و حزب الهی های طرفدار امپراطوری ملائی ايران در لبنان، کنار کشيدند.
همه ميدانستند که اين جنگ بيش از هرچيز جنبه اندازه گيری قدرت رژيم امپراطوری شيعه ها و نجات دولت و مردم لبنان را از شر حزب اله در پی داشت.
حزب الهی ها در اين ميان به چيزی زايد و مزاحم برای لبنان و منطقه معرفی و مشخص گرديدند.
از قبل هم موضوع برهمين منوال بود که دولت لبنان ميبايست کنترل کشورش را بدون دخالتهای ملاهای تهران، خود بعهده داشته باشد. دولت و اکثر مردم لبنان حزب الهی ها را که از جانب امپراطوری ملاهای تهران و حکومت خاندانی اسد تشويق ميشدند، مانع برقراری آرامش و ايجاد قانون در لبنان ميدانستند. لذا اين موضوع در پشت پرده های سياسی، درخواست کمک لبنانی ها از آمريکا و اسرائيل را مطرح ميکرد تا بگونه ای به عمر فشارهای غده زايد و مزاحمی که دولتی در دولت را تشکيل داده بود پايان داده شود. حزب اله قبل از قبول آتش بس متوجه اشتباه بزرگ خود که همانا فريب خوردن از تهران و دمشق بود، شده است از اينرو با پذيرفتن واگذاری حفاظت جنوب لبنان به ارتش ملی لبنان موافقت کرد که در حقيقت موضوع حمله اسرائيل به لبنان نيز همين بوده است.
از جانبی سروصداهای پوچ امپراطوری ملاهای تهران در ميان کشورهای مسلمان روشن کرد که نه تنها اين رژيم منزلتی ندارد بلکه از جانب حماس و کليه کشورهای عربی و مسلمان تنها رها شده است.
جنگی که از سوی رژيم تهران و مسلمانان تروريست دامن زده شده است، بقول الس پهره ای ادامه نقشه ديرينه غرب ميباشد. زيرا پس از استفاده کردن از آنها در مقابل ديکتاتوری شوروی سابق، ورود و حضور کامل غرب را ميبايست در خاورميانه به بهانه ای باعث ميشد. هرچقدر تهران و تروريستهای مزدبگيرش در برخی کشورها عليه دموکراسی به اقدامهای تروريستی و حتی تظاهرات خيابانی دامن بزنند، بيشتر به حضور کمپانيهای غربی در خاورميانه کمک کرده اند. وسيله اصلی رسيدن غرب به هدفش نيز همين است. امروز عامل پيشبرد چنين سياستهائی رژيم امپراطوری تهران ميباشد که هدفش در پشت پرده همين است.
جای تعجب است رژيمی که بخشهائی از سرزمينهای ديگر ملل را بزور در تصاحب خود قرار داده و در قرن بيست و يکم بر آنها امپراطوری ميکند، بی پروا معادن آن ملل را به غارت ميبرد و بدون توجه به قوانين رايج جهانی کشتار ميکند، چرا بيست و هفت سال در ميان ديگر کشورها به نام ( دولت) شناخته ميشود؟ در صورتيکه اکنون بر هيچ کشوری پوشيده نيست که بيش از هشتاد سال است مردم بلوچستان و ساير ملل در بند اين امپراطوری برای استقلالشان هرروزه صدها انسان را قربانی داده، متحمل هزاران زندانی بوده و زير خط فقر اجبارا به زندگی غير انسانی ادامه ميدهند.
هر زمان برچيدن امپراطوری "ايران" و استقلال ملل دربند آن که به آزادی بيش از صدميليون انسان در منطقه ميانجامد، از جانب کشورهای غرب بعنوان دفاع از دموکراسی در سطح جهان و خاورميانه مطرح گردد، لذا شک مردم از ورود و حضور غرب در خاورميانه به چيزی شبيه برقراری دموکراسی و همکاری با ملل دربند اين منطقه تبديل خواهد شد. در صورتيکه شورای حقوق بشر نقش اول در نظارت بر سود دوجانبه را در اين ميان بعهده داشته باشد.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 12:12 توسط همل بلوچ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
حل مسئله ملی از يقـين تا تعـقـل ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ در کنار ديگر موضوعات مهم جهانی، قبلا ميخواهم نظر خود را در باره ی رويداد اخير خاور ميانه بعرض برسانم. از يک طرف ديکتاتوران با ابزار جهل و ارتجاع، دفاع از حقوق مردم و وطن پرستی را پيش کشيده اند. و از طرف ديگر غرب با بهانه ی پيشبرد دموکراسی، غلبه بر سرزمينهای خاورميانه را هدف قرار داده است. از آنجائيکه ابزار و سرمايه در دست اين گروه ها يا قدرتها است، لذا روشنفکران دموکراسی خواه و انساندوستان واقعی، دستشان از انجام هر عملی بشر دوستانه و صلح طلبانه کوتاه است. مگر در مواردی که آنهم از نوشتن يا گفتن در سايت های شخصی و گروهی که تاکنون فراتر نرفته است. مردمی که در اين ميان بقتل ميرسند، جز صلح و آرامش و پيشرفت اجتماعی چيز ديگری آرزو ندارند. اما قدرت نيز به اشکال مختلف از مردم سلب شده است. که راه چاره فقط آنست که دانش را بميان آنها برد و آنها را از قدرت لايزالشان آگاه ساخت. برای آنکه دوستان را در مقابل شِکوه های تکراری و هميشگی قرار نداده و وقت آنهارا زيادی نگرفته باشم، لذا موضوعات عرايضم را در پاراگرافها يا بخشهای کوتاه بعرض ميرسانم. بخش يک: کسب آگاهی ها، هنرها، باورهای عينی و تجربيات، از جامعه ای که در آن زندگی ميکنيم، راهگشای عزم انسان در قبول و يقين به آنها ميباشد. يقين من، يقين شما و يقينهای افراد جامعه استکه نهايتا پس از بررسی و تبادل نظر، به يقين جمعی مبدل ميشود. اما آيا يقين ميتواند در فضای تعقل و خرد گرائی جای بگيرد؟؛ برای روشنتر شدن، به نيشن بلدينگهای (کشور سازيهای) قرن گذشته رجوع ميکنيم که، امپراطوری انگليس برای تشکيل آنها به يقين رسيده بود. چنانچه دريافت يقين نميکرد، لذا آنهمه زحمت، مخارج و کشتار را تحمل نميکرد. اما آيا هر باور و يقينی با تعقل و خرد انسانی آميزش دارد؟. از اينروی است که يک جامعه ی انسانی در رفع نيازمنديها و ايجاد زندگی ی صلح آميز و آرامش روحی در صدر کارگذاريهايش، از مجموعه ی يقين ها و باورهائی استفاده ميکند که با تعقل همخوانی داشته باشد. با گذشت زمان جامعه ی خرد گرا از نسلی تا نسل ديگر تعقل را بالنده تر ميکند. به مفهومی ديگر تعقل بسان باور و يقين، هرگز ايستا و کامل نخواهد بود. چگونه يقين امپراطوری انگليس در روحيه، باور و روان اردشيرجی و رضا ميرپنج حلول ميکند و غيره، در مجموع شکوه های ما بيش نيستند. ما وقت خود را اگر بر روی توضيح شکوه ها مصـرف نمائيم، در حقيقت از اوقات ارزشمند توضيح علم و عمل تعقل گرايانه، بالندگی و ايجاد جامعه خرد گرا کاسته ايم. امروز و همچنان در آينده، ما به طبيعت جامعه ای ميانديشيم که هويت انسانی و عقلانی خود را در آن آرزو ميکنيم. شايد انسانهائی وجود داشته باشند که کوشش ميکنند تا انسان آينده را از روند تکامل طبيعی به درون لوله های لابراتوار بگونه ای بکشانند که در همان آغاز نطفه بودنش، وی را بگونه ای سرسپرده ی يکی از علوم يا کمپانيها و يا سياست و عقيده ای خاص نموده و يا فرمانبردار نمايند. با بميان آوردن چنين مثالی قصد ايجاد وحشت در شما را ندارم، اما آيا من بايد از فرمان و عقايد امپراطوری امامی تهران و يا جمهوری اسلامی اسلام آباد و يا نيشن بلدينگهای ساخته ی امپراطوری ی انگليس پيروی و اطاعت نمايم؟ آيا از آنچه که ميگذرد و به نام فرمان يا اجبار و فتوا و غيره صادر و بر جامعه تحميل ميشود، وحشت نميکنيد؟ مراد از تعقل گرائی در مفهوم کلی اش چيزی جز آرزوی سلامت جامعه نيست. در تعاريف قوانين عقلانی ميان جامعه ی انسانها، در حقيقت همان انتقال قدرت از يقينهای مشتق شده از وهم و چيزهائی که تعريف نمیشوند و يا از حيطه ی درک بشر بيرون اند، به واقعيتهای قابل درک. يا همان انتقال قدرت از ديکتاتور، پادشاه و مذاهب عديده ی گروهها، به اکثريت مردم جامعه. يقينهائی که با تعقل جامعه در ميآميزد، به مرور زمان ميرود که به شکل تصميم و عمل، تمام جامعه ی بشری را در بر بگيرد. هرچند که در برخی موارد در برابر زور و قدرتهای ديکتاتوری، برای مدت کوتاهی ايستا ميشود. بطور مثال بيش از نود درصد مردم کوردستان پس از تجربه های سياسی گوناگون، خودمختاريها و چشيدن طعم تلخ فدراليسم را در عراق کنونی، راهی جز استقلال نميابند. ملت کورد به اين تعقل رسيده است که در استقلالش ميتواند بدون مزاحمتهای عمدی ديگران پيشرفت نموده و خوشبخت باشند. اما اين تعقل، يعنی رأی بيش از نود درصد مردم چرا عملی نميگردد، موضوع و مسئله ای است که کوردها، بلوچها، پشتونها، سندی ها، کشميری ها، احوازيها و غيره برای حل آن تلاش و مبارزه ميکنند. و طبيعی است تا به منزل مقصود يعنی زندگانی ی عقلانی نرسند، همچنان در جنگها و بيعدالتی ها باقی خواهند ماند. بخش دو: دموکراسی در تعاريف حقوق بشر سازمان ملل متحد، دارای پاسخهائی مبتنی بر حل کليه شکايات تاريخی انسانها و حل آنها تا کنون ميباشد. از اين پس نيز، چنانچه مسئله ای اجتماعی به شکل نوين تری عارض گردد، مواد پاسخ دهنده ای با توجه به نگهداشت بالانسهای اجتماعی، بر آن افزوده ميشود. امروز زحمات و تجربيات هزاران ساله ی بشر در عرصه های مختلف، بصورت کنوانسيون جهانی و حقوق بشر در عقلانی ترين شکل آن به جامعه ی جهانی عرضه و پيشنهاد شده است که 195 کشور جهان آنرا پذيرفته اند. برخی بنا به مقتضيات شخصی يا گروهی بخشی از مواد دموکراسی، نه همه ی آنرا بنا بر مقتضيات خود بکار ميبرند. و برخی برای هدفی خاص، فقط از دموکراسی سخن ميرانند، اما پس از رسيدن به هدف، از بکارگيری و عمل آن طفره ميروند. در اينجا پارادوکسهائی که همخط و موازی با دموکراسی حرکت ميکنند در سه جمله بعرض ميرسانم: 1 ـ دموکراسی در موازات با تعقل و جامعه ی عقلانی. 2 ـ دموکراسی در موازات با کومپوتيشن يا رقابت سالم برای بالنده کردن يک کشور که نهايتا به بالندگی جامعه ی جهانی نيز ميانجامد. 3 ـ دموکراسی در شکل سوء استفاده از آن در موازات با قدرت طلبی ی عقيدتی. سخن از دموکراسی و حقوق بشر بميان آوردن، فضائی انسانی، عقلانی و آزاد را ميطلبد. عقلانيت، آزادی و انسانيت را در هيچ نوع بندگی نميتوان جستجو کرد. فضای آزاد دموکراسی و حقوق بشر زمانی برای انسان مهيا ميگردد، که آنرا در يک دين، مذهب يا عقيده ای سياسی بطور مثال ديکتاتوری ی پرولتری فقط جستجو نکرد. زمانی انسان آزاد است که جايگاه آزادی اش را در حقوق انسانی و رای اکثريت جامعه بيابد. انسان آزاد، آزادی ی ديگران را در گرو آنچه که تجربه پذير نيست يا ناشناخته باقی مانده است، آرزو نميکند. انسان آزاد و معتقد به انسانيت، همه چيز را برای بالندگی نقد ميکند، و نقد ديگران را بر خود و برای کاملتر شدنش ميپذيرد. زمانی انسان نتوانست موردی را بيشتر نقد کند، بخصوص در موارد اجتماعی بطور مثال قانونگذاری و علائق اجتماعی از قبيل ايجاد جشنها، علائم و نشانهای ملی و غيره، با حصول رای اکثريت جامعه، آنها را بصورت معيارات اجتماعی ناچار ميپذيرد. باتوجه به مواردی که کوتاه ذکر گرديد، متاسفانه قانونگذاری و دموکراسی خواهی ای که منابع سياسی فارسها تا کنون به پيش رانده اند، جدا از آرزوها، حقوق و معيارات ديگر ملل گنجانيده شده در ايران بوده است. از هيچ بلوچی برای تشکيل ايران نه تنها دعوت نشده، بلکه به اطلاع وی نيز نرسيده است. از جانبی بلوچها نيز برای اشغال شدن سرزمين و کشتار و دربدری ی خودشان از ايرانی يا فارسها دعوت بعمل نياورده اند. هنوز هم که هشتاد و يکسال از زمان اشغال بلوچستان ميگذرد، وجود پارسها بصورت نيروهای نظامی ی سرکوبگر، ادارات و مقامات پوشالی ـ سياسی، آموزش و پرورش بيگانه، بانکها و شرکتهای بيگانه، رؤسا و تصميم گيرهای بيگانه، همه ی اينها خطراتی بوده و هستند که، نه تنها حقوق، فرهنگ، زبان و هويت ملت بلوچ را به نابودی کشانيده، بلکه اين ملت را از پيشرفت و بالندگی نيز بازداشته اند. از طرفی بلوچ چگونه ميتواند خود را مجبور به اين باور نمايد که با نيم يا قسمتی از خاک و مردمش، ايرانی بسازد که در آن هرگز قدرت تصميم گيری تا سطح زندگی شخصی ی خود را هم نداشته باشد!! اگر به واکنشهای مختلف اپوزيسيون سياسی پارس و رژيمهای گذشته و کنونی اشان نظر کوتاه و عاقلانه ای بيندازيم، ميتوان گفت همه شان در مقابل خواستهای قانونی و انسانی ی چهار ملت ديگر يکسان عمل کرده اند. نيز ميتوان به مشهور ترينهايشان، به نامهای اصلاح طلبان، رفراندم، جمهوری خواهان، امپراطور طلبان و مسلمانان عقيدتی در سازمانهای مختلف، اشاره کرد. همه اينها با حفظ نيروهای نظامی و شکل ادارات سياسی موجود در "ايران" به اصطلاح سراسری و حفظ سياست فارسی و مرکز گرائی در قالبی به زعم و نگرش خاص خود، مشترکاً موافق هستند. از جانبی طبيعی است که مسائل اصلی و مهم ملی ی ملل ديگر که پاره هائی از جغرافيا و مردمش در اين "ايران" به زور گنجانيده شده اند و هويت های مشخص تاريخی ـ فرهنگی ـ اقتصادی ـ زبانی ، مراد ها و پيشرفتهای خاص خودشان را دارند، به فارسها ربطی ندارد! ودر اين مورد تصميم گيرنده خود ملل ميباشند. همه ی گروههای کوچک اپوزيسيون فارس اما هـمـهـدف با بکارگيری ی قسمتهائی از قوانين دموکراسی و حقوق بشر که پوشش سياستهای آنها شده بود، و با ناديده گرفتن حقوق ملل ديگر، بارها به ميدان آمدند. اما از آنجائيکه حمايت مردم ملل آذری، کورد، عرب، تورکمن و بلوچ را از دست دادند، بارها به شکست انجاميدند و بارها با سرافکندگی و سکوت شوينيستی از نيمه راه دموکراسی و حقوق بشر با دست تهی برگشتند! اخيرا هم با شعارهای يک پهلو از دموکراسی و حقوق بشر و ناديده گرفتن جوانب ديگر مجموعه ی دموکراسی و حقوق بشر يعنی حقوق ساير ملل ، با طرح هائی از نوع آزادی زندانيان سياسی و اعتصاب غذای سه روزه تبليغاتی و غيره وارد ميدانی شده اند که با حفظ دستگاهای سرکوبگر نظامی ـ اداری، فقط خواهان برکناری امپراطوری ی امامی در تهران ميباشند. اما در ميان زندانيان موجود و گذشته ی سياسی رژيمهای تهران، البته بجز آنهائی که کشتار شدند و يادشان گرامی باد، هزاران زندانی سياسی وجود دارند که، به دليل فعاليت برای کسب حقوق ملی ی خود مجرم شناخته شده اند. چنانچه دست يا دستهائی اين رژيم را بتوانند تعويض نمايند، يقين دارم آن سيل عظيم از زندانيان سياسی ی ملل ديگر همچنان در زندانهای اين گروههای اپوزيسيون يا رژيم جديد باقی خواهند ماند. به نظر من هر تفکر يا رژيم و رئيس جمهوری که حقوق و مطالبات قانونی ملل گنجانيده شده در ايران را نپذيرد، نوع نگرشش، پروژه اش و مقامش با ديکتاتوری امپراطوری امامی کنونی و امپراطوری ی شاهی ی پهلویها تفاوتی نخواهد داشت. در اينصورت مردم ملل آذری، تورکمـِن، احوازی، کورد و بلوچ هميشه و بطور عقلانی، حرکتها و گفتارهای يکجانبه ی منابع سياسی فارس را به حال خود رها کرده اند. زيرا همکاری با آنها جز خطر هيچگونه عايدی برايشان نداشته است. و يقين دارم از اين پس نيز همچنان آنها را رها خواهند گذاشت. از طرفی منابع سياسی فارسها که به اشتباه نام احزاب و سازمانهای" سراسری" بر خود نهاده اند، نيز رژيمهايشان، هرچقدر که بالا و پائين بـپرند، راه بجائی نمی برند. گروههائی که تفکرات شويونيستی دارند، با ناديده گرفتن حقوق ملی ملل ديگر و با بالا و پائين پريدنهای بيهوده، فقط زمان را برای ملت پارس و ملل ديگر در سراسيمگی، عقب ماندگی و آشفتگی بدون تنفس و آتش بسی، گويا در ظرف تنگنظرانه ای حبس کرده اند، که اين ظرف گنجايش اطماع تنگ نظرانه آنها و حقوق غصب شده ی ديگران را ندارد. و روزی فرا ميرسد که حبس شدگان اين زندان شونيستی به طوفانی غيرقابل کنترل بدل خواهند شد. در آن روز همه چيز دير تلقی خواهد شد و فکر نميکنم از آن لحظه به بعد بشود از انساندوستی، دموکراسی خواهی و مهمان نوازی ملل ديگر سوء استفاده کرد. قريب پنج سال پيش روشنفکران ملل مبحث فدراليسم را برای آگاهی ملت فارس گشودند. من نيز که وظيفه ی دفاع از ملت سه پاره شده ی خود را هميشه دنبال ميکردم، به اين صف پيوستم. اما منابع سياسی ملت پارس به اين دعوت ملل نه تنها توجه نکردند، بلکه بدون در نظر داشت حقوق ملت من، همچنان به طمعهای غير قانونی و چشم داشت به قسمتی جدا گردانيده شده از سرزمين و معادن من، ادامه دادند. پيش از تشکيل ايران شکل و آبادی ی شهرهای بلوچستان با ری و يا يزد تفاوت چندانی نداشت. اما امروز شهرهای بلوچستان با روستاهای اطراف ری فرقی ندارند. به کليه ی معادن اين ملل دستبرد زده شد و بر آبادانی شهرهای فارس افزون. در طول اين هشتاد و يکسال به هيچ بلوچی اجازه احداث کارگاه، کارخانه، معدن و تجارت عمده داده نشده. اما هر فارس که سکونت در بلوچستان را اختيار ميکرد، بانکها و ادارات فارسی به آنها خوش آمد ميگفتند، سرمايه و راهنمای کار نيز در اختيارشان قرار ميگرفت و ميگيرد. از طرفی عمدا مردم بلوچ را به فروش قاچاق و مواد مخدر تشويق ميکردند. تا سپس آنها را مجرم قلمداد کرده و دائم مورد سرکوب قرار داشته باشند. در رژيم گذشته بارها با چشم خود ديده ام تانکر هائی را که پس از تحويل دادن نفت يا ديزل، برای گروه فاميلی شاه پارسها هروئين و ترياک بار ميکردند. در دوران ملاهای کنونی بارها من و دوستانم شاهد همين صحنه ها بوده ايم. از طرفی چه در دوران رژيم شاهی ی پارسها و چه اکنون چنانچه بلوچی را با نيم کيلو ترياک دستگير ميکردند، به اعدام محکوم ميگرديد. اين است چهره ی رژيمهای مرکز گرا. بخش سه: اگر دولتهای آمريکا، غرب و جهان، ايران را کشوری با درآمدهای اقتصادی تمرکز گرا وغيرمشترک و متشکل از ملل بزور گنجانيده شده در آن ميپندارند، بحث ديگری است. اما اگر رژيم ايران را به اشتباه يک مجموعه از نمايندگان حقوقی و واقعی ملل آذربايجان، کوردستان، احواز، تورکمنستان، فارس و بلوچستان ميدانند، لذا به دولتمردان واشينگتن اين يادآوری دوستانه و صميمانه ميشود که، اين گونه نيست. واشنگتن هر طور که ميخواهد بپندارد، مربوط به خودش است. اما اگر از برای يک جامعه جهانی و ايجاد پايگاههای دموکراسی در حل مسائل جهانی گام بر ميدارند، اين خاطر نشان را لطفا فراموش ننمايند که، چنانچه ايران امروزی را که ساخته ی خودشان يعنی غرب ميباشد، مورد تحريم اقتصادی و يا حمله ی نظامی قرار بدهند، ملاهای رژيم ايران و احزاب شناخته شده ی حامی اش که مسئول ايجاد اين مسائل اند، به بی نانی و بی وسيله ای دچارنميشوند. فشار تحريم، جنگ و مسائلی از اين قبيل پيش از ملاها و حاميانش، متوجه ملل در بند ايران خواهد بود. در حال حاضر بيکاری، رشوه، دزدی، اعتياد و فسادهای ديگر در بلوچستان گريبانگير مردم است. چنانچه آمريکا بخواهد تصميمی در قبال رژيم اسلامی ـ تروريست تهران بگيرد، آيا بهتر و انسانی تر نيست تصميم غرب بگونه ای گرفته شود که ملل تحت ستم از قاعده ی خطرات مضاعف مستثنی باشند؟ مثال روشن در اين زمينه جنگ تهران و بغداد بود که هرچقدر شهرهای ملل کورد و اهوازی ويران ميشد، از طرف ديگر رژيم تهران سوار بر بهانه ی جنگ، جنبشهای ملل کورد و احوازی را سرکوب کرده و شهرهای پارس را در مدت آن هشت سال جنگ، چندين برابر آباد کرد. لذا به نظر من هرموضوعی چه سياسی يا جنگی و يا فردی و سازمانی چنانچه فقط پيرامون بدل کردن رژيم تهران فعاليت داشته باشند، بدان معنا است که آنها نقشه ی مرگ و جان کندن مردم بلوچستان و ساير ملل تحت ستم را ترسيم ميکنند. اگر غرب نهادينه کردن دموکراسی در خاورميانه و جهانرا پی گيری ميکند، بهتر است برای ريشه کن کردن تروريست، بيعدالتی، فساد و ديکتاتوری، با ملل تحت ستم آذری، کورد، احوازی، تورکمن و بلوچ همکاری دو جانبه داشته باشد و لطفا يکجانبه قضاوت ننمايد. زيرا از طريق همکاری با اين ملل وسرنگونی رژيم شويونيسم تهران، آرامش به منطقه و جهان باز خواهد گشت. وگرنه غرب قدرت دارد و همانگونه که نيشن بلدينگ قبلی را انجام داد، نيشن بلدينگ جديدی را هم بدون شک بوجود خواهد آورد. اين است سرنوشت مللی که به حقوق يکديگر احترام قائل نميشوند. بخش چهار: از حقوق ملت محترم فارس زبان ، ايرانی الاصل و آريا تباران شروع ميکنم: مردم تاجيکستان، شمال شرق افغانستان و فارسهای ايران امروزی، مردمانی هستند ايرانی يا آريائی نژاد و فارسی زبان و با فرهنگی صد در صد خالص ايرانی که علی رغم جدائی ی تقريبا 200 ساله با خوراسان بزرگ يا ايران مرکزی، پيوندهای خود با سرزمين مشترک و مادر را فراموش نکرده اند. نام خوراسان برای فارسی زبانان يادآور فرهنگی با شکوه و عظمت هزاران ساله است. شهرهائی چون بُست، تالقان، فارياب، بلخ، باميان، بخارا، سمرقند، موليان، بدخشان، آموی، ختلان، شنگان، ترمذ، جوزجان، سغد، شيراز، اصفهان، ری، قائنات که در نيشن بلدينگ سازی ی انگليس به سه پاره ی افغانستان، تاجيکستان و ايران کنونی مبدل شده اند، در واقع کشوری واحد ميبايست ميبود که مردم پارسی زبان، خويشاوند، همخون، همفرهنگ و خالص ايرانی را در خود دربر ميگرفت و از زندگی شيرين و خوشبختی در کنار يکديگر لذت ميبردند. يکی ديگر از مسائل درد آور برای ايرانيان واقعی در این زمینه این است که دو شهر پر ارج فارس زبانان ، یعنی بخارا و سمرقند که شهرهایی خوراسانی يا ايرانی ميباشند، در چتر حکومتی اوزبکستان قرار گرفته اند . البته این سیاستی است که از دوران روسیه شوروی به یادگار مانده. فارس زبانان ساکن اوزبکستان که حدود 10 تا 12 میلیون نفر برآورد میشوند در شرایط بسیار بدی از لحاظ حقوق انسانی در اوزبکستان به سر می برند. از طرفی کشور تاجیکستان نيز دور از خويشاوندان پاک و آريائی اش در منطقه بسیار غریب و بی کس مانده است. درصورتيکه يگانه کشور آسیای میانه است که پشتوانه فرهنگ فارسی ی پربار دارد. خوشبختانه دولت تاجیک همانند ملت آن نگرش و توجه شایانی به مسئله ملیت و فرهنگ ملی ايرانی دارد و سعی دارد با تکیه بر فرهنگ باستانی و ملی خود، پله های بهروزی، پیشرفت و دوباره سازی ايران واقعی را طی نمايد. روند ملی گرایی در تاجیکستان در آرزوی ايجاد جغرافيای خوراسان بزرگ يا ايران واقعی است. سرزمین سغد باستانی که نخستین قرارگاه و زادگاه آريائیان بوده، چشم انتظار گردهمائی ی فرزندان پاک خود را دارد. سه قهرمانی که فارس زبانان انتخاب کرده اند، یعنی کوروش، اسماعیل سامانی و فردوسی، مبین این معنا است که می خواهند سراسر تاریخ با عظمت خود را زنده نگاهدارند. تاجیکستان با بيش از یکصد و چهل هزار کیلومتر مربع بخشی از فلات ایران واقعی می باشد. تاجيکها نزدیکترین خويشاوندان فارس زبانان درصحنه ی منطقه ميباشند. کمک، همیاری و پيوند فارس زبانان به مردم تاجيک چه از نظر مادی و چه از نظر معنوی راه درستی است که يک ملت پراکنده شده را گرد هم ميآورد. به هر حال مردم ايرانی ی تاجیکستان بخشی از کشور واقعی ی فارس زبانان پراکنده شده میباشند، که هنوز به بهترین شکل، پاکی نژاد آريائی و فرهنگ ملی خود را حفظ کرده اند. فارس زبانان آريائی و ايرانی با داشتن نژادی افسانه ای و فرهنگی غنی که قدمت تاريخش بسيار است، ماندنشان در کنار من بلوچ فقير صحراگرد، عربهائی که فرهنگ و مذهبشان دلپذير آريائی ها نيست، تورک های آذری و تورکمنی که زبان انسانهای والا و اصيل ايرانی را نميدانند، چه فايده ای جز جنگ فرهنگی، اقتصادی، اعصاب و عقب ماندگی ميتواند برای آرين ها يا ايرانی ها به بار آورد؟ چند جلسه من در تاجيکستان تدريس جديدی از تکنيک کارخانه، کد و کم را بعهده داشته ام. در اوقات فراغت از درس، زمانيکه تاجيکها مسائل ملی و جدالهای حقوقی ملل را در ايران کنونی از من ميشنيدند، سوال و تعجب و سپس آرزوی بيش از نود درصد آنها در اين زمينه بود که چرا فارس زبانان موجود در اوگانستان و ايران کنونی به خوشاوندان، همفرهنگان، همزبانان و هموطنهای واقعی خود نمی پيوندند، که هم ما ايران واقعی خود را تشکيل بدهيم و هم از شر مزاحمت برای ديگر ملل و همچنين خود خلاصی يابيم؟ پاسخ من به آنها مشابه همان سوال خودشان بود. بعلاوه آنکه آرزوی يگانگی و موفقيتی که قلباً در اين راه برای فارس زبانها داشتم و دارم. بخش پنج: در مورد بلوچستان از تاريخ، جغرافيا، زبان، فرهنگ و سرکوبيهائی که مردمش بدان دچار شده، تا آرزوهائی که ملت بلوچ دارد، بارها سخن گفته و نوشته شده است. دردها و آرزوهای اجتماعی اين ملت، بيش از دردهای اجتماعی ی ملل احوازی، کورد، آذری و ترکمن نبوده. با توجه به کم باران بودن و خشکسالی های طولانی و عدم منابع رجوع کار، ميتوان گفت فروتر از ساير ملل درون ايران و پاکستان ميباشد، اما ملت بلوچ ميتواند برپای خود بايستد، به شرط آنکه به اشغالگری سرزمينشان پايان داده شود. تا يکقرن پيشتر مردم بلوچستان بجز تعداد انگشت شماری، از حقوق سياسی و مردمی اشان اطلاعی نداشتند. بيشتر ملل مناطق همجوار ما با همين مسئله روبرو بودند. پس از اشغال بلوچستان تا هنوز (جولای 2006)، رژيمهای تهران و اسلام آباد از آگاه شدن مردم بلوچ به حقوق ملی و سياسی اشان وحشت داشته و بشدت از اينگونه اطلاعات جلوگيری ميکنند. آيا تاکنون فردی چيزی قيمتی مثل کيف پول يا جواهرات، اتومبيل، دوچرخه و از اين قبيل از شما بسرقت برده است؟ در اينجا حالت افسرده ی شما را در آن لحضه ی از دست دادن اموالتان، نميخواهم توضيح بدهم. مقصود من در اين نکته آنجاست که سارق، با کوشش زيادی که در رازداری به عمل زشت خود بخرج ميدهد، حالت وی را در صورت لو رفتنش نزد برخی ها مجسم نمائيد. سارق برای آنکه نزد همگان لو نرود، کوشش ميکند آن تعداد از مردم را که به اعمال وی آگاه شده اند، نابود کند. از طرفی مردم مطلع نيز کوشش ميکنند سارق را نزد همگان افشا کنند. توزيح من از رژيمهای تهران و هر گونه رژيم تمرکز گرا اينگونه است. همانگونه که قبلا بعرض رسيد، وجود نيروهای نظامی، ادارات و آموزش ـ پرورش رژيمهای فارس خطرهای بالقوه ای برای اقتصاد، تکامل و فرهنگ ملت بلوچ بوده اند. تمام تصميمهای رژيمهای فارس از ارسال اشخاص گرفته تا ايجاد راهها و ساختمانها، فقط انگيزه های شونيستی، سياسی و اشغالگری داشته است. بلوچستان به لحاظ موقعيت جغرافيائی در ميان مناطق آسيائی از کشمير، چين، و افغانستان گرفته تا مغولستان، تاجيکستان و تورکمنستان، به دروازه ی اقتصادی ی آبهای گرم شهرت دارد. بلوچستان تا کنون به سبب جريان جنگ سردِ اقتصادی ی کالاهای غرب و آسيائی از قبيل چين، همچنان مسکوت و باير از ارتباطات تجارتی قرار گرفته است. اما سرزمين بلوچستان، جدا از جدالهای بين المللی، خود دارای معادن و منابع انرژی به اندازه ی خود کفا بودن نيز هست. با توجه به بودن امکانات زندگی ، متاسفانه مردم آن، گذشته از شرمی که از چند پاره بودن سرزمين خود دارند، با اجباراتی که اشغالگران بر آنها روا ميدارند، در زير خط فقر بين زندگانی و مرگ غير طبيعی معلق اند. بجز تقريبا چند دهه پس از نابودی ی ساسانی ها با حمله ی مشترک اعراب و بلوچها در زمان خلافت عمر، تاريخ هرگز بياد نمياورد که بلوچستان حتی برای يکروز از صحنه ی جنگ آسوده بماند. در سراسر حکومتهای الکساندر، تيموری، خانهای افشاری و غيره که برای حمله و تاراج مردم شريف هند لشکر کشی ميکردند، بلوچستان بر سر راه رفت و همچنين برگشت لشکريان آنها قرار داشته است. پس از آن بلوچها قريب يک و نيم قرن در مصاف با انگليسها قرار داشتند. زمانيکه بريتانيا در برابر انقلاب مردم هند تزديک به شکست بود، با تشکيل کشورهای افغانستان 1893 ، ايران 1925 و پاکستان 1947 و سپردن آنها به دست نشاندگانش و سه پاره نمودن بلوچستان، منطقه را به ظاهر ترک ميکند. بلوچستان در طول عمر رژيم اشغالگر پهلویها و امامی ی کنونی هر روز شاهد جنايات و خونريزی ی فرزندان خود بوده و ميباشد. رژيمهای اشغالگر هم هر روز دهها نفر از مردم فارس را با فريب در بلوچستان به کشتن داده و ميدهند. اکنون بلوچستان نه برای فرزندان خودش و نه برای فارسها امنیت ندارد. همين مسائل در سرزمينهای محترم احواز، کوردستان، آذربايجان و تورکمنستان ادامه داشته و دارد. در جوار بيعدالتی ها و تجاوز به حقوق ملل غير فارس، رژيمهای تهران به فرهنگ غير انسانی ی اعتياد، رشوه، فحشا، دزدی و گدائی در سطح خطرناکی دامن زده است. بخش شش: با توجه به آنکه فارسها دارای هموطنان و همزبانانی واقعی در تاجيکستان و شمال افغانستان ميباشند و ميتوانند در کنار يکديگر با آرامش خيال زندگی کرده و فرهنگ زيبا و کهن آريائی ی خود را حفظ و بالنده تر نمايند، همچنين از طبيعت های بسيار دلپذير از بلنديهای هندوکش تا شهر گل و شعر شيراز، برخورداراند، و به حق با اين مجموعه ی دلنشين ميتوانند خودکفا و آرام زندگی ی سعادت آميزی داشته باشند، ... اين سوال به ذهن ميرسد که چرا فارسها از اين همه نعمت استفاده نميکنند؟ و چرا هر روز با اعراب، کوردها، بلوچها، آذريها و ترکمنها در جدال و ناآرامی زندگی ميفرمايند؟ از طرف ديگر واقعا آنچنان آرامش شبانه روزی از ملل ستمکشيده گرفته شده است که هر روز با استناد به قوانين بين المللی و در انظار مجامع بين المللی، حرکتهای شويونيستی رژيمها و سازمانهای سياسی ی فارس را مورد تحقير و سوال قرار ميدهند. امروز بر فارسها و جهانيان روشن شده است که مردم ملل تحت ستم و اشغال، لحضه ای از فکر حق تعيين سرنوشت فارغ نبوده و نخواهند شد. امری طبيعی است که همه ی مردم جهان از حقوق خود دفاع ميکنند و اين موضوع فقط مختص ملل بزور گنجانيده شده در ايران نميباشد. در گذشته که چهره ی نظاميان فارس، تازه روبروی مردم بلوچ قرار گرفته بود، جنگ بلوچها بصورت کلاسيک و با مفهوم دفاع از چراگاههای احشامشان صورت ميگرفت. اما امروز مردم بلوچستان با آگاهی کامل از حق انسانی و سرنوشت خود، و با درک از دموکراسی و حقوق بشر، از حقوق، جغرافيای قانونی، زبان ، فرهنگ و وسائل خود دفاع ميکند. با اين تفاصيل آيا ملت محترم فارس فکر نميکنند که سران رژيمها و روسای سازمانهای سياسی اشان، جاهل و يا فريب خوردگان و عوامل سود جويان و کمپانيهائی ميباشند؟ در پايان ميبايست اين نکته را اضافه نمايم که، آنچه که بعرض شما و ملت شريف و محترم پارس رساندم، کوشش شد تا در گفتارم از قوانين بين المللی و حقوق بشر خطا نرفته باشم، نيز هرگز گناه رژيمهای ديکتاتور و سازمانهای سياسی و شونيستی ای که بنام ملت فارس هر چه ميگويند، گفتارشان را با سخن و اراده ی پاک ملت فارس همطراز نميدانم. آرزو دارم ملت فارس و ديگر ملل تحت ستم و پاره پاره شده در دموکراتيکـترين فضای ديالوگ، زندگانی ی شيرين و صلح آميزی برای خود و همديگر انتخاب نمايند. از شورای نوين حقوق بشر که از تجربيات کميسيون قبلی ی حقوق بشر، به دوران نوينی در جهت دموکراتيزه کردن جهان رسيده است، تقاضا دارم نسبت به شکايات ملل تحت ستم آذری، کورد، ترکمن، احوازی و بلوچ توجه و رسيدگی بيش از پيش داشته باشند. يکی از شکايات مهم از عديده شکايات که در اينجا بعرض ميرسانم آنست که شورای حقوق بشر سازمان ملل از به يغما بردن معادن و ذخاير ملل ديگر از جمله بلوچستان و احواز بوسيله ی پارسها که نهايتا برای آبادانی ی ايرانِ آينده شان بکار ميرود، و از طرفی ملل ديگر در فقر بسر ميبرند، جلوگيری بعمل آورد. با آرزوهای نيک و صلح پايدار برای جوامع بشری. تشکر از تحمل شما و ممنون از زحمات دوستان احوازی که گردانندگان خستگی ناپذير اين جلسات برای رهائی انسانها از شّر تفکرات جهل و شونيستی ميباشند. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ آسر ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ در پايان سخنرانی ، واجه استاد عبدالرحمن موسيقی دان مشهور بلوچ با نواختن آهنگی بسيار دلـنـشين به جلسه گرمی و احساس شعف بخشيدند. در ميان حضار اکثر روشنفکران بلوچ حضور داشتند که وجود آنها سرزمين و حقوق مردم بلوچستان را زنده نگاهميدارد. ضبط و تنظيم از : سـنـجی بلوچ. پاريس ـ 28 جولای 2006 ***
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 10:42 توسط همل بلوچ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ــ آیا شما با حمله امریکا به ایران جهت سرنگونی رژیم اسلامی موفق هستید؟
- بله چرا؟ خیر چرا؟
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 17:6 توسط همل بلوچ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ایمیلی از یک دوست گرامی در خصوص استقلال بلوچستان که منظور ما همان جدایی و مستقل بودن بلوچستان می باشد( که بعضی از دوستان متوجه هدف ما نشده بودند)دریافت داشته ایم.همانطوریکه ذکر کرده ایم ما مقالات و نظریات دوستان را در این وبلاگ درج می نماییم جهت استفاده دیگر دوستان و نشر نظریات و مقالات بمنزله تایید یا رد آنها نمی باشد و هرکس آزاد است نظر خود را بگوید البته با رعایت شئونات اخلاقی.در ضمن از این دوست عزیز به خاطر ارسال این ایمیل تشکر و قدردانی بعمل می آید
سلام
اخيرا شما و بسياری از دوستان بلوچ موضوع در بند بودن بلوچستان و در حقيقت راههای برونرفت از زندانهای ايران و پاکستان را به نظر خواهی گذاشته ايد. در اين زمينه من همچون 99 درصد مردم بلوچستان آرزوی استقلال را دارم. در اين زمينه بحثهای زيادی از جانب دشمنان مردم بلوچستان در به انحراف کشانيدن جنبش آزاديخواهی مردم بلوچستان دامن زده ميشود. از طرفی برخی دوستان بلوچ هم تحت تأثير تبليغات شوم دشمنان آزادی قرار ميگيرند. در اينجا به گوشه ای از اين بحثها توچه دوستان را جلب ميکنم که برايتان از ميان هزاران گفتگو در ديوان بلوچی کلچر انتخاب کرده ام که با بحث های ما در اين وبلاگ فرق چندانی ندارد. اميدوارم انتخاب من مورد پسندتان قرار گيرد
با احترام سـنـجی بلوچ
مطلب پيوست است
دوسـتـيـن بـلـوچ راج
عـلـم و تـجـربـه " به صورت عـمـومی" و ديـدگـاه روشـنـبـيـنـی و شـنــاخـت تـمـايـز " در صـورت اخـص "، تـنـهـا دو وسـيـلـه مـهـم هـسـتـنـد که مـردم بـلوچـسـتـا ن در اخـتـيـار دارنـد. آنـچـه کـه مـردم بـلـوچـسـتـان ( فـعـلا ) نـدارنـد، آزادی و بـرخـورداری از حـقـوق مـلـی اسـت. ايـنـکه چـرا به آزادی و حـقـوق مـلـی نـمـيـتـوانـنـد دسـت بـيـابـنـد، مـوضـوع اول مـورد نـظـر ما است. مـوضـوع دومی که از جانـب واجـه مـلـــک طــــــوقـی بـه مـوضـوع اصـلی يـعـنـی مـوضـوع مـلـی پـس از هـشـتـاد سـال که از عـمـر تـجـربـه هـای مـلی مـيـگـذرد، وارد گـرديده، ايـنـگونه مـيـتـوان اسـتـنـبـاط کـرد: مـا برای ايـنـکه به آزادی برسـيم بـايد هر چـه داشـتـيـم کـنـار گـذاشـتـه يـعـنـی " فـرامـوش " کـنـيـم و از صـفـر شـروع کـرده و ( حـزب دمـوکـرات بلوچـسـتـان " ايران بـسـيـار عـزيـز" ) و ( حـزب دمـوکـرات بلوچـسـتـان " پاکـسـتـان بـسـيـار مـحـتـرم و عـزيـز" ) را بـسـازيـم. نـظـر محـتـــــــرم واجـه طـوقـی دقـيـقـا مـطـابـق گـفـتـه هـا و عمـل بـلـشـويـک ها و به عـبـارتی ديگر ديکتاتور پرولـتر هـای قـرن گـذشـتـه اسـت که در همان قـرن به شـکـسـت فاحـشی مـبـتـلا شـدنـد. کوردسـتـان هـم اين راه را مـيرفـت نه تـنـهـا کوردهـا بـلـکـه واجه طوقی خود نـيـز بر آن آگاه اند که اخـيـرا مـلـت کـوردسـتـان از گـرفـتـاريـهـا و درد سـرهای فاجـعـه آمـيـز مـنـجـلاب ( خود مـخـتاری ها ) و ( خود گـردانـيـهـا ) به تـنـگ آمـده انـد و تـنـهـا چـاره را در اسـتـقـلال کوردسـتـان می يابـنـد. بـنـا به تـجـربه هائی که هـمـهً ما از آن درس گـرفـتـه ايم ، مـن معـتـقـدم هـمـانـطور که غرب پـيشـرفـتـه و هـزاران آزمـوده نـمی تـوانـسـت صـربـهـا، کـــُرواتـهـا و يا چـک ها و سـلـواکـهـا را در کـنـار يـکـديـگـر به صورتی صـلـح آمـيـز نـگـهـدارد، لـذا هـيـچ پـديـدهً صـلـح آمـيـزی دال بر نـظـر واجـه طـوقی در حال حاضـر وجـود نـدارد که بـتـوانـد مـلـت بلوچ را درکـنـار مـلـل پـنـجـاب و يا فـارس نـگـهـدارد. و نـقـطـه نـظـر مـن در اينـجـا اسـت که از آنـجائـيـکه مـلـل فـارس و پـنـجاب نـمی توانـنـد مـثـل ديگر کـشـورهـای جـهـان روی پای خـود بـايسـتـنـد ( بطور مثال: تاجـيـکـسـتـان ، مـنـگولـيـا ، اتـيـوپـی و...)، لـذا به زور و در صورت ناجـار با فـريب خـود را در امـوال و مـعـادن بـلوچـهـا شـريـک می نـمـايند. مـا هـمه مـيـدانيـم و پارسـهـا و پـنـجـابـيـهـا هـم به خـوبی مـيـدانـنـد که در صورت ايجاد بلوچـسـتـانـهـای خودمختار يا فـدرال، پـنـجـابـيـها و پارسـهـا بـدون اجازهً دولت بلوچـسـتان نـمی توانند قـدم در خاک بلوچستان بگـذارند و برای آنها از همه فاجعه آميزتر آن است که نـمی تـوانـنـد مـثـل اکـنـون امـوال بـلـوچـهـا را بـبـرنـد و يا خـود را در امـوال آنـهـا ( شـريـک ) نـمـايند !!!. اگـر به تـجـربـيـات جـهـانی که در بالا به اخـتـصـار ذکـر شـد تـوجـه نـمـائـيـم و حـقـوق مـسـلّـم مردم بلوچ را مـحـترم بـدانـيـم، پـرسـش چـنـين پـيـش خـواهـد آمـد که : واجـه طـــــــوقـی با چه دلـيـل و مـدرکی مـيـخـواهـنـد بـلـوچـسـتـان را در ( ايران ) و ( پاکستان ) نـگـهـدارنـد و يا به آنـهـا به بـخـشـنـد؟ خـواسـت مردم بلوچـسـتان مـبـتـنی بر حـمـله نـمـودن يا نـنـمـودن آمـريـکا و هـمـپـيـمـانانـش به (ايران) نـيـسـت، بـلـکـه خواسـتی مـلـی اسـت که هـزاران سـال در سـرزمـيـن بـلـوچـسـتـان ريـشـه دارد و به نـظـر مـن بايد از اين خـواسـت دفـاع کـرد. بر ما پوشـيـده نـيـسـت که به بلوچـسـتان تـجـاوز نـظـامی شـده اسـت ، نه ايـنـکه بلوچستان خود بدست خودش خود را به سه پاره نـمـوده و ارزانی ( ايران ) و ( پاکستان ) کرده باشـد. لـذا ، مـا بـلـوچـهـا در مـقـابـل اجـحـافـاتی که بر ما روا داشـتـه اند، نه تـنـهـا خود را بـلـکـه سـرزميـن و امـوال آيـنـدگـان خـود را نــبــايد مـفـت به آغـوش مـفـت خوران بـيــانـدازيـم. به خـاطـر ايـنـکه به زبـان بـلـوچـی می خـواهـیـد حـرف بـزنـیـد شـمـا و زبانشناسان عـزيز شـمـا را کـشـتـه انـد، هر دو رژيم تهران و اسلام آباد در سالهای 1970 ـ 1972 طـعـم ( خـود مختاری ) را هم به شـمـا چـشـانـده انـد، برای فـارسـهـا و پـنـجـابی ها ( خـود مـخـتـاری ) و اسـتـقـلال شـما فـرقـی نـمـيـکـنـد. لـذا برای من روشن نـيـسـت که واجـه طـوقـی مـلـت بـلـوچ را از چه چـيـز پارسـهـا و پـنـجـابی ها " می خـواهـنـد "راضی نگهدارند. ضــمـنـا خـواسـت مـن و اکـثـر مـردم بـلـوچـسـتـان عـزيـزمـان در ايـمــيـل قـبـلـی به زبان فارسی نوشته شـده بـود و از شـمـا انـتـظار " سـيـاسی " داشـتـم پـاسـخ آن به فـارسی مـيـبـود. مـن به دلـيـل عـشـق به مـردم و وطـنـم بـلـوچـسـتان و دفـاع از حـقـوق از دسـت رفـتـهً مـان حـاضـر به هـر گـونـه مـبـاحـثـهً آکـادمـيک مـيـبـاشـم و از واجـه طـوقـی به خـاطـر اظـهـار نـظـرشـان تـشـکـر مـيـکـنـم و در انـتـظـار نـظـرات ايشان امـا با ارايهً مدارک کافی سـيـاسی ـ تـاريـخـی می باشـم. اُ لُـس پـهـره ای Dear Baloch, مـردم شـريـف بلـوچـسـتـان
جـامـعـهً جـهــانی رژيـم تروريـسـت و ضــد آزادی " ايـران " را مـحـکـوم کـرده اسـت. اکـثـر کـشـورهـای جـهـان از حـمـلـه بـه " ايـران " پـشـتـيـبـانی نـمـوده اند. در چـنـيـن شـرايـطـی مـردم بلـوچـسـتـان می بـايد آگـاهـانـه از حـقـوق و سـرزمـيـن از دسـت رفـتـهً خود دفـاع نـمـوده و کـلـيـهً نـيـروهـای نـظـامـی و اداری مـتـجـاوز و ضـد مـردمی " ايران " را از سـرزمـيـن و مـرزهـای بـلـوچـسـتـان بـيـرون بـيـانـدازنـد و اسـتـقـلال و حاکـمـيـتی که بـيـش از هـشـتـاد سـال اسـت در تـب بـدسـت آوردنـش مـيـسـوخـتـنـد، بـاز يـابـنـد و هـوشـيـارانـه بـا تـفـکـری نـويـن مـبـتـنـی بر دمـوکـراسی خـواهـی از آن خـواسـت مـلـی و انـسـانی خـود مـتـحـدا دفـاع نـمـايـنـد. لـطـفـا تـحـت تـأثـيـر شـعـارهـای فـريـبـنـدهً جـيـره خواران، کـمـونـيـسـتـهـا، مـولـوی هـائی کـه اسـلام را بـا سـيـاسـت آغـشـتـه مـيـکـنـنـد، سـازمـانـهـا و احـزاب سـيـاسی پـارس " ايـران " و امـثـال شـيـرين عـبـادی هـا و گـنـجی ها قـرار نـگـيـريـد. ايـران قـلـدر و چـپـاول کـنـنـده ای که به زور و بـا غـصـب نـيـمی يـا پـاره ای از سـرزمـيـنـهـای ديـگـران تـشـکـيـل گـردانـيـده شـده اسـت، بـايـد فـرو ريـخـتـه و نـابـود گـردد تـا مـلـت هـای در بـنـد آن بـه آزادی و حـقـوق انـسـانی خـود برسـنـد. پـيــروز بـاشــيـد. هـ . س . براهـويی ـ الس پـهـره ای Regards
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 17:41 توسط همل بلوچ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بلوچها چه می خواهند ؟ بلوچستان ایران، دومین استان بزرگ این کشوراست . بلوچ ها به جز ایران دربسیاری ازمناطق جهان به خصوص پاکستان ،افغانستان ،ترکمنستان ،کشورهای حوزه خلیج فارس ،شرق افریقا (تانزانیا وکنیا)وهمچنین کشورهای اروپایی وآمریکایی سکونت دارند. بلوچ ها ازاقوام دیرپاوکهن ایرانی هستندکه درباروری وغنای تمدن ایرانی و اسلامی همچون سایراقوام این سرزمین باستانی نقشی ماندگارازخودبرجای نهاده اند.اما امروزه بدون شک درمیان اقوام ایرانی« بلوچ ها»ازهمه کمتر شناخته شده ومظلوم ترواقع شده اند.که این شناخت کم دلایل سیاسی،اجتماعی وتاریخی خاص خود رادارد.هرگاه این کمبودرادرکناراطلاعات مخدوش ازقوم بلوچ در جامعه ایرانی درنظربگیریم ،می توان گفت:تصورعمومی ازبلوچستان ومردم آن باقاچاق موادمخدر پیوند خورده است. این جفایی است که بلوچ ها بدلیل همسایگی با دوکشورپاکستان و افغانستان به عنوان بزرگترین شاهراه ترانزیت وتولید موادمخدر می باید تحمل کنند. ودر این میان رسانه های خبری واطلاع رسانی داخلی با پخش وانتشار برنامه های خاص براین تصور شدت می بخشند. بلوچ هادرطول تاریخ همیشه درمقابل هجوم فرهنگی و نظامی بیگانگان به میهن عزیز ، ایستادگی ومقاومت نموده اند. زبان بلوچی یکی ازباستانی ترین زبانهای ایرانی بوده واهل نظر آن رامنطبق بامتون اوستا (قدیمی ترین سند ادبیات ایران )میدانند.زبان بلوچی توانسته بسیاری ازواژه های اصیل ایران قدیم راتاکنون بدون تغییر حفظ نماید. بعدازظهور اسلام این قوم باجان ودل این دین الهی و ضدطبقاتی راپذیرفته و«سیاه سوار بلوچ»که یکی ازامرای یزدگرد سوم(شاه ساسانی) بوده ،بعدازپذیرش اسلام وملحق شدن به سپاه مسلمانان ،نقش مهمی در گسترش اسلام وسرنگونی حکومت ساسانی داشته است . قبل ازانقلاب ودر دوره رژیم پهلوی ،بلوچستان محرومترین منطقه ایران بوده و وضعیتی نابسامان داشته و ژاندارمهاوخوانین همه کاره اموربودند.حتی بلوچها ازحق پوشیدن لباس محلی درمراکز دولتی هم محروم بودند. با پیروزی انقلاب ،باتوجه به موقعیت جغرافیایی« بلوچستان» می توانست منطقه آسیب پذیری برای نظام نوپای انقلاب باشد.ولی بلوچها هرگز نخواستندمسیر خود راازهموطنانشان جداکنند وانقلاب اسلامی راضربه پذیر کنندودرهرمقطعی همچون جنگ تحمیلی درصحنه حضورداشتندوازوطن خود دفاع کردند. پس ازجنگ و باشروع دوران سازندگی مردم بلوچستان انتظارداشتند،دولت وقت درصدد رفع محرومیت ، برقراری عدالت اجتماعی وتوسعه منطقه برآید.امامتاسفانه هیچ گرهی ازمشکلات آنهاگشوده نشدوآماربیکاری،فقرواعتیاد روبه افزایش گذاشت. بلوچستان سرزمینی است بااستعدادهای بالقوه انسانی وطبیعی که متاسفانه به محرومترین نقطه ایران بدل شده است . واکنون نسل جوان بلوچ وارث کوهها ودشت هایی است که کار زیربنایی درآنها درحداقل ممکن انجام شده است وبیکاری به معنای واقعی کلمه دراین دیار بیداد می کند واین معضل وحشت زا،درکنارمعضلات اجتماعی همچون اعتیاد جوانان بلوچ را درو می کند. اگرکشورهای نفت خیزعربی در همسایگی نبودند،خدامیدانست مردمان این مرزوبوم چگونه روزگار راسپری می کردند.جوانان بلوچ ،گروه گروه به آن سوی دریاها کوچ می کنند تاشایدلقمه نانی به چنگ آورند ،کوچ بلوچها قصه ای است پرغصه ،داستان هجرتی حزن آور. بیش ازیکصد هزارنفراز بلوچ های ایران به علت بیکاری و فقر به کشورهای حوزه خلیج فارس وبا دیگرمناطق جهان رفته ودرآن مناطق مشغول به کارهای سخت وطاقت فرسا می باشند. بعدازروی کارآمدن دولت اصلاحات (1376)وفضای جدیددرجامعه ،امیدی دردل جوانان بلوچ جوشید وآنان باورکردندکه جایگاهی برای آنها در نظر گرفته می شود وبه مشکلات آنها توجه می شود ،اما آن تحقق پيدانکرد. مهمترین خواسته ومطالبه بلوچ های ایران به عنوان یک شهروند ،اجرای کامل قانون اساسی به عنوان میثاق ملی خصوصا اجرای اصول 12،15و19و رفع تبعیضات قومی ، احترام به حقوق انسانی و شهروندی،انتشارکتب ونشریات بلوچی،رادیووتلویزیون محلی ،تدریس زبان مادری درمراکزآموزشی وتوزیع عادلانه ثروت وقدرت بین همه اقوام ایرانی ورفع محرومیت ازاین منطقه است. مردم بلوچستان که مرزدارواقعی نظام جمهوری اسلامی ایران عزیز هستند سزاوارلطف وعنایت حکومتندودرپایان امیدواریم با تحقق این حقوق اجتماعی وفردی شاهدمشارکت بلوچ ها درتصمیم گیریهاوتصمیم سازیهاوتوسعه پایدار وهمه جانبه این خطه محروم باشیم . نویسنده :ف ن
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 12:20 توسط همل بلوچ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
- آیا شما با استقــــــــــــــــــــــــــــــلال بلوچستان موافقید؟ ـ بله چرا؟ ـ خیر چرا؟
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 11:42 توسط همل بلوچ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
(از سایت حزب مردم بلوچستان) عصر يكشنبه 06/06/11بلوچ كميونتى لندن ضيافت شامى در رستوران خان به افتخار مھمانان سياسيون بلوچستان شرقى ترتيب داد. در اين گردھمآيى که با حضور حدود صد نفراز فعالين سياسى و فرھنگى بلوچستان شرقى و غربى مورد استقبال قرار گرفت٬ در مورد نكات بسيار مھمى ازوضعيت سياسى كنونى بلوچستان شرقى و غربى و اھميت نقش بلوچھاى مقيم خارج٬ از سوى مھمانان اين ضيافت سخن رفت.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 17:53 توسط همل بلوچ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
در دنیای امروز ،یک فرد بدون تعلق به یک دولت ، شهروند به حساب نمی آید ، و در شرایط بحران ، حتی انسان نیز شمرده نمی شود. هنا آرنت[1] مساله چیست؟ ایران کشوری است چند ملیتی ، چند فرهنگی و چند زبانه .از هشتاد سال پیش به اینسو، یک حاکمیت سیاسی تک ملیتی و تک زبانی ، بر این جامعه چند ملیتی و چند زبانه ، از زمان کودتای رضاخان ببعد ، بر ساختار سیاسی آن تحمیل شده است. این ساختار تک ملیتی در این جامعه چند ملیتی، یک مشکل اساسی در رابطه ملیت های مختلف در ایران با حکومت مرکزی را بوجود می آورد.چنین ساختاری ، در هر جامعه ای ، ذاتاً بحران زاست. وجود جنبش های ملی در مناطق مختلف ایران در طی این مدت ، با همه افت و خیز های خود ، نشانه ناسازی یک ساختار حکومتی تک ملیتی با جامعه چند ملیتی خود بوده است. از انقلاب بهمن باین طرف ، عنصر بحران زای دیگری نیز بر آن اضافه شده است ، و آن عبارتست از حکومت لایه معینی تحت عنوان روحانیت و تحمیل ساختار ایدئولوژیک بر دستگاه حکومتی ایران. از اینرو، جامعه چند ملیتی ایران ، از وجود یک دستگاه سیاسی حاکم بر ایران ، با یک ساختار انفجار آفرین رنج می برد. عنصر دوم ، که فی نفسه عنصری است توتالیتری، خشونت دوست و خشونت آفرین ، اکنون با عنصر نخستین ، یعنی عنصر حاکمیت تک ملیتی ، گره خورده ست. حتی اگر در نتیجه یک تحول دموکراتیک عمومی ، عنصر توتالیتری از ساختار سیاسی ایران حذف شود[2] ، مشکل عنصر اول ، بدون تحول ساختار تک ملیتی به ساختار چند ملیتی و چند زبانه ، که منعکس کننده این واقعیت عینی جامعه چند ملیتی باشد، همچنان باقی خواهد ماند. سر نگونی جمهوری اسلامی و یا بر کناری روحانیت از دستگاه سیاسی ایران و بر قراری یک رژیم عادی پارلمانی به تنهائی پاسخگوی مشکل جامعه چند ملیتی ایران نیست. بلکه دگرگونی ساختاری در سیستم سیاسی خود را می طلبد.همانگونه که تحول از نظام سلطنت شاه به جمهوری اسلامی ، بخودی خود نمی توانست پاسخی برای مسا له ملی در ایران باشد. به عبارتی دیگر ، عنصر ساختار تک ملیتی ، عنصری است دائمی تر و پایدار تر . جامعه چند ملیتی ایران ، روزی بطور واقعی دموکراتیک خواهد بود که عنصر ساختار حکومتی تک ملیتی را دگرگون سازد.بدون این دگرگونی ساختاری ، دموکراسی عمومی نیز معنائی نخواهد داشت و ستم ملی همچنان بعنوان یک دینام انفجاری باقی خواهد ماند. اکنون سوال این است که آیا حق شهر وندی برابر که پاره ای از افراد عنوان می کنند ، می تواند تامین کننده حقوق ملیت ها و تامین کننده حق تعیین سر نوشت ، در ایران و یا هر کشور دیگری باشد؟ آیا مفهوم حق شهروندی متضمن یک سلسله حقوقی است که اگر گسترش یابند و برای آنها مبارزه ای جدی انجام گیرد ، در حقیقت برای تحقق و تامین حقوق ملیت ها نیز بخودی خود گام بر داشته شده است؟ آیا مفهوم حق شهر وندی ، در دل خود ، حل مساله ملی و تامین حقوق ملیت ها و حق تعیین سرنوشت را نهفته دارد ؟ در آن صورت، منظور از این حق شهروندی چیست؟ کشش پذیری این ایده انتزاعی تا کجاست؟ آیا ایده شهر وندی می تواند از دایره حقوق فردی فراتر رفته و کیفیت جمعی دیگری بنام حقوق ملی در یک کشور چند ملیتی را در حوزه شمول خود قرار دهد؟ در هسته مرکزی حق شهر وندی ، چه عنصری قرار دارد که توان حل مساله ملی را نیز در خود حمل می کند؟ آیا منظور از حق شهروندی برابر ، حق رای همگانی و آزادی های سیاسی عمومی است ، یا اینکه تعریف خود را تا حد حقوق برابر اقتصادی برای تک تک شهروندان نیز بسط میدهیم ؟اگر منظور همان باشد ، در آن صورت آیا بطور غیر مستقیم نخواسته ایم بگوئیم که مسا له ملی فقط از طریق تحقق سوسیالیسمِ می تواند حل شود ؟ [3] در اینصورت ، آیا این بدان معنی نخواهد بود که با عنوان کردن حق شهر وند برابر در حل مساله ملی ، عملا مساله ملی ، موضوعیت مستقل خود را از دست داده و به تابعی از سوسیالیسمِ مفروضی تبدیل میشود؟آیا کوچکترین عدالت اجتماعی ، می تواند بدون شهروندی سیاسی برابر ، که رفع ستم ملی و حق تعیین سرنوشت جزئی از آن است ، عملی گردد؟ بهمین ترتیب ، وابسته کردن هر شکلی از حقوق دموکراتیک ، از جمله حقوق برابر زنان ، در بطن چنین منطقی نهفته نیست و عملا استقلال حوزه های متفاوت حقوق دموکراتیک را نا دیده نمی گیرد؟ بنابراین چه لزومی دارد که ما از مساله زنان ، کارگران و غیره ، صحبت کنیم ؟ زیرا بجای همه آن ها ، اسم عامی بنام حق شهروندی را می توان بکار برد. اگر منظور از حق شهر وندی ، عنصر مشارکتی در حاکمیت سیاسی باشد ، باید گفت که این عنصر بعنوان یک حق فردی ، مفروض خود دموکراسی و هر حکومت عموما دموکراتیک است و با اضافه کردن صفت مشارکتی کیفیت تازه ای بنام حق تعیین سرنوشت بر آن افزوده نخواهد شد. این جانشین سازی یک مفهوم با مفهومی دیگر ، و در هم آمیزی سطوح متفاوت حقوق دموکراتیک وادغام حقوق جمعی در حقوق فردی ، از چه اعتبار تئوریک ، سیاسی و تاریخی بر خور دار است؟ آیا این جانشین سازی را تا کجا می توان ادامه داد ؟ آیا می توان ادعا کرد که حق شهروندی برابر ، جانشینی است برای مبارزات طبقاتی ، مبارزات زنان ، حقوق اتحادیه ها و غیره در جامعه؟ آیا این بمعنی افتادن در دام کلی گوئی و احتراز از پاسخ مشخص به سطوح متفاوت مبارزه برای سطوح متفاوت حقوق دموکراتیک در جامعه نخواهد بود که برغم پیوند درونی با همدیگر ، هریک حوزه مستقل خود را دارند و قابل ادغام در یک تعریف عام و فراگیر برای همه اشکال حقوق دموکراتیک و انحلال یکی در دیگری، نیست ؟ برای پاسخ به آن ، لازم است که هر دو مفهوم حق شهروندی و مفهوم ملیت که متضمن حق تعیین سرنوشت است ، و نیز نوع رابطه آنها با همدیگر مورد بررسی قرارگیرد. حق شهروندی در تعریف کلی خود ناظر بر حقوق فردی و ناظر بر رابطه فرد با دولت و نیز حقوق و رایطه او با دیگر شهروندان است. در حقیقت ، حقوق فردی ، خود منتجه ای است از حقوق عمومی ، و بنوبه خود ، در مؤلفه های حقوق عمومی اثر می گذارد.شهروندی در واقع ، همانند یک کد است که تعادل موقت و رابطه نیروهای اجتماعی و توازن منافع آنان را منعکس می کند. اگر در نتیجه تعارض بین گروه های اجتماعی ، یک گروه اجتماعی ، از وضعیت تازه ای برخوردار شود، این وضعیت تازه به بلوک سازنده ای از مفهوم شهروندی تبدیل میشود و نیازمند تعریف تازه ای است . این در عین حال بر گشت پذیر نیز هست و می تواند با تغییر در توازن نیروها ی اجتماعی ، دومرتبه به عقب رانده شود.[4] در مقابل ،وقتی ما از حق تعیین سرنوشت برای ملیتی سخن می گوئیم ،در درجه اول ،ما از مقوله دولت و امکان تشکیل آن ، چه در سطح مستقل خود وچه در سطح دولت محلی در چهار چوب یک دولت فدراتیو، ویا حق خود مختاری سخن گفته ایم. اینکه کدام شکل مطلوب تر است ، بستگی دارد به جایگاه و مقطع تاریخی ایکه مساله عنوان میشود. موضوع گفتمان در اینجا ، رابطه ملیت و دولت است ، مستقل از اینکه دولت این ملیت معین ، چه نوع و درجه ای از حقوق فردی را برای شهر وندان خود ممکن است بر سمیت بشناسد . از نظر حقوقی ، حق تعیین سر نوشت، متضمن اعمال حق حاکمیت (sovereignty ) در چهارچوب مر زهای جغرافیائی معین است. در یک دولت فدراتیو ، بخشی از صلاحیت های حق اعمال حاکمیت به دولت مرکزی انتقال یافته و در مقابل ، در بخشی از صلاحیت های دولت مرکزی شریک میشود.در حوزه بین المللی ، این امر بمعنی استقلال و حقوق برابر آن با دیگر کشور هاست و باز اگر دولت فدراتیو بود ، استقلال آن ، این صلاحیت های شراکتی مستتر در دولت مرکزی را نمایندگی می کند. حال آنکه حق شهروندی ، این سطح از حقوق را نمایندگی نمی کند.بهمین ترتیب، تشکیل دولت-ملت ،انتقال این حق حاکمیت از پادشاه به ملت بود و افراد ،که در سیستم سلطنت سلسله ای ، تبعه شاه تلقی می شدند ، به شهروند تبدیل می گردند. در واقع این خصیصه تبدیل افراد از تبعه شاه به شهروند ، نتیجه تبدیل ملت به دولت-ملت و انتقال حق حاکمیت به ملت است ، که صلاحیت قضائی بر شهروندان و نهاد های مدنی و تجاری و کنترل مرزها و چاپ اسکناس و تشکیل ارتش و غیره ، در زمره آنهاست مضمون نهفته در این تعریف ، و جود و یا فرض و جودی یک هویت جمعی با هویتی متمایز از دیگران است. دلایل این هویت متمایز ، ممکن است فرهنگی ، زبانی ، قومی و مذهبی و یا مجموعه ای از آنها باشد.یک فرد ، به تنهائی فاقد تاریخ است و تنها یک هستی تاریخی که بر گروه جمعی انسانها دلالت دارد ، می تواند موضوع تئوریزه کردن و قابلیت تعریف را داشته باشد. بعبارتی دیگر ، وجود فرد ، در چهار چوب گروه جمعی ، به هویت اجتماعی و آنگاه به تعریف و هویت فردی خود میرسد. می توان گفت که تصور ناپلئون بدون ملت فرانسه ، تصور لغو و باطلی است. نکته ای که باید در بررسی رابطه حق شهر وندی و مساله ملی قرار گیرد ، اینست که حق شهر وندی ، اگرچه رابطه فرد با دولت را تعریف می کند ، لیکن همیشه در تعریف خود ، بر ردیف یا طیف یا طیف های متمایز ازهمی متمرکز می شود و در تعریف خود از شهروندی ، بسته به آن زمینه اجتماعی ایکه تعریف شهروندی ارائه می شود ، لایه ها و گرو ه های بزرگی از جامعه را مشمول شمول تعریف خود از شهر وندی قرار داده و یا از حوزه شمول آن بیرون نگهدارد. با اینهمه ،این طیف بطور فردی مورد نظر است. این شامل شدن حق شهر وندی ، همانگونه که اشاره خواهم کرد ، گاهی در برگیرنده جمعیت بزرگی است که از نظر حقوقی ، تابع دولت های مستقل دیگری بوده اند و در سر زمین و تابعیت حقوقی دولتی که تعریف خود از شهروندی را ارائه می دهد، نبوده اند. تعریف دولت آلمان از شهروندی در صد سال گذشته ، بارز ترین نمونه آن بوده است. بهمین ترتیب ، گروه های بزرگی از جامعه ، که از نظر حقوقی تابع دولت هستند ، ممکن است از حقوق محدودی بر خور دار بوده و یا خارج از شمول حقوق شهر وندی قرار داده شوند، حتی اگر نسل اندر نسل در آن سرزمین متولد شده باشند. سوال مهم دیگر ، منشاء حقوقی (Source of law )حق شهروندی است .آیا منشاء حقوقی تعریف شهروندی از کجاست؟ بعبارتی دیگر ، آیا حقوق ناشی از شهروندی ، حقوقی قائم به ذات است و تعریف خود را از خود می گیرد و یا اینکه ، تعریف آن از تعلق به گروه اجتماعی معین ، و در در جه نخست از تعلق به ملیت معین و دولت آن ناشی می شود؟ .از این نظر ، حقوق شهر وندی را باید بعنوان عنصر یا مؤلفه ای از حقوق ملی تلقی کرد و نه برابر ویا جانشینی برای آن. تعاریف معین سیاسی ، بار معین سیاسی خود را دارند و درهم آمیزی آنها با همدیگر مارا به راه خطا می برد. مضافاً اینکه هیچ مفهومی نقش یک اسم عام برای تعاریف سیاسی دیگر را ندارد. از انجائی که در دو قرن اخیر ، دو مفهوم متفاوت شهروندی و ملیت ، و به تبع آن حق تعیین سر نوشت ، در ارتباط با هم تکوین یا فته اند ، لازم است که نحوه تکوین آنها و نوع رابطه آنان در چهار چوب تاریخی خود مورد بر رسی و استنتاج قرار گیرد.
شهروندی چه بود و چیست؟ مفهوم شهر وندی به دیرینگی خود جامعه سیاسی است و همواره دو وجه متمایزی داشته است : 1- وجود دولت و بنابراین وجود اصل حاکمیت عمومی . 2- برسمیت شناختن اینکه بعنوان فرد میتوان در تصمیمات سیاسی شرکت کرد.[5] بهمین دلیل ، مفهوم شهروندی ، همواره ابهام ایده برابری را در اذهان القاء کرده است.لیکن ، همانگونه که ارسطو در رابطه با دولت شهر های یونان گفته بود ، هر رژیم سیاسی ، این توزیع قدرت و حق مشارکت افراد در جامعه را بر اساس تعریف معینی از شهر وندی توزیع می کند[6] . همچنین ، سیستم حقوقی هر کشوری ، ردیف معینی از" انسان ها" و ردیف معینی از حقوق و وظایف را مشخص می کند که در تعریف خود از شهر وندی ، آنرا به مولفه ای از روابط اجتماعی در سطح فردی تبدیل می کند.ارسطو ، خود شهروند را بمثابه فردی تعریف می کند که هم حکومت می کند و هم بر او حکومت میشود.[7] از آنجائی که روابط اجتماعی ، روابط سیّالی هستند ، بازتاب تغییرات در روابط اجتماعی در تعریف شهروندی، ضرورتا آنرا از حالت تعریفی تثبیت شده و دائمی خارج می سازد و به آن بعد متغیری می دهد. لیکن این سیا لیت تعریف ، در چهارچوب یک رابطه فردی با حاکمیت سیاسی قرار دارد و بیان یک رابطه جمعی با دولت و مشارکت جمعی در تصمیمات سیاسی نیست.اگر " شهروندان" در تصمیمات سیاسی شرکت می کنند ، این مشارکت بصورت حق انفرادی مشارکت است. درست است که ایده شهروند در جامعه جدید سرمایه داری ، یک مفهوم برابری را در ذهن آدمی تزریق می کند ، لیکن دقیقا با همین تزریق ایده برابری است که میخواهد تمام مرز بندی های واقعی اجتماعی را محو سازد. هنوز در هیچ جای دنیا شهروندی برابر ، واقعیت عینی نیافته است و حتی در پیشرفته ترین و دموکراتیک ترین جوامع ، از نظر برابری حقوقی و اجتماعی ، از کسری دموکراتیک جدی در برابری جنسی و گاها نژادی رنج می برد ، و نابرابری طبقاتی که جای خود دارد و روز به روز فاصله عمیق تر ی می یابد. در کشورهای چند ملیتی که حاکمیت سیاسی بر پایه حاکمیت ملیتی معین استوار است ، خود ابزاری است برای تشدید این فاصله طبقاتی و همساز کردن هر چه بیشتر مساله طبقاتی با مساله ملی. برخلاف آنهائی که تصور می کنند که شهروندی ، حقوق برابر را تضمین می کند ، من می خواهم بگویم که ایده شهروندی ، چه در خاستگاه تئوری خود ، چه در طول تاریخ و چه در دنیای جدید ، کاملا مضمون طبقاتی ، جنسی و نژادی بر عهده داشته و امروز نیز چنین وظیفه ای را ایفاء می کند. بنابراین ، کسانی که نگرش سیاسی و عزیمتگاه تئوریک خود در رابطه با مسائل اجتماعی را صرفا بر بنیاد تحلیل طبقاتی و سوسیالیسمِ قرار داده اند ، باید بدانند که تئوری شهروند در مورد حق دموکراتیک ملیت ها و حق تعیین سر نوشت ، در ست خلاف ادعای آنان شهادت می دهد. در دنیای باستان ، همه افراد جامعه ، شهروند تلقی نمیشدند ، بلکه طبقات معینی از افراد جامعه ، شهروند بحساب می آمدند و حق مشارکت در تصمیم گیریهای سیاسی را داشتند. حتی در اوج دموکراسی آتن در دوره پریکلس ، زنان ، بردگان ، خدمتکاران ، کارگران و خارجی ها ، از حلقه تعلق به شهروندی خارج بودند. این لایه های بزرگ جمعیتی ، در درون یک حیطه قدرت سیاسی زندگی می کردند ولی بیرون از حیطه حق مشارکت در قدرت سیاسی و تصمیم گیریهای آن قرار داشتند. .[8] در جامعه سرمایه داری ، ایده شهروندی ، از همان ابتدا برای کنترل ایده طبقاتی بکار گرفته شده است و تلاش کرده است مرزهای درون آنرا نادیده گیرد.حتی شهروندی کاملا برابر ، باز ناگزیر از مضمون طبقاتی حرکت می کند و برای تحقق آن اول باید یک نظام اجتماعی ساخت ، که اسم ساده آن سوسیالیسمِ است ، و بعد به سراغ شهروندی برابر رفت.در هر حالت ، شهروندی به تابعی از قدرت سیاسی تبدیل میشود و قائم به ذات نیست وفی نفسه نمیتواند عزیمت گاهی برای تئوری برابری ملیت ها با تکیه بر خود بکار گرفته شود. اندکی تامل بر شواهد تاریخی ، می تواند لباس ابهامی را که بر تن تئوری شهروندی پوشانده اند ، به شکل آشکارتری نشان دهد ، زیرا سنت تاریخی در تدوین تئوری ، همواره بر مستثنی کردن ها و بیرون از حوزه شمول قرار دادن ها استوار بوده است. در حقوق رم ، شهروندی بعنوان یک موقعیت اجتماعی تعریف میشود که رابطه فرد با جامعه سیاسی را معین می سازد. بر اساس آن ، شهروند کسی تلقی میشد که " آزاد بود که ( ازاین جامعه سیاسی) پرسشی کرده و انتظار حمایت قانونی در برابر سوال خود را داشته باشد".[9] این تعریف در کلیت خود ، شهروندان را واجد یک سلسله امتیازات و در عین حال تکالیف در برابر این جامعه سیاسی میکرد. لیکن این امتیاز شهروندی لایه هائی معین را در بر گرفته و خود وسیله ای بود برای کنار گذاشتن بخش هائی از جامعه از شمول تعریف خود.در تمامی دولت شهر های ایتالیا در قرون وسطی ، ایده شهروندی هرگز از مضمون طبقاتی خود جدا نبود. ایده شهروند ملی که با رنسانس فرانسه آغاز گردید ، اولا با با ناسیونالیسم روشنفکری در فرانسه مرتبط بو د، و ثانیا بر محور حق مالکیت قرار داشت. این ناسیونالیسم روشنفکری ، در قرن شانزدهم و هفدهم به اوج بی سابقه ای رسید و روشنفکران فرانسه تلاش کردند که منشاء عظمت گل هاGaul را در خود فرانسه جستجو کنند و باین ترتیب ، فراتر از وابستگی رنسانس ایتالیا به یونان و رم باستان رفتند. آنها ارزش های دنیای کلاسیک را با ارزش های فرانسه انطباق دادند و آنگاه ، حقوق دانان فرانسوی این سوال را مطرح کردند که معنی فرانسوی بودن چیست؟ چه کسی را باید فرانسوی نامید؟[10] آنها بنیاد اندیشه خود را در مورد شهروندی نیز بر پایه حقوق رم و دولت شهر های ایتالیا در قرون وسطی و انطباق دادن آن با فرانسه بعنوان یک شهر بزرگ قرار دادند. استنتاج حقوق دانان این بود که یک معیار عمومی برای شهروند بودن باید در نظر گرفت و آن عبارتست از حق مالکیت و مصون بودن آن از مداخله دیگران. شهروندی در این مرحله ، برغم محدودیت های سیاسی خود ، گامی به جلو در بسط دادن مفهوم از تعلق به شهرداری محلی و شاهزادگان، در مقیاسی بزرگ بود. هرچند که بنا بر تداوم سنت های فئودالی فقط به طبقات بالای جامعه ، یعنی اشراف و روحانیت اجازه مشارکت در دستگاه سیاسی و مشورت دادن به پادشاه و یا داشتن مناصب حکومتی را میداد.در واقع ، از سه طبقه اجتماعی آنروز فرانسه ، فقط دوطبقه واجد چنین حقی بودند و طبقه سوم ، یعنی تجار و پیشه ورا ن و کشاورزان ، از چنین حقی بر خور دار نبودند.حتی دو طبقه اول و دوم نیز ، خود از حق انتخاب بر این مناصب محروم بودند.بنابراین ، حق شهروندی آنان ، محدود به انتخاب شدن بود. جنگ های مذهبی در فرانسه در فاصله از 1560تا 1615 در بین کاتولیک ها و پروتستان ها ، ایده شهروندی را وارد مرحله تازه ای کرد.طرفداران کاتولیک ها ، معتقد بودند که معنی فرانسوی بودن ، کاتولیک بودن است و کسانی که پروتستان شده اند ، حتی اگر کشته نشوند ، باید بعنوان بیگانه از جامعه ملی بیرون رانده شوند. بعد از قتل عام پروتستان ها در روز سن بارتلمی در 1572، این نظریه در بین پروتستان ها شکل گرفت که حق شهروندی به مذهب راستین اجازه سرنگونی پادشاه ناعادل را میدهد. تر ساز مقاومت و تشدید منازعات مدنی ، راه را برای گفتمان سیاسی باز کرد و با ظهور حزب سیاسی سومی بنام Politiues در بین 1570و 1580 در تعریف خود از شهروند در خدمت به کشور و حفظ آنرا ، تعلق به ملیت فرانسه قرار دهد.[11] این تعریف ، صرفا پاره ای حقوق مدنی را در مد نظر داشت و وارد حوزه حقوق سیاسی نمی گردید. شهروندی جدید برای نخستین بار در فرانسه و آمریکا بوجود آمد.انقلاب فرانسه در 1789، حقوق برابر شهروندی را اعلام کرد ، ولی زنان از حوزه شمول آن بیرون نگاهداشته شدند و باید تا 1945 برای بهره مندی از حقوق برابر سیاسی صبر می کردند.قبلا ، نفس ایده حق رای زنان برای عده ای بسیار مسخره و برای پاره ای دیگر بسیار امر وحشتناکی می نمود[12] انقلاب فرانسه ، شهروندان را به دو مقوله "شهروند فعال" و" شهروند منفعل"( Active and Passive Citizens ) تقسیم می کرد و تنها آنهائی که مالک یا موقعیت اجتماعی بالائی داشتند شهروند فعال تلقی می شدند و از حقوق سیاسی بر خور دار بودند.[13] بالیبار می نویسد که مفهوم شهروندی بر اساس تعریف صرف باقی نماند بلکه بر پایه ملیت ساخته شد و مفهوم شهروند در دنیای امروز از تعلق به یک ملت جدا نیست ، چه از طریق رابطه توارث و چه ازطریق در آمدن به تابعیت ملیتی( Naturalisation ). حتی تفویض حق شهروندی برای طبقات پائین جامعه و پذیرش حق رای همگانی و حقوق کارگران بعنوان حقوق شهروندی، در فرانسه و آلمان و انگلیس ، با امپریالیسم همراه بوده است.آنان بشرطی از این حق شهروندی بر خوردار می شدند که خود را بعنوان بخش هائی از "پیکره" ملت در آورند.[14] بنیانگذاران آمریکا ، با گرفتن ایده شهروند ، آنرا در قالب تازه ای ریختند و با دگرگون ساختن رابطه شاه و تبعه ، انرا به رابطه فرد بعنوان شهروند و دولت در آوردند. آنها اگرچه واژه های طبقه اول و دوم و یا شهروند فعال و شهروند منفعل را بکار نبردند ،لیکن ایده شهروند در آمریکا از همان ابتدا ، برپایه شرط مالکیت و نژاد و جنسیت بنیان نهاده شد.[15]تعریف شهروند ، ظاهرا تساوی طلبانه ولی انکار تفاوت ها و تبعیض ها کاملا ریا کارانه بود.قوانین مهاجرت و تابعیت ، همیشه برای مهاجرین سفید اروپائی و رنگین پوستان و زنان یکسان نبوده است. در مجموع ، 9 ردیف از شهروندی در این یکی از دو بنیانگذاران شهروندی مدرن وجود داشت.بعنوان مثال ، بومیان آمریکا اگرچه نسل اندر نسل و قبل از مهاجرت اروپائیان به آن سرزمین ، ساکن آنجا بوده ودر آنجا بدنیا آمده بودند ،شهروند آمریکائی شمرده نمیشدند .آنان فقط بعد از 1924شهروندان آمریکا شناخته شدند.تا قبل از آن تاریخ ، آنها اگر میخواستند که به تابعیت دولت آمریکا در آیند ، باز از تقاضای چنین حقی نیز بر خوردار نبودند.[16] فرزندان سیاهان آمریکا اگر در خارج از آمریکا متولد شده بودند ، تنها بعد از 1870 می توانستند تقاضای تابعیت آمریکا را بکنند.برای سیاهان متولد آمریکا ، حق رای مشروط به داشتن سقف معینی از مالکیت بود و در 1825در ایالت نیویورک فقط 16 سیاه پوست از حق ؤآی بر خوردار بودند.حتی سیاهان آزاد از رفتن به پاره ای از ایالات ممنوع بودند و یا اگر برده آزاد میشد ، باید ایالت برده دار را ترک می کرد. قانون اساسی کنفدراسیون آمریکا ، بطرزی علنی ،گدایان و مفلسین را از حوزه شمول شهروندی بیرون گذاشته بود و قانون اساسی فدرال هرچند که بصراحت از ۀن نام نبرد ، ولی محدودیت های زیادی بر آنان قائل شدوسفید های فقیر نیزتا سال 1941 با چنین محدودیت حرکت در داخل آمریکا مواجه بودند. در تمامی تاریخ آمریکا ، حقوق شهروندی زن ، همواره بر هویت مرد سنجاق شده بود و تاریخ حقوق شهروندی در آن کشور همیشه برای زن و مرد متفاوت بوده است.اعلامیه استقلال نه نامی از زنان برد و نه نامی از حق شهروندی آنان .چرا که زن فقط به تابعی از مرد در خانه تلقی میشد و نه بیشتر.[17]بر اساس قوانین خانواده آمریکا که بنیانگذاران آن کشور آنهارا بدون تغییر از قوانین خانوده در انگلیس اتخاذ کرده بودند، کشتن زن توسط مرد ، قتل بحساب می آمد ولی اگر زنی مردی را میکشت، این در حکم کشتن پادشاه و خیانت به کشور شمرده میشد.بر اساس قانون خانواده در انگلیس ، زن بهنگام ازدواج با مرد ، از نظر مالی و جنسی تحت کنترل مرد در می آمد و تا سال 1970 مفهوم تجاوز جنسی شوهر به زن وجود نداشت.[18] قوانین تابعیت آمریکا در مورد زن و مرد نیز یکسان نبوده است و آنان را در وضعیت های متفاوتی قرار میداد.اگر مرد آمریکائی بازن غیر آمریکائی ازدواج می کرد ، آن زن بطور اتوماتیک شهروند آمریکا تلقی میشد ولی اگر یک زن آمریکائی با یک غیر آمریکائی ازدواج می کرد ، بلا فاصله حق شهروندی خود را از دست می داد.[19]و یا اگر زنان چینی میخواستند به آمریکا مهاجرت کنند ، اول باید ثابت می کردند که فاحشه نبوده اند. از نظر حقوقی ، شهروندی به سه طریق می توانست بدست آید :1- تولد در خاک آمریکا ، که در واقع تداوم حقوق انگلیس در حق بر زمین ( jus soli ) بود. 2-تولد از پدر ومادر آمریکائی در خارج از سر زمین آمریکا(jus sanguinis ).3- به تابعیت در آمدن یا ناتورالیزاسیون. بظاهر ، ایده برابری در شهروندی ، این تفاوت های جنسی و نژادی و طبقاتی را نادیده می گیرد ، ولی ئر واقعیت تاریخی و عملی ، از آنها حرکت کرده است. همین امروز اگر شهر وندی در خاک آمریکا متولد نشده باشد ، نمی تواند کاندیدای ریاست جمهوری در آمریکا باشد. تعریف شهروندی همواره از تفسیر نادرست و تحریف خود در تاریخ رنج برده است.
دولت –ملت بعنوان پیش شرطی برای شهروندی مدرن : نخستین عناصر بروز ملیت. دولت –ملت و شهروندی مدرن اگرچه پدیده های عصر جدید و نتیجه انقلابات اجتماعی ، سیاسی و ایدوئولوژیک پایان قرن هیجدهم و آغاز نوزدهم هستند ، لیکن عناصر اولیه و شکل جنینی آنها را میتوان در دولت- شهر های یونان باستان ، امپراتوری رم ، و نیز دولت شهرهای اروپا در قرون وسطی باز یافت. یونانیان عهد باستان خود درک روشنی از مفهوم خویشاوندی متحد و نیاکان داشتند و اگرچه مفهوم هلاس( Hellas بمعنی یونانی) را برای مشخص کردن خود و نیز واژه بربر را در مورد غیر یونانیان بکار می بردند ، که یک خط فاصلی را بین یونانی و غیر یونانی می کشید، لیکن آنانرا می توان اساسا بنیانگذاران ایده شهروندی دانست تا ملیت ، هرچند که عناصری از اندیشه ملیت در فرهنگ یونانیان حضور در داشت. زیرا هلاس بعنوان ملت ، هرگز در نهاد های جهان یونانی بازتابی نیافت و یونان همچنان بعنوان بخش های تکه تکه ای بصورت دولت-شهر های منفرد باقی ماند.[20] شکست یونانیان در نزدیک شدن به ساختار های سیاسی اولیه ملیت ، دلایل متعددی داشته است که محلی گرائی دولت- شهر ها فقط یکی از دلایل آن بود. عنصر جغرافیائی در این مورد ،خود همواره مانعی مهم در برابر وحدت یونانیان در دنیای قدیم بوده است.پراکندگی انان در طول و عرض منطقه مدیترانه در قرون هفتم و ششم پیش از میلاد ، مانع از اتحاد آنان در یک نهاد سیاسی واحدی عمل میکرد . حتی بعد از دوره اسکندر ، نه اتحادی از دولت –شهر های یونانی ، بلکه سلطنت های چند نژادی در مصر ، آسیای صغیر و خاور میانه بوجود آمد . لیکن ایده اولیه ملیت تحت عنوان هلاس در برابر بربر ، همچون شبحی تاریخی باقی ماند. در حقیقت این رومیان بودند که با بهم متصل کردن دولت –شهر ها ( Polis ) در تحت لوای یک قدرت سیاسی واحد ، و تعمیم زبان لاتین ، نخستین قدم ها را در ایجاد اشکال اولیه ملیت بر داشتند.[21] جنبه نوین در رم این بود که فرایند یونان ، یعنی هضم کردن دهات در درون دولت –شهر ها ، در جهان پیشرفته هضم خود دولت- شهرها در درون یک ساختار سیاسی واحد ، رخ میداد و رم در این گسترش خود محدودیت سر زمینی نمی شناخت. این شیوه گسترش ، راه را برای فضای سیاسی تازه ای باز کرد و سیستمی از اتحاد ها در درون امپراتوری رم را بوجود آورد که دنیای تازه ای را برای تولد مفهوم ملت باز می کرد. بعد از سال 88 میلادی ، شکل مشابهی در شیوه زندگی و لباس پوشیدن در ایتالیا بوجود آمده بود و زبان لاتین در همه جای شبه جزیره ایتالیا گسترش یافته بود. با اینهمه ، وسعت جمعیت و جغرافیائی امپراتوری ، جدا ماندن ایتالیا از دیگر مناطق تحت کنترل آن ، آسملاسیون ناقص و وجود اقوام و فرهنگ های مختلف در درون آن ، مقاومت این فرهنگ ها در برابر رم ، و نیز عدم تمایل آن به پذیرش دیگر جمعیت های خارج از شبه جزیره در چارچوب شهروندی رم ، باعث می شد که امپراتوری رم نیز نتواند یک هویت ملی را پی ریزی کند. خود شبه جزیره ایتالیا شطرنجی از شهر داری ها بود که هرکدام سر زمین های خود را داشتند. حتی دیگر مناطق ایتالیا ، تا زمان معروف به جنگ اجتماعی ،شهروندان رومی بحساب نمی آمدند. در مجموع ، فعالیت سیاسی یونانیان زیر سطح ملی و رومیان فراتر از سطح ملی قرار داشت .[22] همچنین ، بر خلاف یونان ، امپراتوری رم به شکوفائی دموکراسی میدان نداد و این بدان معنی بود که مردم فقیر در تفاوت های ملی خود چیز زیادی نمی دیدند که ارزش جنگیدن برای آنها را در خود حس کنند ، زیرا امپراتوری رم به طبقات بالا چیزی بیشتر و برای طبقات پانین چیزی بسیار کم عرضه کرد و بنابراین ناسیونالیسم نتوانست در ایتالیا بعنوان یک نیروی سیاسی و متحد کننده رشد یابد. تنها با ترکیب دموکراسی با ناسیونالیسم در پایان قرن هیجدهم و آغاز قرن نوزدهم بود که مساله ملی را بصورت نیروی مهیبی در صحنه سیاسی جهان تبدیل کرد و بعنوان مؤلفه ای مستقل آنرا به قرن بیستم و زمان ما انتقال داد. فرو پاشی امپراتوری رم و تاسیس نخستین پادشاهی ها بر ویرانه های آن ، بمعنی آغاز عصر تازه ای در تاریخ بود که راه را برای ناسیونالیسم اولیه در اروپا باز می کرد. با اینهمه ، هنوز سنت رومی قوی تر از آن بود که امکان دهد که گرایشات تجزیه طلبی بر ایده های رهبران جدید حاکم شود. مسیحیت نیز در برابر رشد چنین اندیشه هائی واکنش داشت.تنها از قرن نهم ببعد و بویژه با اغاز اضمحلال امپراتوری کارولینگان) Carolingian Empire )، اروپا خود را در پادشاهی هائی سازمان داد که پایه های زندگی مدرن و بروز نخستین مظاهر ناسیونالیسم در این سلطنت ها در قرن دوازدهم فراهم کرد.[23] در عصر بیسوادی توده ای در اروپای آن زمان ، این گرایشات اولیه ناسیونالیستی در سطح روانشناسی توده ای ، خود را در قالب حماسه های قهرمانی نشان می داد که در آن ستایش از سرزمین و وفاداری به پادشاه مضمون اصلی آنها را تشکیل میداد.[24] جنگ ها و تهاجم به سر زمین های دیگران نیز بنوبه خود در تحریک اشکال اولیه ناسیونالیسم نقش داشتند.شکل گیری امپراتوری مقدس رومی The Holy Roman Empire در بخش های وسیعی از اروپا [25]، بامرکزیت آلمان در فاصله 962 تا 1806 میلادی، در بر انگیختن گرایشات ناسیونالیستی در کشورهای دیگر ، ازجمله لهستان و ایتالیا و دانمارک و غیره ، تاثیر جدی داشت . از اینرو، می توان یک تشابه چشم گیری در نحوه بروز این احساسات ملی در تمامی اروپای غربی مشاهده کرد.عنصر مشترک در تمامی اینها عبارت بود از ستایش و افتخار نسبت به ملت خود و بر تر شمردن تمدن آن در مقایسه با دیگران که متضمن تحقیر و کینه نسبت به دیگر ملت ها نیز بود.تصویر یک ملت از همسایه خود ، همواره بر یکی تلقی کردن همسایه و دشمن استوار بود .[26]اضافه بر آن، ملت بر حول و مرکزیت پادشاه بعنوان سرکرده آن در نبردها و سمبل ملموس یگانگی سیاسی تلقی میشد.قلمرو سلطنتی در حکم کشور همه و وفا داری به پادشاه خود دلیل پارسایی و عشق بر سرزمین بومی خود شمرده میشد. از قرن دوازدهم به بعد ، اشکال ابتدائی ناسیونالیسم در اروپا ، جای خود را به اشکال متنوع تر و پیچیده تر ی داد.نهاد های ملی جدید ، نظیر پارلمان ، و نیز کلیسا ، خود را در کنار پادشاهان قرار دادند و ایثار و فداکاری بیشتر مردم را جلب کردند.علائق مدنی مردم بیش و بیشتر گردید و شهروندان را بطرف فعالیت های صلح آمیز و مدنی هرچه بیشتری سوق داد. سنت های تاریخی و قهرمانان استقلال ، به سمبل های تازه ملی و قدیسین تبدیل شدند.تجارت و بازرگانی بر ناسیونالیسم قدرتمند اقتصادی دامن زد و رشد زبان و شعر ، زمینه های اتحاد فکری و اندیشه را فراهم ساخت.[27] این تحولات جدید ، بتدریج عناصر اولیه ناسیونالیسم در اروپا را به حاشیه راند و از دامنه نفوذ واهمیت آنها کاست.چرا که پادشاهان ممکن بود در تاریخ محو شوند ، و بهمان طریق ، جنگ ها و عملیات نظامی ، ارزش و شکوه خود را از دست دادند و ایده همبستگی ملی بتدریج جای لاف و گزاف و فخر بر آنها را گرفت. تردیدی نیست که ثمرات اشکال اولیه حرکت ناسیونالیستی نقش مهمی در شکل دادن ملت های مدرن ایفاء کرد و نسل های بعدی در پیش بردن ایده آل های ملی خود بدانها متوسل شدند. رنسانس و احیاء فرهنگ کلاسیک ، بسیاری از عناصر ادبیات ناسیونالیستی آغاز قرون وسطی رانیز در قالبی تازه در خدمت اشکال تازه و متنوع تری از ناسیونالیسم قرار داد. عصر جدید ملیت ایده مدرن ملیت از نظر تاریخی ، خود تابعی بود از فرآیند تکوین دولت متمرکز در اروپا که در فاصله زمانی 150ساله ای از شورش هلند علیه اسپانیا در 1567 تا معاهده اوتریخت در 1714 (Treaty Utrecht)[28] را در بر می گیرد. باید گفت که ، ایده دولت –ملت ، بر هرم دولت متمرکز توانست شکل بگیرد. پایه نظری دولت مدرن که در آن اصل حاکمیت در اختیار هویت سیاسی یگانه ای سپرده میشود که متمرکز وتجزیه ناپذیر بوده وبر تمام اتباع و شهروندان در درون مرزهای سرزمین یک کشور اقتدار کامل دارد ، توسط ژان بودن فرانسوی Jean Bodin) ) در "شش کتاب جمهوری"( Six Books of Republic ) در 1576تدوین گردید.[29] دولت-ملت در واقع ، تحول درونی در اصل حاکمیت در خود دولت مدرن و متمرکز است ، بدین معنی که جای پادشاه بعنوان دارنده این اقتدار تجزیه ناپذیر را ملت اشغال می کند و به لحاظ تئوریک ،ازاین پس این ملت است که قدرت تجزیه ناپذیر او در تمامی جغرافیای درونی کشور اعمال می گردد.[30]
مفهوم مدرن ملیت در اروپا در پایان قرن هیجدهم و آغاز قرن نوزدهم ابداع گردید. در ابتدا این فلاسفه بودند که پرده تقدس از چهره جهان را بر گرفتند و ایده پادشاه را که قدرت خود را ناشی از ملکوت آسمان می دانست ، با ایده مردم بصورت یک ملت که حقوق آن ناشی از طبیعت می گردید ، جایگزین ساختند.وقتی فلاسفه بطور ضمنی و اقدام سیاسی انقلابیون بطور صریح ، خدا و پادشاه را با طبیعت و مردم جایگزین ساختند ، باید اصول تازه ای برای نگاهداشتن این مردم در کنار هم تدوین میشد. همانگونه که عصر روشنگری ، ایده مشیت الهی و متافیزیکی را بنفع قانون طبیعی و مادی حاکم بر زندگی رد کرده بود ، بهمان ترتیب ایده سازماندهی بالا را بنفع سازماندهی طبیعی از پائین رد کرد که مبتنی بود بر خصلت عام و مشترک آزادی و برابری ، که متضمن برادری نیز بود.[31] قبل از این تحول فکری و سیاسی عظیم در پایان قرن هیجدهم و آغاز قرن بیستم ، در اروپا هیچ دولت-ملتی در مفهوم امروزی آن وجود نداشت . بلکه اروپا بی آنکه دنیای یک دستی باشد ، مرکب از حکومت های سلسله ای بود که هرکدام از ایالت هائی تشکیل میشدند که نقطه وحدت در درون آنها فقط و فاداری به فرمانروائی مشترک بود. زیرا صرف آگاهی نسبت به هویت جمعی خود و متمایز کردن خود از دیگران ، شرط کافی برای وجود دولت-ملت نیست و همانگونه که اشاره کردم ، یونانیان عهد باستان و یا ایتالیائی های قرون وسطی در دوره رنسانس ، نسبت به هویت یونانی و یا ایتالیائی خود آگاهی داشتند . آنچه که آنان از انجام آن ناتوان بودند ، پیوند دادن این حس جامعه ملی خود با قدرت سیاسی بود.این بدان معناست که حاکمیت ملی ، چیزی بیشتر از رهاشدن از موانع دست و پاگیر یک حکومت غیر دموکراتیک را می طلبد. این انقلاب کبیر فرانسه بود که این رسالت تاریخی را بر عهده گرفت و نخستین دولت-ملت را به تاریخ جهان عرضه کرد و برای نخستین بار ، این حس هویت مشترک در جامعه را به هویت سیاسی در قدرت دولت تبدیل کرد. انقلاب فرانسه ، از زوایای متفاوتی ، واکنش علیه خود را بر انگیخت.در حوزه مساله ملی و نحوه درک آن ، رمانتی سیسم آلمان زمینه ساز تئوری رقیبی از ادراک مساله ملی در آلمان و واکنش علیه خرد گرائی روشنگری و انقلاب فرانسه ، بود. در اواسط قرن نوزدهم، دولت-ملت ها در اروپا شکل گرفته بودند ، لیکن نسخه اولیه آن همانگونه که اشاره شد ، یک قرن پیشتر ، در فرانسه و آلمان تدوین شده بود. یکی سیاسی ، تحول طلب و دموکراتیک ، و دیگری محافظه کار ، اصلاح طلب و همساز با استبداد حاکم. مردم آلمان فاقد ابزار اقدام حرکت سیاسی مشترک برای یک تحول بنیادی بودند و از انقلاب فرانسه نسبت به خود احساس خطر میکردند.از اینرو ، انقلاب آلمان در حقیقت شکل یک ضدحرکت علیه انقلاب فرانسه، خردگرائی و روشنگری بخود گرفت.اگرچه رمانتی سیسم آلمان جریان یکدستی نبود و پاره ای از نمایندگان فکری آن ، در ابتدا درجه ای از همنوائی با انقلاب فرانسه نیز داشتند ، لیکن محافظه کاری ، مضمون نهفته در رمانتی سیسم آلمان بود .رمانتیک ها ، رژیم قدیمی در فرانسه را می پذیرفتند ، خواهان اصلاح در آن بودند ، آنرا ایده آلیزه می کردند و این ایده آلیزه کردن را بعنوان بالاترین فرهنگ جهانی می پرستیدند.و این در حوزه اندیشه و تئوری ملت ، ضد انقلاب آلمان علیه روشنگری و انقلاب فرانسه بود بود.[32] از اینرو،در مدت بیش از دوقرن باینسو، دو کشور فرانسه و آلمان در اروپا ، در ساختن تئوری ملت نقش تعیین کننده ای داشتند و هریک بشکلی در فرآیند ملت سازی در دیگر کشور های جهان اثر گذاشته اند. نوع بر داشت از مفهوم ملیت ، بنوبه خود در نحوه نگرش نسبت به ایده شهروندی و سیاست های عملی آنها نیز بازتاب مستقیمی داشته و آثار آنهارا امروز نیز می توان در قوانین مر بوط به شهر وندی این دو کشور مشاهده کرد. در الگوی فرانسوی از ملت، که بنحوی ادامه سنت فکری و حرکت سیاسی رژیم قدیم پیش از انقلاب کبیر بود ، مفهوم ملت اساسا در یک چهار چوب سر زمینی و نهاد دولت فهمیده میشد. تعریف انقلابی و جمهوری خواهانه از ملت ، تعریفی سیاسی ، شمول گرا ، سکولار و تمرکز طلب بود. از اینرو ، برای متحقق ساختن این تعریف خود از ملت و تامین وحدت در آن ، طرفدار انحلال یا آسمیله کردن فرهنگها و زبانهای دیگر ملیت ها و مهاجرین در فرهنگ و زبان فرانسوی بود. از نظر تئوریک ، ایده دولت-ملت ، هم محصول ایده های جهان وطنی عصر روشنگری بود و هم در عین حال بیان شکلی از گسست از آن . زیرا اصل حاکمیت ملت و کنترل وی بر ساختار دولت ، ضمن اینکه نهاد دولت را دموکراتیزه می کرد و آزادی و برابری شهروندان را اصل حاکم بر جامعه اعلام میکرد،پدیده دولت –ملت ، خود بمعنی گذر از دولت های سلسله ا ی فراملی به دولت های ملی بود. تنها ایده برادری ، که بازتابی از برادری و ضرورت همبستگی در بین ملت ها بود ، این عنصر جهان وطنی عصر روشنگری را نمایندگی می کرد. در نیمه قرن هیجدهم ، ژان ژاک روسو ادعا کرده بود که میهن پرستی را نه تنها میتوان بوجود آورد ، بلکه میتوان آنرا قالب ریزی نیز کر د . مفروض روسو این بود که خصلت ملی در هر مردمی وجود دارد ، لیکن آنرا باید شکل داد. وظیفه یا کارکرد حکومت ها ، ساختن این قالب است ، زیرا مردم نهایتا آن چیزی هستند که حکومت ها آنهارا می سازند.[33] روسو معتقد بود که دولت ها مانند گیاهی از زمین سبز نشده اند و هویت طبیعی ندارند بلکه مصنوع و آفریده انسانها هستند، ونهاد های حکومتی ، بمثابه ابزاری هستند که کاراکتر یا خصیصه ملی را توسط آنها می توان شکل داد و عشق به میهن را در آنها بر انگیخت . در آنصورت ،خصلت ملی به شالوده و زیر پایه زندگی سیاسی تبدیل می شود.در چنین نظامی ، دولت ، بیان اراده عمومی مردم خواهد بود.هدف روسو ، کشف اینکه ملت چیست ، نبود ، بلکه میخواست بگوید که چگونه افراد خود را بصورت یک پیکره سیاسی بنام ملت در می آورند و اینکه اقتدار سیاسی ذیحق چگونه میر تواند بوجود آید.راه حل او در این زمینه ، ارائه "تئوری اراده عمومی است".اینکه "اراده عمومی " چیست ، روسو بروشنی در این زمینه سخن نمی گوید ، ولی میتوان استنتاج کرد که منظور او، پیکره ای از سنت ها ، منافع و خواسته هائی است که اعضای جامعه در آن مشترک هستند و از آنها بعنوان خصلت ملی می توان نام برد.با اینهمه ، ملت از طریق کنترل سیاسی بر دستگاه دولتی و در اختیار قرار گرفتن آنست که خود را باز می آفریند.بهمین دلیل ، حتی وقتی " اراده عمومی" متبلور در ملت که با دولت یگانه میشود و دولت-ملت را بوجود می آورد ، مردم باز به راهنمائی دولت نیاز خواهند داشت.[34] تعریف روسو ، در واقع ناظر بر خصلت سیاسی ملیت و رابطه مستقیم آن با نهاد دولت و کنترل آن توسط ملت بود که انقلاب کبیر فرانسه را می توان تبلور عملی آن تلقی کرد. عنصر تازه ای که روسو ، متفاوت از روشنگری ، به آن اضافه کرد ، نفی آموزش جهان وطنی بود که فکر می شد میتواند به رهائی و آزادی انسان بیانجامد . روسو در مقابل ایده های جهان وطنی ، ایده میهن پرستی را قرار داد که قرابت بیشتری با عصر رمانتی سیسم داشت تا عصر خود روسو ، و این زمینه را برای نزدیک شدن این دو جریان عمده فکری در دوره های بعد، در حوزه هائی را فراهم کرد.خود آموزش های روسو در مورد میهن پرستی، تاثیر زیادی در جریان فکری ناسیونالیستی در دوره های بعد در آلمان بجا نهاد.[35] در مقابل ، ادراک آلمانی از ملیت نه بر پایه دولت و سرزمین ، بلکه توده گرا (volksgemeinschft)،تمایز طلب نسبت به دیگر ملیت ها ، و ادراکی غیر سیاسی بود و بهمین جهت با تعریف سیاسی از مفهوم مجرد شهر وندی نیز ارتباطی نداشت. تئوری ملیت در بین آلمانی ها اساسا ریشه های خود را در نهضت رمانتی سیسم آلمان ، که یک جنبش زیبائی شناسی و فرهنگی بود ، داشت . برخلاف فرانسوی ها که دولت را وسیله ایجاد ملت می دانستند ، در ک آلمانی از ملیت ، ملت را بعنوان یک پدیده تاریخی تلقی می کرد که بصورت تدریجی تکوین یافته و برپایه قومیت و فر هنگ ( Ethno- cultural) قرار داشت که زبان اساسی ترین مؤلفه آن بود. از آنجائی که کاربرد واژه "فولک یا توده" در فرهنگ رمانتیک ها ، صرفا بمعنی "مردم" نبود ، بلکه متضمن یک مفهوم وسیعتر و ارگانیک بود که برآیند یک تکامل تاریخی وفرهنگی و زبانی و روانشناسی یک قوم ، و در پیوندی تفکیک ناپذیر با نهاد های سیاسی و اجتماعی موجود ، شمرده میشد که با آمیزه وهم آلودی از متافیزیک همراه بود، بنابراین ، درک آلمانی از ملیت، ملت را نه یک واقعیت سیاسی که بتوان آنرا بشیوه ای انقلابی( Revolutionary ) و از طریق تبدیل ملت به دولت بتوان بوجود آورد ، بلکه یک واقعیت قومی زبانی، تاریخی و متفاوت از دیگر ملت ها ، ارگانیک، و واقعیتی تدریجی ( Evolutionary ) در می یافت و شکل گیری ملت را بر آن اساس ، مقدم بر دولت می دانست. از اینرو ، در ایده آلمانی ملیت ، ملت قبل از بوجود آمدن دولت ، خود وجود دارد و دولت نیست که آنرا ایجاد می کند. بهمین ترتیب ، ادراک آلمانی از ملیت ، با تکیه بر ویژگی های قومی و فرهنگی ، تلاش کرد که خود را از جهان وطنی عصر روشنگری و میل به انحلال دیگر ملیت ها در خود نیز دور سازد. این دو جریان فکری ، بویژه در مورد مساله آموزش بهم نزدیک شدند.اگر گوتفرید هردر ، زبان را عنصر اصلی در ملیت می دانست ، روسو معتقد بود که از طریق آموزش باید ملت را شکل داد. هرچه عصر روشنگری بطرف رمانتی سیسم حرکت کرد ، از نفوذ فلسفه جهان وطنی نیز کاسته شد ودر مقابل ، این ایده قدرت گرفت که هر مردم مشخصی ، خصلت اجتماعی و قومی متمایزی از دیگر گروه مردمان دارند. بر اساس این تئوری نوپا ، توده مردم ، روحیه فرهنگی و اجتماعی متحد کننده ای بوجود می آورند که ضمن متحد کردن آنان ، خط تمایزی نیز بین آنان و دیگران از این نظر می کشد.پیش از حرکت عصر روشنگری بسوی رمانتی سیسم ، چنین درکی از توده وجود نداشت و بتدریج ، موضوعات فرهنگی در جامعه ، برجستگی خاصی پیدا کرد. همچنین یک قرن طول کشید تا این تئوری ها به جزئی از سیاست اجتماعی تبدیل شوند. این دو درک متفاوت فرانسوی و آلمانی از ملیت ، بعد از انقلاب فرانسه ، بویژه بعد از چرخش ایده دولت –ملت از کنترل دموکراتیک دولت توسط مردم به یک ناسیونالیسم توسعه طلب ، در تقابل هم قرار گرفتند، اگرچه در پاره ای نقاط ، نظیر نقش آموزش در حفظ و یا شکل دادن ملیت ، هر دو به ایده هائی مشابه هم رسیدند. نهضت رمانتی سیسم آلمان که با مکتب تاریخی آلمان مشترکاتی جدی با داشت با برجسته کردن ویژگی های تاریخی و فرهنگی هر ملیتی ، تلاش کرد تا هر گونه قالب ریزی ملت از طریق انقلاب و بکار گیری نهاد دولت و عقلانیت گرائی روشنگری را رد کند.[36]
رمانتی سیسم آلمان در 1790 و اندکی بعد از انقلاب فرانسه ، بعنوان یک جریان روشنفکری آغاز گردید.در 1792 ، انقلاب فرانسه در آخرین لحظات نخستین دور خود بود که گوتفرید هردر کتاب " ایده ها "ی خود را به پایان رساند .این اثر ، بر مسیر آتی ناسیونالیسم فرهنگی و فلسفه تاریخ آلمان تاثیر جدی داشت .هردر، به این استنتاج رسیده بود که " نه انقلابات ، بلکه تغییرات تدریجی مسیر طبیعت است که قدرت های خفته را بیدار میکند ، گیاه دانه را رشد می دهد و نوجوان میسازد و آنچه را که به ظاهر مرده بود ، حیاتی دوباره می بخشد".[37] این درک ژنتیکی از تحولات تاریخ و تکوین ملت، از الگوی تغییرات تدریجی در دولت انگلیس متاثر بود و هردر معتقد بود که قانون اساسی انگلیس ، مانند موجود زنده ای محصول تکامل تدریجی قر ن هاست. با اینهمه، این بمعنی عدم مداخله دولت در تحولات نبود. بلکه هردر اعتقاد داشت رشد یا شکل گیری ملت فقط نمودی از انرژی یا نیروی درونی نیست ، بلکه محصول رهبری بیرونی است.نقش آدمی در این رشد ملت ، شتاب دادن به این فرایند و کمک به بیداری آن چیزی است که در خواب است. این نیروی بیرونی در شتاب دادن به تحول در رشد تدریجی ملی را هردر در درون خود حاکمیت موجود جستجو می کرد و نام این نیروی بیرونی یا رهبری تحول، " اشراف دموکرات" (Aristodemocrat ) بود.[38] تردیدی نیست که هردر نقش مهمی در رمانتی سیسم آلمان و تئوری ملیت داشت و معتقد بود که طبیعی ترین دولت آنست که هر ملتی ، دولت خاص خود را داشته باشد.این فلسفه ملیت در عین حال ، در دوره های بعد تاثیرات ویژه ای چه در قوانین شهروندی آلمان وچه در قوانین تابعیت آن کشور بجا گذاشت.
تا زمان تدوین تئوری ملت ، چه در شکل ناسیونالیسم سیاسی خود که روسو را میتوان نماینده فکری آن خواند ، و چه در شکل ناسیونالیسم فرهنگی آن که گوتفرید هردر برجسته ترین نماینده آنست ، مساله تعلق و هویت جمعی برای مردم اروپا ، اساسا جنبه محلی داشت. مردم ، غالبا تابع حکومت های محلی و شاهزاده ها بودند تا دولت های بزرگ در سطح یک امپراتوری سلسله ای و دولت سرزمینی . با اینهمه ، شرایط زندگی و جغرافیای سیاسی دولت های سرزمینی در اروپا ، خود زمینه ساز دو درک و دو تئوری متفاوت از ایده ملت بود. در فرانسه ، وجود یک سلطنت بوروکراتیک ، که میل به تمرکز و انحلال ساختار های حکومت های محلی در درون خود را داشت ، بتدریج یک درک سیاسی و سرزمینی از ملت را بوجود آورد که خواهان انحلال همه هویت های قومی و فرهنگی در یک هویت سیاسی بود. از اینرو ، زمینه مادی یکی شدن ملت و دولت را پیش از انقلاب فراهم کرده بود. دولت گرائی سلطنت در فرانسه ، آگاهی ملی را نیز بتدریج شکل می داد. بر عکس ، در آلمان ، مهاجرت آلمانی ها در قرون وسطی و اوایل قرون جدید بطرف مناطق اسلاو نشین در اروپا ، و پخش شدن جمعیت آلمانی در یک امپراتوری فراملی ، که خود میراث الگوی تجارت زمینی اروپای مرکزی در قرون وسطی بود ، و وسعت آن از نوار ایتالیا تا دریای شمال،دریای بالتیک و آلمان گسترش می یافت ، امکان متمایز ساختن ملت آلمان با چهار چوب سرزمینی و نهاد های دولتی متفاوت را غیر ممکن می ساخت. [39] امپراتوری مقدس رومی با هسته مرکزی آلمان ،که تا قرن نوزدهم نیز دوام آورد ، در حقیقت بدلیل گستردگی وسیع سرزمینی خود ، بسیاری از مختصات یک دولت را از قرن سیزدهم ببعد از دست داده بود[40] و زمانی ولتر به طنز در باره آن نوشت که ، نه امپراتوری است ، نه مقدس است و نه رومی! تنها پروس در اروپای مرکزی ، تشابهاتی با مدل فرانسوی دولت داشت. اگرچه درجه ای از ادغام و یا اسمیلاسیون اسلاو ها در بین مهاجرین آلمانی صورت گرفته بود ، لیکن این امر هرگز کامل نبود و زمینه یکی شدن یک واحد ملی با دولت و تشکیل دولت –ملت ، با مر ز سیاسی و سرزمینی متفاوت از دیگر ملت ها را فراهم نمی کرد. از اینرو ، خود آگاهی ملی در بین آلمانی های پراکنده در این امپراتوری گسترده ، چه در پروس شرقی و چه در اروپای مرکزی ، اساسا با مرزهای قومی و فرهنگی در رابطه با دیگر ملیت ها خود را نشان می داد و نه با مرزهای جدای سیاسی و سرزمینی. بر خلاف فرانسه ، که مفهوم ملت در پیش از انقلاب با بار سنگین سیاسی در بین مردم همراه بود ، در آلمان قرن هیجدهم ، فضا ی فکری بشکل بی سابقه ای غیر سپاسی شده بود و همانگونه که شیللر گفته بود ، امپراتوری درونی یا ملت فرهنگی در برابر ملت سیاسی قرار داشت.[41] حفظ زبان در بین مهاجرین آلمانی در بخش های شرقی اروپا ، یک مرز فر هنگی و قومی بین آنها ودیگر ملیت ها می کشید که بعد ها ،گوتفرید هردر آنرا بعنوان مؤلفه اصلی تئوری ملیت خود قرار داد. در فرانسه ، فلاسفه اصلاح طلب و مردم شهر ، مفهوم ملت را در برابر رژیم قدیم قرار می دادند که با بار سیاسی همراه بود .اگر مفهوم ملیت در فرانسه ، اقدام لایه های بورژوائی در قرن هیجدهم بود ، در آلمان این حرکت به لایه بسیار ضعیف و کم دامنه فر هنگی تعلق داشت . اگر در فرانسه ، مفهوم ملت ناظر بر اصلاح دستگاه حکومتی و کنترل دموکراتیک آن بود ، این اقدام در آلمان صرفا در یک حرکت فرهنگی و ادبی خلاصه میشد و دگرگونی اساسی در ساختار سیاسی را در مد نظر قرار نمیداد و طرفدار یک سلسله اصلاحات از بالا و توسط خود حاکمیت بود. برخلاف ایده ملت در فرانسه ،ایده "فولک" ، مردم را نه دربرابر استبداد سلطنتی حاکم ، بلکه بشکلی در یک وحدت و یگانگی ارگانیک با آن قرار میداد و نمی توانست خواهان پائین کشیدن آن چیزی شود که مردم را جزئی از آن و یا حاکمیت موجود را جزئی از این "فولک" می دانست. از این نظر جنبش رمانتی سیسم در آلمان ، بنحوی یک تفکر محافظه کا رانه ای را نمایندگی می کرد. هنگامی که جنبش اصلاح طلبی و اصلاح حکومت در فرانسه با شکست روبروشد ، طبقه سوم در آن کشور رادیکالیزه شد و خود را بصورت مجمع ملی متشکل ساخت و حاکمیت ملت را اعلام کرد، که اساسا مفهوم ملت را بعنوان یک مقوله سیاسی درک میکرد و نه قومی و فرهنگی، و درست از این زاویه به مخالفت با هرگونه تنوع زبانی برخاست .بر پایه چنین ادراکی بود که Barere در کمیته امنیت ملی در 1794 اعلام کرد که : فدرالیسم و خرافه گرائی به زبان بریتون سفلی، مهاجرت و نفرت از جمهوری به زبان آلمانی ، ضد انقلاب به زبان ایتالیایی و فاناتیسم به زبان باسکی حرف میزند.[42] در واقع ، این انقلاب فرانسه بود که هم دولت -ملت را بوجود آورد و هم ایدوئولوژی جدید شهروندی را و همانگونه که اشاره شد ، هیچیک از آنها از صفر بوجود نیامدند بلکه در قالب تازه تاریخی ریخته شدند.تصویر ذهنی ملت ا ز آسمان آبی نازل نشده بود، لیکن لحظه تاریخی معیتی بعنوان یک چرخش تاریخی، این تصویر ذهنی را به واقعیت عینی تبدیل کرد. زمانی که انقلاب فرانسه مورد تهاجم کشورهای اروپائی قرار گرفت و سربازان تعلیم ندیده و ساده فرانسوی در برابر منضبط ترین و تعلیم دیده ترین ارتش آن روز اروپا ، یعنی پروس ، با شعار های زنده باد ملت، زنده باد فرانسه ، ایستادگی کرد ، گوته که در صحنه جنگ حاضر بو د ، نوشت : این روز در تقویم تاریخ جهان بمثابه آغاز عصری تازه باقی خواهد ماند.[43] در آلمان ، مساله ملی از یکسو تحت تاثیر رمانتی سیسم و جنبش اصلاحات در پروس ، و از سوی دیگر تحت تاثیر انقلاب فرانسه، و بویژه بعداز اشغال آلمان توسط فرانسه خصلت سیاسی پیدا کرد وهاردنبرگ( Hardenberg ) وزیر اصلاح طلب دولت پروس به فر دریک ویلهلم سوم در 1797 نوشت: " ما باید از بالا آن چیزی را انجام دهیم که فرانسوی ها از پائین انجام دادند". با اینهمه ، دولت آلمان حتی بعد از اتحاد خود تحت بیسمارک در 1870 نیز هنوز یک دولت –ملت به معنی متعارف خود نبود. زیرا اتحاد آلمان ، حاصل یک جنش توده ای و ملی ملت آلمان نبود ، بلکه تاج امپراتوری را شاهزادگان آلمان بر سر ویلهلم اول گذاشتند و نه نمایندگان ملت ، و درست بهمین دلیل نیز ، شهروندی یک پارچه ملت آلمان مادّیت سیاسی و حقوقی نیافت و قانون اساسی امپراتوری آلمان نیز نامی از حاکمیت مردم نبرد.[44]بهمین ترتیب ، رایشتاک بعنوان مجلس ملی ، از اهمیت چندانی بر خوردار نبود. آیا حق شهروندی تامین کننده حقوق ملی است؟ دو خط سیر تئوری ملت ، و دو تجربه تاریخی فرانسه و آلمان ، بروشنی نشان می دهد که حق شهر وندی خود تابعی بود از تئوری ملیت .هر جا که دولت-ملت بوجود آمد ، حق شهروندی نیز رایطه تبعه و شاه را به رابطه شهروند و ملت تبدیل کرد.تجمع همه افراد جامعه زیر یک چتر حکومتی واحد ، فی نفسه بمعنی بوجود آمدن ملت واحد نبود.زیرا تئوری ملت ، ارتباط بی واسطه ای با اصل حاکمیت سیاسی دارد .همانگونه که مشاهده شد ، در آلمان ، با شکل گیری دولت متمرکز و مدرن در دوره بیسمارک و اتحاد آلمان تحت لوای یک قدرت سیاسی واحد ، هنوز ایده ملت از ایده حاکمیت سیاسی جدا مانده بود و بهمین دلیل نیز حق شهروندی برسمیت شناخته نشد.رایشتاک نیز نه بعنوان " خانه ملت" که باید نقش اساسی در نمایندگی ملت را بر عهده می گرفت ، بلکه نقش مشورتی و اداری امپراتور در قانونگذاری را داشت. تردیدی نیست که ایده شهروندی مدرن ودولت- ملت ، با هم مرتبط هستند.لیکن در رابطه این دو و از نظر تقدم و تاخر منطقی ، شهروندی خود عنصر تابعی است از ملت. انتقال حاکمیت (Sovereignty ) به ملت یا تبدیل ملت به قدرت سیاسی است که به افراد جامعه بعنوان شهروند ، حقوق سیاسی و مدنی تفویض می کند و نه بالعکس.از زاویه ای دیگر ، عنصر شهروندی را باید ، باید جزئی درونی و متغیر از ایده ملت تا زمان تداوم حیات آن دانست.زیرا مفهوم شهروندی ، نه تنها در طول تاریخ ، بلکه بعداز بوجود آمدن دولت-ملت نیز ، مدام در حال تغییر بوده و حقوق و تعهدات یک شهروند نیز بنوبه خود تغییر یافته است که در زیر به آن خواهم پرداخت. همچنین ، ملت ، یک واژه سیاسی –تاریخی است و تصویر معینی از جامعه ، جایگاه قدرت سیاسی ، حوزه جغرافیای اعمال اقتدار و صلاحیت قضائی(Jurisdiction ) در مرحله معینی از تاریخ را ارائه می دهد. و همانگونه که زمانی ارنست رنان گفته بود ، شاید روزی موضوعیت خود را از دست بدهد ، لیکن چشم انداز تاریخی ، هنوز از باز گشت پر قدرت آن به صحنه سیاسی حکایت می کند. ایده شهر وند ، به یک فرد ، حق مشارکت در قدرت سیاسی و برخورداری از حقوق مدنی را می دهد. این حق ممکن است که محدود ، مشروط ، قابل تفویض و یا در شرایطی از وی سلب گردد. حال آنکه حق ملی ، غیرقابل تفویض ، نامشروط و غیر قابل سلب است. اضافه بر آن ، حق شهروندی ، رابطه مستقیمی با حق کنترل بر سرزمین ندارد.بلکه این حق ، مشروط به تعلق به دولت-ملت معینی است. لیکن ، ایده ملت ، متضمن حق حاکمیت و صلاحیت اعمال اقتدار سیاسی و قضائی در سر زمین یا جغرافیای سیاسی معینی را دارد. ایده شهروند ، در بنیاد حقوق و تعهدات متصل به آن ، چیزی فراتر از حقوق عام دموکراتیک ، ارائه نمی دهد .شاید خصلت مشارکتی و مستقیم و بظاهر ایده برابری نهفته در آن ، چنین ذهنیتی را القاء کند که وقتی حقوق برابر شهروندی بوجود آمد، در آن صورت ، مساله ملی نیز فی نفسه حل خواهد شد. این در حقیقت چیزی جز در هم آمیختن سطوح متفاوت تجمع انسانی و خلاصه کردن آن در یک سطح نیست.درست است دریا از قطرات آب وملّت از شهروندان تشکیل شده است ، لیکن دو کیفیت متفاوتی را نمایندگی می کنند. اولا ، جنبه مشارکت ، و جنبه مستقیم را نباید با هم یکی گرفت.در یک جامعه کوچک، آنگونه که ارسطو تصور می کرد ، که همه شهروندان را می توان در یک میدان جمع کرد و با یک نظر همه آنها را شمرد ، این مشارکت مستقیم و دموکراسی مشارکتی مستقیم ، ایده ممکن و عملی بود. دموکراسی مشارکتی مستقیم نیز در روسو ، بر محور همان دولت شهر کوچک بود.بعد از فروپاشی دولت شهر ها در دنیای کهن یونانی ، مفهوم شهروند ، از این ایده مشارکت در دولت کاملا جدا گردید.در امپراتوری رم و در تمام دوره قرون وسطی ،و امپراتوری مقدس رومی ، شهروندی ، فاقد خصلت سیاسی و مشارکتی بود.زیرا اصل حاکمیت ، متعلق به فرمانروا بود .مبنا و مشروعیت حاکمیت نیز از اتباع ناشی نمی شد.اگر پاره ای از اتباع از حقوق شهروندی بر خور دار بودند ، این حقوق ، صرفا در حقوق مدنی ، نظیر حق مالکیت ، و عضویت در شهرداری محل و یا صنف معینی خلاصه میشد.بیش از دو هزار و سیصد سال ،حق شهروندی و حق مشارکت سیاسی از هم جدا ماند.این ژان ژاک روسو بود که جنبه مشارکت سیاسی و مستقیم ارسطویی را دومرتبه به شهروند بازگرداند. و این انقلاب فرانسه بود که با تولد دولت –ملت ، به شهروند در مقیاس ملی و کشوری معنی داد. این خطای فکری بزرگی است که سطوح متفاوت فردی و جمعی ، برابر هم تلقی شوند.همه افراد انسانی در یک کشور دموکراتیک ، از نظر حقوق عام دموکراتیک خود و بعنوان یک شهروند باهم برابر هستند. لیکن ، همه شهروندان ، مذهب و زبان و مبنای قومی واحدی ندارند.بنا براین ، این تفاوت ها ، بلافاصله بر واقعیت شهروندی نیز اثر خواهد گذاشت. اگر ، فرهنگ و مذهب و زبان معینی در جامعه رسمی شود و بقیه مذاهب و فرهنگ ها و زبانها از همان فرصت مساوی بر خوردار نباشند ، در آنصورت ، حتی حق شهروندی فردی نیز عملا قیچی خواهد شد و نمی توان از حق شهروند برابر فردی سخن گفت. حال اگر این فرهنگ وزبان و مذهب ، بضرب نیزه تیز و گلوله تحمیل شود ، تکلیف این معنی شهروندی نیز پیشا پیش روشن است[45].سیاست تحمیل فرهنگ و زبان یک ملیت بر دیگر ملیت ها در یک کشور چند ملیتی ، نه تنها به ابزاری برای ستم سیاسی و فرهنگی تبدیل می شود ، بلکه روانشناسی عمومی و فرهنگ خود ملیتی را که به زبان آن سخن گفته میشود ، بخواهی و نخواهی ، آلوده و مسموم میسازد. حتی مترقی ترین نیروهای اجتماعی نیز به آن آغشته میگردند.[46]
شهروندی سیاسی برابر واقعی ، زمانی معنی دارد که ، این سطوح متفاوت تجمع انسانی ، از جمله حقوق برابرملیت ها در یک کشور چند ملیتی ، ، باهم در سطح برابر و حقوق برابر قرار داده شوند.سطوح برابر را می توان باهم مقایسه کرد و به نتیجه گیری پرداخت و نه دوسطح نابرابر حقوق فردی و جمعی با همدیگر را و یا استنتاج حقوق ملی از رابطه حق شهروندی که اساسا بر محور حقوق فرد با دولت قرار دارد. . این در حکم استنتاج کل از جزء و استنتاج دریا از قطره آب است.حق شهروندی ، سطح فردی از حقوق است و حق ملی و حق تعیین سر نوشت ، دلالت بر سطح جمعی از حقوق را دارد. بدون تحقق آن ، شهروندی در سطح فردی خود نیز ناقص خواهد بود. از آنجائی که ملت با اعمال حاکمیت سیاسی و سرزمین ، ارتباط بی واسطه ای دارد ، برابری در آن حوزه نیز ، شرط لازم برای نه تنها برای تحقق حقوق افراد در سطح جمعی خود ، بلکه در سطح فردی خود است. باز می توان ملاحظه کرد که تحقق حق شهروندی ، خود منوط به تحقق حقوق ملی در یک کشور چند ملیتی است و نه بالعکس. این ، دستیابی به حق تعیین سرنوشت است که تبعه را در تاریخ به شهروند تبدیل کرده است و در یک کشور چند ملیتی در عصر حاضر ، با برابری سیاسی و فرهنگی و ایجاد فرصت های برابر اقتصادی برای ملیت ها در آن، و باز تاب دادن آن در ساختار قدرت ، به اعضای گروه بندی های ملی در یک دولت ، شهروندی برابر سیاسی را تفویض می کند. بنایراین ، منشاء حقوقی حق شهر وندی ، خود در درون حق ملیت ها و حق تعیین سر نوشت نهفته است و وابسته آن است. حق تعیین سرنوشت ، ضرورتا بمعنی استقلال نیست ، بلکه بر حق دموکراتیک ملت بر کنترل نهاد سیاسی دولت دلالت دارد . این در یک کشور چند ملیتی ، چیزی جز حق همه ملیت ها و نه فقط حق انحصاری یک ملیت ، نمی تواند باشد.لازمه آن ، تشکیل یک دولت فدراتیو ، با دولت ها و پارلمان های محلی ملیت ها و نیز وجود یک دولت فدراتیو مرکزی و مجلس ملی(پارلمان) مرکزی است که با آراء کل مردم انتخاب میشود.برخلاف تصور ویا تبلیغ عده ای ، دولت فدراتیو ، مقدمه ای برای تجزیه و فرو پاشی نیست زیرا دولت فدراتیو ، اساسا بر پایه دولت متمرکز مدرن قرار دارد و جنبه فدراتیو آن ، جنبه های منفی تمرکز در دولت مدرن را تحت کنترل قرار می دهد و مانع از تمرکز قدرت در دست گروه و دسته ای معین میشود تا با سرنوشت کشور و منافع مردم ، به دلخواه و برپایه منافع خود عمل نتوانند بکنند.[47] یک ملیتی ممکن است که به دولت مستقل خود دست یابد ، لیکن ملت کنترل دموکراتیکی بر نهاد دولت نتوانند بکنند. در آنصورت ، خود تئوری حق تعیین سر نوشت ، مضمون واقعی خود را از دست خواهد داد. استقلال تنها راه و تنها مضمون تئوری حق تعیین سرنوشت نیست و منشور ساز مان ملل و بیانیه جهانی حقوق بشر و میثاق های بین المللی ، تحت شرایط ویژه ای ، تحقق آنرا برسمیت می شناسند، که از جمله آنها ، ارتکاب جرم علیه بشریت از طرف دولت حاکم ،علیه شهروندان یک ملیت یا ملیت هائی است که در یک کشور زندگی می کنند. هرچند که اعمال هردو رژیم سلطنتی و جمهوری اسلامی ، چنین شرط های حقوقی را فراهم کرده اند [48]، لیکن عواقب ناگوار آن نیز بهمان اندازه بیشتر است. ما ملیت های مختلف که در ایران زندگی می کنیم ، توان و شایستگی تغییر زندگی نامتوازن و ستمگرانه فعلی و پی ریزی یک حکومت دموکراتیک را داریم. می توان ایران دموکراتیکی را پی ریخت که ملیت ها و فرهنگ ها و مذاهب ، در کنار هم و در صلح زندگی کنند و آزادی ، احساس مشترک همگان باشد. ایران قطعه قطعه شده به دولت های کوچک ، صرفنظر از اینکه فی نفسه آبستن در گیری های درونی و باز کردن زخم های ترمیم ناپذیر است ، فاقد وزن و اهمیت اقتصادی و سیاسی لازم در منطقه و جهان خواهد بود.آنهم در دنیائی که بطرف ادغام های اقتصادی و سیاسی بیشتر حرکت می کند. تردیدی نیست که غالب ملیت ها در ایران ، بدلایل وقوع جنگها و دیپلماسی جهانی در دو سده اخیر ، ملیت های تقسیم شده ای هستند.[49]ما چرخ تاریخ را به عقب نمی توانیم بر گردانیم.لیکن خرد پی ریزی شرایط تازه ای برای نزدیکی های سیاسی و اقتصادی و فر هنگی بیشتر در بین آنها را می توانیم داشته باشیم. شاید یکی از مطلوب ترین طرح ها ، نه تنها وجود یک ایران فدراتیو و دموکراتیک است، بلکه اندیشیدن به یک کنفدراسیون منطقه ای با حفظ ایران فدراتیو است. در آنصورت ، با گره خوردن هر چه بیشتر منافع اقتصادی و سیاسی و فرهنگی این ملیت ها ، مرزهای جغرافیائی در بین ملیت ها ، اهمیت سیاسی کم رنگتری خواهد داشت. در دنیای طبیعت ، جانور صرفا با غریزه حیات خود زندگی می کند ، ولی در جهان اجتماع ، اندیشه و زندگی نقشه مند ، شرط بقای آدمی است. من بر خرد ایرانیان در این آینده پر سنگلاخ خود امیدوارم .چه خوب است که عقل ما بر غریزه مان و کینه های کوری که حاکمیت موجود بر می انگیزد، فائق اید!
[1]Qoated from: Etienne Balibar : Propositions On Citizenship Ethics , Vol.98.No.4( Jul,1988) 723-730
[2] من در اینجا از چگونگی حذف این عنصر و یا سر نگونی آن بحث نمی کنم و موضوع بحث من نیز به شیوه های آن مربوط نیست. بلکه از یک فرض تئوریک صحبت می کنم که اگر جمهوری اسلامی نیز اگر از بیخ و بن نباشد ، باز مشکل اصلی همچنان باقی خواهد بود. اگر مرحوم دکتر مصدق فرضی با همان ذهنیت حاکم را امروز در راس حاکمیت سیاسی ایران قرار دهند، باز مساله ملی حل نخواهد شد ، مگر اینکه عنصر حاکمیت تک ملیتی در ایران دگرگون شود. [3] مارکس می گفت که سرمایه داری ، شهر وند برابر سیاسی را متحقق می سازد و سوسیالیسمِ ، با شهر وندی برابر اقتصادی آنرا کامل می کند و به آن معنی واقعی می دهد( نقل به معنی). [4] می توان پاره ای از حقوق مدنی ، نظیر حق سقط و یا حقوق صنفی را جزو آن شمرد که در شکل ثابتی باقی نمی مانند . یا بسیاری از دست آوردهای اجتماعی در کشور های اروپائی ، که امروز در حال عقب نشینی و قیچی شدن است. [5] Etienne Balibar : Propositions On Citizenship. Ethics , Vol.98.No.4( Jul,1988) 723-730
[6] ر.ک.ارسطو " سیاست" ترجمه فارسی حمید عنایت.صص.145-146 [7] Linda K.Kerber : The Meanings of Citizenship . The Journal of American History, Vol.84,No.3(Dec.1997) PP.883-854 [8] John Brenkman : The Citizen Myth. Transition, No.60( 1993), 138-144 [9] Ayelet Sachar : On Citizenship and Multicultural Vulnerability Political Theory ,Vol.28,No.1( February 2000) pp.64-89 [10] Charlotte C.Wells: The Language of Citizenship in the French Religious Wars. Sixteenth Century Journal ,Vol.30,No.2( Summer 1999),pp.441-456 [11] Ibid [12] Ethienne Balibar.Ibid [13] Ibid [14] Ibid [15] Abigail C.Saguy: Making Citizens, Making Gender: The Importance of National Context. Sociological Forum, Vol.17,No,3( Sept.2000)pp.527-535 [16] Linda K.Keber.Ibid [17] در این زمینه رجوع شود به: Roger M. Smith: Civic Ideals.1997.Yale University Press.PP.67 , 453 [18] در خود انگلیس ، در 1992 بود که در دعوی حقوقی معروفی بنام v Regina Regina ، برای نخستین بار چنین مفهومی وارد قوانین انگلیس گردید. در خود آمریکا ، در 1992، دادگاه عالی آمریکا ، اقتدار مرد بر زن را که در تصمیم دادگاه درشکایت مربوط به خشونت خانوادگی بنام تامسون ، بنام حفظ صلح در خانواده تایید کرده بود ، رد نکرد هرچند که محمل قانونی نداشت. [19] در 1925 وقتی یک زن فیلیپینی متولد آمریکا ، وقتی با یک مرد چینی ازدواج کرد ، فورا از آمریکا اخراج گردید.ر.ک.به منبع فوق. [20] M.I.Finley: The Ancient Greeks and Their Nation: A Sociological Problem. The British Journal of Sociology,Vol.5.No.3(Sept.1954) pp.253-264 یونانیان عهد باستان در سر زمین های وسیعی از منطقه مدیترانه ، از سر زمین امروزی یونان گرفته تا جزیره سیسیل ایتالیا و مارسی در جنوب فرانسه پخش بودند. از نظر فرهنگی خود را برتر از دیگران میدانستند و بر این هویت مشترک خود آگاهی داشتند.ولی نتوانستند تحت یک هویت سیاسی واحدی به تشکیل دولت بپردازند.حتی در طول تاریخ ، نام واحدی نداشتند .در نوشته های هومر بنام آخه ای ، در قرن پنجم پیش از میلاد بنام هلنی ، در کتاب عهد عتیق بنام ایوانی و سرانجام تحت نام یونانی نامیده می شدند که نامی بود که رومیان به انها داده بودند.ر.ک .به منبع فوق. [21] F.W Wilbank: Nationality as a Factor in Roman History. Harvard Studies in Classical Philology, Vol.76(1972),pp.145-168 سیسرو(Cicero ) در De Officiis ، و DeRepublica بر نکات مهمی در مورد سطوح متفاوت تجمع انسانی انگشت می گذارد. او می نویسد که سطح یا مقوله بسیار عامی از تجمع انسانی وجود دارد که همه ابناء بشری در چهار چوب آن قرار می گیرند. این رشته عام ، همه انسانها را با هم مرتبط می سازد و همه بشریت در درون آن قرار می گیرد.. سپس با اندکی نزدیک کردن دایره ارتباط انسانی ، ما در مردم (gens ) ، ملت (Natio ) و زبان (Lingua) با هم سهیم می شویم. نزدیکتر از آن ، رشته هائی از پیوند و سطح معینی از تجمع انسانی وجود دارد که ما در آن از حق شهروندی (Civitas) واحدی بهره مند میشویم زیرا َشهروندان (Cives) چیزهای مشترک زیادی در بین خود دارند. با این گروه بندی های انسانی در سطوح متفاوت است که ما به مفهوم مدرن ملت بعنوان سطح خاصی از تجمع انسانی نزدیک می شویم. زیرا بطرز روشنی ، واژه های gens ، natio ، lingua بر مفهوم جامعه ای وسیعتر دلالت دارند و مختصات آنها با civitas یکی نیست و همه انها را در قالب واحدی نمیتوان ریخت. رک.به منبع فوق. [22] Ibid [23] Dalvdan Koht : The Dawn of Nationalism in Europe. The American Historical Review,Vol.52,No.2(Jan1947)pp.265-280 [24] در بین حماسه ها ی آن زمان، ترانه رولان Chanson de Roland که حدود تالیف آن به 1090 بر میگردد ، پادشاه را در مرکز و سمبل تمامی فرانسه قرار می دهد و به ستایش از دلاوری فرانسویان در کلیت خود می پردازد. وقتی رولان، قهرمان اصلی داستان خود را دربرابر مرگ می بیند آخرین کلماتی که از زبان او جاری میشود ، چنین است :" آه ای سرزمین فرانسه ، تو چه زیبا و مهربان هستی ". و یا اولیویه ، قهرمان دیگر داستان ، بهنگام مرگ می گوید :" خدا سرزمین مهربان فرانسه و پادشاه آنرا حفظ کند". ای گونه حماسه ها ، نخستین تجلیبات احساس ملی و عشق به سرزمین و کشور خود بود که حاکمیت سیاسی در را در دست پادشاه قرار می داد. این امر صرفا محدود به فرانسه نبود بلکه در دیگر کشور های اروپائی ، نظیر لهستان نیز وجود داشت و ترانه رولان وسیعا دهان به دهان نقل میشد. ستایش از خاطره قهرمانی اباء و اجداد خود و شکوه نبرد های آنان ، دفاع از میهن مشترک لهستان و ستایش از پادشاه ، مضامین اولیه ناسیونالیسم لهستانی را تشکیل میداد که در نوشته های اسقف ماجیستر ونسنتوس Magister Vincentus ، نخستین تاریخ نگار ملی لهستان، بازتاب داشت. او می نویسد که بدون اعتقاد ، جامعه نمیتواند وجود داشته باشد و انسان نیز از عدالت و داد گری دور خواهد ماند. ، که در واقع اخلاق منعکس در ترانه رولان به زبان فلسفی بود. ناسیونالیسم دوران های بعدی از چنین ایده آل هائی تغذیه کرد. واژه میهن Patrie نیز، هنوز دلالت بر یک بخش یا ناحیه کوچک داشت و چنین نوشته هائی در شکل دادن عقیده عمومی و آماده کردن دایره های وسیعی از مردم برای مفهوم وسیعتر ملت نقش داشتند.ر.ک.به منبع فوق و نیز : http://www.orbilat.com/Languages/French/Texts/Period_02/Roland/001-049.htm
[25] http://www.heraldica.org/topics/national/hre.htm#Introduction [26] سیسیلی ها و آپولیائی ها(Apulians) که از حکومت آلمانی ها بر خود خشمگین بودند ، از آنان بعنوان آدم هائی خشن و بی تمدن نام می بردند که " زبان شان شبیه عوعوی سگ و واک واک قورباغه است". Havdan Koht.Ibid
[27] Ibid [28] معاهده اوتریخت یا معاهده صلح جنگ جانشینی اسپانیا ، عبارت از یک سلسله معاهدات چند جانبه ای بود که از آوریل 1713 تا 1714 منعقد می گردد . بر اساس این قراردادها ، مستملکات اروپائی امپراتوری اسپلنیا تقسیم میگردد و جبل الطارق و آسینتو در کنترل انگلیس قرار میگیرد. نوه لوئی چهاردهم ، فیلیپ پنجم به پادشاهی اسپانیا میرسد و بخش اسپانیائی هلند و پادشاهی ناپل و ساردنیا و دوک نشین میلان در اختیار امپراتوری مقدس رومی قرار می گیرد.ر.ک.به: http://www.infoplease.com/ce6/history/A0850271.html [29] Daniel J.Elazar : From the Editor of Publius: Federalism , Centralisation and State Building in the Modern Epoch. Piblius,Vol.12,No.3( Summer, 1982) pp.1-9 [30] ماده 3"اعلامیه حقوق بشر و شهروندان فرانسه" که بعد از انقلاب فرانسه صادر گردید ، این حق حاکمیت ملت فرانسه را چنین اعلام می دارد:" اصل تمام حاکمیت اساسا به ملت متعلق است و هیچ فرد وگروهی بر هیچگونه قدرتی که از حاکمیت مردم ناشی نگردیده باشد ، صلاحیتی ندارد". به نقل از : Bernard Yack: Popular Sovereignty and Nationalism. Political Theory,Vol.29,No.4( August 2001) pp.517-536 [31] Lawrence Birken: Volkish Nationalism in Perspective. The History Teacher, Vol.27.No.2(Feb.1994)pp.133-143 [32] Eugene .N.Anderson: German Romanticism as Ideology of Cultural Crisis. Journal of History of Ideas,Vol.2,No.3( Jun1,944)pp.301-317 [33] Susanne Wiborg : Political and Cultural Nationalism in Education. The Ideas of Rousseau and Herder Concerning National Education. Comparative Education , Vol.36,No.2,Special Number (22): Nigel Grant Festschrift,(May,2000) PP.235-243 [34] Ibid [35] Susanne Wilborg.Ibid [36] - خرد گرائی عصر روشنگری ،خود ریشه در پیشرفت علوم و کشف قوانین حاکم بر طبیعت داشت و این اندیشه را بوجود آورده بود که بر جامعه انسانی نیز قوانینی حاکم است که انسان می تواند آنها را کشف کرده و حکومتی عقلانی بوجود آورد.تحولات انقلاب فرانسه ، یکی از زمینه های جدی برای نقد خرد گرائی عصر روشنگری ، بویژه بعد از تبدیل آن به ناسیونالیسم تهاجمی ناپلئونی،از طرف منتقد ین آلمانی آن را فراهم ساخت.هم ایمانوئل کانت و هم گوتفرید هر در که در ابتدا با انقلاب فرانسه همدلی داشتند ، به انتقاد جدی از آن بر خاستند. [37] Quoted from: Royal J.Schmidt : Cultural Nationalism in Herder. Journal of History of Ideas, Vol.17,No.3( Jun,1956),pp. 407-417 [38] F.M.Barnard: National Culture and Political Legitimacy: Herder and Rousseau. Journal of the History of Ideas,Vol.44,No.2.(Apr-Jun.1983)pp.231-253 [39] Brubaker,R. : Citizenship and Nationhood in France and Germany. Harvard University Press.1992.pp.4-5 7 Ibid [41] Ibid.p.6 [42] Ibid.P7 [43] Ibid [44] Ibid.p-10-12 [45] این شیوه سیاسی را ایدوئولوگ های رضا خانی توصیه کردند و در ایران بکار بسته شد و اکنون جمهوری اسلامی این سیاست را بشیوه ای بسیار خشن تر از سلف سلطنتی خود اعمال می کند.
[46] ویساریون بلینسکی Vissarion Beliniskii (1811-1848 ) منتقد بزرگ ادبی روس ، پدر روشنفکری لیبرال روسیه و مخالف سر سخت تزاریسم و نهادهای کهنه خود کامگی در آن کشور و هوادار اصلاحات ، که کلیسای ارتودوکس و سیستم سرواز حاکم در روسیه را مورد حملات تند خود قرار می داد ، در مورد مساله ملی در اوکراین و بیداری فرهنگی و سیاسی آنان ، عملا با تزاریسم همسو گردید.بلینسکی ، شاعر اوکراینی تاراس شفشنکو Taras Shevchenko و نخستین انتشار کتاب ها به زبان مدرن اوکراینی را مورد تحقیر قرار می داد و معتقد بود که خلق های عقب مانده ای مثل اوکراینی ها باید از تلاش برای دستیابی به هویت ملی دست بر دارند و در مقابل باید خود را در در ملت های دیگر ، یعنی ناسیونالیسم وزبان روسی آسمیله کنند. ر.ک.به: Andrea Rutherford : Vissarion Beliniskii and the Ukrainian National Question. Russian Review ,Vol.54,No.4(Oct.1995) PP.500-515 [47] Daniel J.Elazar: Tocqueville and the Cultural Basis of American Democracy. Political Science and Politics,Vol.32,No.2( Jun.1999) 207-210 [48] در تئوری حق تعیین سرنوشت ، حق جدائی فقط هنگامی وجود دارد که اولا بقای فیزیکی یک ملیتی توسط دولت ، مورد تهدید قرار گرفته ویا حقوق پایه ای آنان نقض شده باشد.و یا اینکه حق حاکمیت سرزمین ملیتی بطرز نا عادلانهای توسط دولت حاکم مورد تعرض و اشغال قرار گرفته باشد.ؤ.ک.به : Allen Buchanan : Theories of Secession. Philosophy and Public Affairs,Vol.26,No.1( Winter 1997) PP.31-61 [49] در ادبیات سیاسی حاکم ، غالبا از ملیت ها در ایران ، تحت نام اقوام نام برده می شود.تحت هیچ تر مینولوژی جامعه شناسی ، به جمعیت های چند ملیونی ساکن در شهر های بزرگ چند ملیونی ، واژه اقوام بکار برده نمیشود. در مورد ترک ها ، با سابقه طولانی حکومتی در ایران ، این اطلاق واژه قوم ، بطریق اولی نادرستر است. از آن فراتر ، در واژه ملیت ، حق تعیین سرنوشت و صلاحیت قضائی و کنترل بر جغرافیای سیاسی وجود دارد که واژه قوم فاقد آنست.ر.ک.به: Lowell W.Barrington : “Nation” and” Nationalism”: The Misuse of Key Concepts in Political Science. Political Science and Politics, Vol.30,No.4( Dec.1997),712-716 Sultanzadeh
+
نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 18:51 توسط همل بلوچ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بلوچ۲۰۰۰
يكي از نويسندگان و پژوهشگران معروف مي نويسد: به بلوچستان كه وارد مي شوي دو گروه را مي بيني كه يكي لباس رسمي و ديگري لباس محلي پوشيده است، با دقت روي دو گروه احساس مي كني كه اين دو گروه هيچ رابطه اي با هم ندارند، از كنار يكديگر بي اعتنا مي گذرند و به هم سلام نمي كنند و هيچگونه علامتي كه نشان دهنده ارتباط آنها باشد ديده نمي شود. اگر از هركدام چيزي در بارهء ديگري بپرسي ، بدون ترديد اظهار نظر بد بينانه اي مي شنوي. آنها از يكديگر خوششان نمي آيد ، آدم خيال مي كند كه گروه ملبس به لباس رسمي را به زور در بلوچستان آورده اند و گروه ملبس به لباس محلي نيز چاره اي جز پذيرفتن آنها ندارند. نه اين ميل دارد كه بفهمد آن كيست و نه آن ديگري كنجكاو مي شود كه بداند اين تازه وارد براي چه آمده !! هر كدام راه خود را مي روند ، در خفاء به يكديگر ناسزا مي دهند ، اگر كسي تنها حرفهاي يك طرف را بشنود ، به اين نتيجه مي رسد كه طرف ديگر هيولاست. اين دو گروه در دو خط موازي به پيش مي روند ، و ما نيز مي دانيم كه دو خط موازي هرگزبا يكديگر تماس بر قرار نمي كنند مگر آنكه خدا بخواهد. خداوند متعال نيز مي خواست كه اين دوگروه بهم نزديك شوند ، به همين دليل شايد جمهوري اسلامي را به مردم ايران هديه داد. اما نشد آنچه كه بايد بشود. حاكمان جديد به اين معيشت الهي نيز وقعي ننهادند و مصرانه و با زور اسلحه و خشونت فاصله اين دو خط موازي را از پيش بيشتر كردند. گروه ملبس به لباس رسمي ، مامورين و قشون حكومت مركزي بودند كه حدود صد سال پيش براي تثبيت و تحكيم ، مبتني بر زور و خشونت ، حاكميت دولت مركزي آمده بودند؛ و همچنان به روش خود ادامه مي دهند. اميدواريم كه در ايران بزودي يك سيستم حكومتي آزاد و دمكراتيك بر قرار گردد ، كه مبناي حكومتي آن براساس دمكراسي واقعي، عدالت ، برابري ، و مساوات و اعتماد و برادري باشد ، نه بر زور و قلدري و اسلحه و خشونت. اميدواريم در آينده بودجه سيستان و بلوچستان ، صرف آباداني ، پيشرفت و عمران شود ، نه صرف قشون و سركوب و به اصطلاح امنيت گورستاني .
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 17:2 توسط همل بلوچ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
از سرنگونی حکومت شاه کمی بیش از 27 سال میگذرد. ملتهای تحت ستم ایران، دوران تیره و تاری را تحت عنوان دولتهای گوناگون، از سر گذرانیده اند. اما دولتی که هم اینک زمام امور را در ایران بدست دارد، میتواند یکی از بیرحمترین آنان باشد. در مدت کوتاهی که از رئیس جمهوری محمود احمدی نژاد میگذرد، شاهد کشتار وسیع فرزندان خلقهای محروم ساکن ایران چه در کردستان، احواز و بلوچستان بوده ایم.
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 16:47 توسط همل بلوچ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بطوريکه آگاهی داريد مردم بلوچستان بطور خستگی ناپذير جهت دستيابی به حقوق ملی و انسانی خود نام بلوچ و بلوچستان را در برهه های مختلف زمانی چه بصورت نمادهای برگزيده ی فرهنگی و چه در حوادث و اشغالهای غير انسانی دشمنان، مجدانه حفظ کرده و به ما سپرده اند. در خلال عصر کنونی از تجربيات بسيار گرانبهائی برای حفظ دستاوردهای انسانی، قانونی و ملی نيز بهره مند شده ايم. حاصل آنجه که بدست آورده ايم و ميدانيم ميبايست به نوجوانان و فرزندان آينده بسپاريم تا آنها بنوبه ی خود با ستايش از رنج گزشتگان و آنچه که خود در بالندگی اين سرزمين انجام ميدهند، برمکانيزم های سالم جامعه و تاريخ کهن بلوچستان بيفزايند. در ميان مردم بلوچ اشخاص روشنفکر ـ مترقی و دانشمند در زمينه های مختلف وجود دارد. ما ميبايست ستون روزنامه ها و وبسايتهايمان را با معرفی آنها آشنا سازيم و مردم بلوچ را به وجود آنها مفتخر نموده و سطح باورهای ملی را نسبت به آن اشخاص بالا ببريم. با بلوچهائی که دارای ايرادی نظری هستند اما در جهت حل مسائل ملی گام برميدارند، منتقدانه اما سازنده و با احترام برخورد نمائيم و اين کار را به يک عادت و باوری هميشگی در خود تبديل کنيم. از کهنه پرستی جداً دوری کنيم. منطقی، مدرن و بالنده بيانديشيم و عمل کنيم تا چنين شيوه ای در جامعه بلوچستان به يک سنت پايدار مبدل شده و عادتاً بکار گرفته شود. مردم بلوچ را با طنز گوئی از شخصيت های بلوچ خوشحال و در عين حال به شخصيت مورد نظر وجهه بدهيم. از چاپ و گفتن طنز از مهره های اشغالگران بـپـرهيزيم و سعی نمائيم آنها را از ذهن زيبای ملت بلوچ زدوده و به فراموشی بسپاريم. از کسانيکه در سرکوب و يا به نحوی با اشغالگران همکاری دارند ننويسيم و نگوئيم تا آنها در تنهائی و بی شخصيتی به اعمال خود پی ببرند. کسانيکه اشغالگران را رها کرده و واقعا به صف ملی بلوچستان می پيوندند، عزت و احترام بنهيم و برای خرسندی آنها ميهمانی ترتيب بدهيم. در برابر بلوچهائی که با فريب دشمن مرتکب خطا شده اند و به دامان ملت بلوچ برگشته و پوزش خواسته اند، گذشت و بردباری نشان بدهيم. سعی کنيم کارهايمان را طوری برنامه ريزی نمائيم که کمتر به اشغالگران رجوع کنيم. هرگز اشغالگران را به خانه های خود نبرده و به دوستان معرفی ننمائيم و به آنها کمتر توجه نمائيم زيرا مردم بلوجستان واجدالشرايط تر بوده و اين مورد بنوبه ی خود به بالاتر رفتن روحيه ی ملی کمک خواهد کرد. در موارد عشقی با غير بلوچها سعی نمائيم فرستادگان يا فرزندان اشغالگران را با فرهنگ و زبان زيبای بلوچی آشنا کرده و تغييرات انسانی در وی بوجود بياوريم تا حقوق مردم بلوچ را شناخته و در بدست آوردن آن به نفع ملت مظلوم بلوچ همکاری نمايد. اشغالگران خود دارای رسانه های جمعی ميـبـاشند، لذا از مهره های آنها نام بردن در وبسايت يا رسانه های بلوچی که با زحمات شخصی و يا گروهی بوجود آمده اند، خودداری کنيم. سعی نمائيم هر رمان، شعر، داستان، خبر، عکس، فيلم، ساينس و حتی المقدور هر خواسته ای را با حل مسئله آزادی و ملی پيوند بزنيم و بدون موضوع ملی کمتر سخن بگوئيم و يا بنويسيم. آنهائيکه عينا و با لمس کردن هر روز دچار مصائب اشغالگرانند راههای بيشتر و به مراتب بهتری از ديگران که در خارج می باشند در برخورد با مسئله ملی ميدانند لذا با نظر سنجی با دوستان بلوچ خود در راههای بيرون راندن اشغالگران به يکديگر کمک نمائيد زيرا نه تنها به آنها احتياجی نداريم بلکه مزاحم کار، پيشرفت، اقتصاد، فرهنگ و سرزمين ما می باشند. هر روز ابتکارها و راههای جديدی در مقابل اراده های اشغالگران بيافرينيد زيرا ملت بلوچ همه چيز دارد و هيچ گونه نيازی به فارسها ندارد. اين توانائی را بی شک ملت بلوچ دارد که نه تنها کارهای وطنش را انجام دهد، بلکه با بيرون رفتن اشغالگر بلوچستان در يک برنامه ی ده ساله به جرات ميتوان گفت کمتر از هيچکدام از کشورهای عربی خليج نخواهد بود حتی آگاهان واقف اند که رشد بلوچستان در صورت آزادی بسيار سريعتر از کشورهای خاورميانه خواهد بود.
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 16:39 توسط همل بلوچ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
هـ . س . براهـوئـی ( الـس پهـره ای) مردم بلوچستان مثل ساير مردم جهان علاقه مند زندگی، کار، آرامش، پيشرفت و دوستی با مردم دنيا ميباشند.
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 16:30 توسط همل بلوچ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
توجه توجه
از همه نخبگان و روزنامه نگاران و آزادیخواهان و فعالان حقوق بشر و اقشار مختلف جامعه بلوچ چه در داخل و خارج ایران دعوت بعمل می آید جهت رسیدن به یک اجماع کلی درباره بلوچستان در آینده که همه بلوچ به آن خوشبین هستند نوشته ها و مقالات خود را در زمینه مختلف سیاسی و فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی و حتی در مورد استقلال بلوچستان موافقان و مخالفان می توانند نظریات خود را از طریق ایمیل زیر ارسال دارند ما نظریات شما را بدون سانسور در همین وبلاگ انعکاس خواهیم داد و انعکاس مطالب به منزله قبول یا رد آنها نمی باشد. خواهشمند است مطالب خود را هرچه سریعتر بفرستید.
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 16:44 توسط همل بلوچ
|
|
|||||
|
|||||